- English
- King James KJV
- Complete Jewish CJB
- World English WEBM
- Berean Standard BSB
- American Standard ASV
- Geneva GNV
- Young's Literal YLT
- Douay-Rheims DRC
- International
- Shqip ALB
- العربية SVD
- বাংলা BN-IRV
- မြန်မာ Judson
- 简体文 CUV-S
- 繁體中文 CUV-T
- Čeština BKR
- Nederlands STVE
- Français LSG
- Deutsch SCH
- Ελληνικά Vamvas
- ગુજરાતી GU-IRV
- Hausa HCB
- עברית Hebrew
- हिन्दी HCV
- Magyar KAROLI
- Bahasa Indonesia INDO-TB
- Italiano Diodati
- 日本語 Kougo
- 한국어 Korean
- മലയാളം MAL
- मराठी MRCV
- Norsk DNB
- فارسی OPV
- Polski BG
- Português Almeida
- Română Cornilescu
- Русский Synodal
- Español RVG
- Kiswahili Neno
- Svenska SV1917
- Tagalog TAG-ADB
- தமிழ் TCV
- తెలుగు TSA
- ภาษาไทย THAI-KJV
- Українська Ohienko
- Tiếng Việt CADMAN
- Yorùbá YCB
circa 930–586 BC
The Divided Kingdom
The kingdom splits into Israel and Judah; prophets warn of judgment as both nations slowly drift into idolatry and exile.
آیات این دوره
- اول پادشاهان ۱۷:۱۰حدود ۹۰۹ پ.م.
پس برخاسته، به صَرَفَه رفت و چون نزد دروازۀ شهر رسید، اینك بیوه زنی در آنجا هیزم برمیچید؛ پس او را صدا زده، گفت: «تمنّا اینكه جرعهای آب در ظرفی برای من بیاوری تا بنوشم.»
- اول پادشاهان ۱۷:۱۱حدود ۹۰۹ پ.م.
و چون به جهتآوردن آن میرفت، وی را صدا زده، گفت: «لقمهای نان برای من در دست خود بیاور.»
- اول پادشاهان ۱۷:۱۲حدود ۹۰۹ پ.م.
او گفت: «به حیات یهُوَه، خدایت قسم كه قرص نانی ندارم، بلكه فقط یك مشت آرد در تاپو و قدری روغن در كوزه، و اینك دو چوبی برمیچینم تا رفته، آن را برای خود و پسرم بپزم كه بخوریم و بمیریم.»
- اول پادشاهان ۱۷:۱۳حدود ۹۰۹ پ.م.
ایلیا وی را گفت: «مترس، برو و به طوری كه گفتی بكن. لیكن اول گِردهای كوچك از آن برای من بپز و نزد من بیاور، و بعد از آن برای خود و پسرت بپز.
- اول پادشاهان ۱۷:۱۴حدود ۹۰۹ پ.م.
زیرا كه یهُوَه، خدای اسرائیل، چنین میگوید كه تا روزی كه خداوند باران بر زمین نباراند، تاپوی آرد تمام نخواهد شد، و كوزۀ روغن كم نخواهد گردید.»
- اول پادشاهان ۱۷:۱۵حدود ۹۰۹ پ.م.
پس رفته، موافق كلام ایلیا عمل نمود. و زن و او و خاندان زن، روزهای بسیار خوردند،
- اول پادشاهان ۱۷:۱۶حدود ۹۰۹ پ.م.
و تاپوی آرد تمام نشد و كوزۀ روغن كم نگردید، موافق كلام خداوند كه به واسطۀ ایلیا گفته بود.
- اول پادشاهان ۱۷:۱۷حدود ۹۰۸ پ.م.
و بعد از این امور، واقع شد كه پسر آن زن كه صاحب خانه بود، بیمار شد. و مرض او چنان سخت شد كه نفسی در او باقی نماند.
- اول پادشاهان ۱۷:۱۸حدود ۹۰۸ پ.م.
و به ایلیا گفت: «ای مرد خدا مرا با تو چه كار است؟ آیا نزد من آمدی تا گناه مرا بیاد آوری و پسر مرا بكشی؟»
- اول پادشاهان ۱۷:۱۹حدود ۹۰۸ پ.م.
