Jeroboam
آیاتی که از Jeroboam نام میبرند
و یرُبْعام بننَباط افرایمی از صَرَدَه كه بندۀ سلیمان و مادرش مسمّی به صَرُوْعَه و بیوه زنی بود، دست خود را نیز به ضد پادشاه بلند كرد.
و یرُبْعام مرد شجاع جنگی بود. پس چون سلیمان آن جوان را دید كه در كار مردی زرنگ بود او را بر تمامی امور خاندان یوسف بگماشت.
و در آن زمان واقع شد كه یرُبْعام از اورشلیم بیرون میآمد و اَخِیای شیلونی نبی در راه به او برخورد، و جامه تازهای در برداشت و ایشان هر دو در صحرا تنها بودند.
و به یرُبْعام گفت: «ده قسمت برای خود بگیر زیرا كه یهُوَه، خدای اسرائیل چنین میگوید، اینك من مملكت را از دست سلیمان پاره میكنم و ده سبط به تو میدهم.
پس سلیمان قصد كشتن یرُبْعام داشت و یرُبْعام برخاسته، به مصر نزد شِیشَق، پادشاه مصر فرار كرد و تا وفات سلیمان در مصر ماند.
و واقع شد كه چون یرُبْعام بننباط شنید (و او هنوز در مصر بود كه از حضور سلیمان پادشاه به آنجا فرار كرده، و یرُبْعام در مصر ساكن میبود،
و ایشان فرستاده، او را خواندند)، آنگاه یرُبْعام و تمامی جماعت اسرائیل آمدند و بهرَحُبْعام عرض كرده، گفتند:
و در روز سوم، یرُبْعام و تمامی قوم به نزد رَحُبْعام باز آمدند، به نحوی كه پادشاه فرموده وگفته بود كه در روز سوم نزد من باز آیید.
و پادشاه، قوم را اجابت نكرد زیرا كه این امر از جانب خداوند شده بود تا كلامی را كه خداوند به واسطۀ اَخِیای شیلونی به یرُبْعام بننباط گفته بود، ثابت گرداند.
و چون تمامی اسرائیل شنیدند كه یرُبْعام مراجعت كرده است، ایشان فرستاده، او را نزد جماعت طلبیدند و او را بر تمام اسرائیل پادشاه ساختند، و غیر از سبط یهودا فقط، كسی خاندان داود را پیروی نكرد.
و یرُبْعام شكیم را در كوهستان افرایم بنا كرده، در آن ساكن شد و از آنجا بیرون رفته، فَنُوئیل را بنا نمود.
و یرُبْعام در دل خود فكر كرد كه «حال سلطنت به خاندان داود خواهد برگشت،
و یرُبْعام عیدی در ماه هشتم در روز پانزدهم ماه مثل عیدی كه در یهوداست برپا كرد و نزد آن مذبح میرفت و در بیتئیل به همان طور عمل نموده، برای گوسالههایی كه ساخته بود، قربانی میگذرانید. و كاهنانِ مكانهای بلند را كه ساخته بود، در بیتئیل قرار داد.
و اینك مرد خدایی به فرمان خداوند از یهودا به بیتئیل آمد و یرُبْعام به جهت سوزانیدن بخور نزد مذبح ایستاده بود.
و واقع شد كه چون پادشاه، سخن مرد خدا را كه مذبح را كه در بیتئیل بود، ندا كرده بود، شنید، یرُبْعام دست خود را از جانب مذبح دراز كرده، گفت: «او رابگیرید.» و دستش كه به سوی او دراز كرده بود، خشك شد به طوری كه نتوانست آن را نزد خود باز بكشد.
و بعد از این امر، یرُبْعام از طریق ردی خود بازگشت ننمود، بلكه كاهنان برای مكانهای بلند از جمیع قوم تعیین نمود، و هركه میخواست، او را تخصیص میكرد تا از كاهنان مكانهای بلند بشود.
و این كار باعث گناه خاندان یرُبْعام گردید تا آن را از روی زمین منقطع و هلاك ساخت.
در آن زمان ابیا پسر یرُبْعام بیمار شد.
و یرُبْعام به زن خود گفت كه «الا´ن برخیز و صورت خود را تبدیل نما تا نشناسند كهتو زن یرُبْعام هستی، و به شیلوه برو. اینك اَخِیای نبی كه دربارۀ من گفت كه براین قوم پادشاه خواهم شد در آنجاست.
پس زن یرُبْعام چنین كرده، برخاست و به شیلوه رفته، به خانۀ اَخِیا رسید و اَخِیا نمیتوانست ببیند زیرا كه چشمانش از پیری تار شده بود.
و خداوند به اَخِیا گفت: «اینك زن یرُبْعام میآید تا دربارۀ پسرش كه بیمار است، چیزی از تو بپرسد. پس به او چنین و چنان بگو و چون داخل میشود به هیأت، متنكّره خواهد بود.»
و هنگامی كه اَخِیا صدای پایهای او را كه به در داخل میشد شنید، گفت: «ای زن یرُبْعام داخل شو. چرا هیأت خود را متنكّر ساختهای؟ زیرا كه من باخبر سخت نزد تو فرستاده شدهام.
برو و به یرُبْعام بگو: یهُوَه، خدای اسرائیل چنین میگوید: چونكه تو را از میان قوم ممتاز نمودم، و تو را بر قوم خود، اسرائیل رئیس ساختم،
بنابراین اینك من بر خاندان یرُبْعام بلا عارض میگردانم و از یرُبْعام هر مرد را و هرمحبوس و آزاد را كه در اسرائیل باشد، منقطع میسازم، و تمامی خاندان یرُبْعام را دور میاندازم چنانكه سرگین را بالكل دور میاندازند.
هركه از یرُبْعام در شهر بمیرد، سگان بخورند و هركه در صحرا بمیرد، مرغان هوا بخورند، زیرا خداوند این را گفته است.