او وی را گفت: «پسرت را به من بده.» پس او را از آغوش وی گرفته، به بالاخانهای كه در آن ساكن بود، برد و او را بر بستر خود خوابانید.
- اول پادشاهان ۱۷:۲۰حدود ۹۰۸ پ.م.
و نزد خداوند استغاثه نموده، گفت: «ای یهُوَه، خدای من، آیا به بیوهزنی نیز كه من نزد او مأوا گزیدهام بلا رسانیدی و پسر او را كشتی؟»
- اول پادشاهان ۱۷:۲۱حدود ۹۰۸ پ.م.
آنگاه خویشتن را سه مرتبه بر پسر دراز كرده، نزد خداوند استغاثه نموده، گفت: «ای یهُوَه،خدای من، مسألت اینكه جان این پسر به وی برگردد.»
- اول پادشاهان ۱۷:۲۲حدود ۹۰۸ پ.م.
و خداوند آواز ایلیا را اجابت نمود و جان پسر به وی برگشت كه زنده شد.
- اول پادشاهان ۱۷:۲۳حدود ۹۰۸ پ.م.
و ایلیا پسر را گرفته، او را از بالاخانه به خانه به زیر آورد و به مادرش سپرد و ایلیا گفت: «ببین كه پسرت زنده است!»
- اول پادشاهان ۱۷:۲۴حدود ۹۰۸ پ.م.
پس آن زن به ایلیا گفت: «الا´ن از این دانستم كه تو مرد خدا هستی و كلام خداوند در دهان تو راست است.»
- اول پادشاهان ۱۸:۱حدود ۹۰۶ پ.م.
و بعد از روزهای بسیار، كلام خداوند در سال سوم، به ایلیا نازل شده، گفت: «برو و خود را به اَخاب بنما و من بر زمین باران خواهم بارانید.»
- اول پادشاهان ۱۸:۲حدود ۹۰۶ پ.م.
پس ایلیا روانه شد تا خود را به اَخاب بنماید و قحط در سامره سخت بود.
- اول پادشاهان ۱۸:۳حدود ۹۰۶ پ.م.
و اَخاب عوبدیا را كه ناظر خانۀ او بود، احضار نمود و عوبدیا از خداوند بسیار میترسید.
- اول پادشاهان ۱۸:۴حدود ۹۰۶ پ.م.
و هنگامی كه ایزابل انبیای خداوند را هلاك میساخت، عوبدیا صد نفر از انبیا را گرفته، ایشان را پنجاه پنجاه در مغاره پنهان كرد و ایشان را به نان و آب پرورد.
- اول پادشاهان ۱۸:۵حدود ۹۰۶ پ.م.
و اَخاب به عوبدیا گفت: «در زمین نزد تمامی چشمههای آب و همۀ نهرها برو كه شاید علف پیدا كرده، اسبان و قاطران را زنده نگاه داریم و همۀ بهایم از ما تلف نشوند.»
- اول پادشاهان ۱۸:۶حدود ۹۰۶ پ.م.
پس زمین را در میان خود تقسیم كردند تا در آن عبور نمایند؛ اَخاب به یك راه تنها رفت، و عوبدیا به راه دیگر، تنها رفت.
- اول پادشاهان ۱۸:۷حدود ۹۰۶ پ.م.
و چون عوبدیا در راه بود، اینك ایلیا بدو برخورد؛ و او وی را شناخته، به روی خود در افتاده، گفت: «آیا آقای من ایلیا، تو هستی؟»
- اول پادشاهان ۱۸:۸حدود ۹۰۶ پ.م.
اورا جواب داد كه «من هستم؛ برو و به آقای خود بگو كه اینك ایلیاست.»
- اول پادشاهان ۱۸:۹حدود ۹۰۶ پ.م.
گفت: «چه گناه كردهام كه بندۀ خود را به دست اَخاب تسلیم میكنی تا مرا بكشد.
- اول پادشاهان ۱۸:۱۰حدود ۹۰۶ پ.م.
به حیات یهُوَه، خدای تو قسم كه قومی و مملكتی نیست، كه آقایم به جهت طلب تو آنجا نفرستاده باشد و چون میگفتند كه اینجا نیست به آن مملكت و قوم قَسَم میداد كه تو را نیافتهاند.