- English
- King James KJV
- Complete Jewish CJB
- World English WEBM
- Berean Standard BSB
- American Standard ASV
- Geneva GNV
- Young's Literal YLT
- Douay-Rheims DRC
- International
- Shqip ALB
- العربية SVD
- বাংলা BN-IRV
- မြန်မာ Judson
- 简体文 CUV-S
- 繁體中文 CUV-T
- Čeština BKR
- Nederlands STVE
- Français LSG
- Deutsch SCH
- Ελληνικά Vamvas
- ગુજરાતી GU-IRV
- Hausa HCB
- עברית Hebrew
- हिन्दी HCV
- Magyar KAROLI
- Bahasa Indonesia INDO-TB
- Italiano Diodati
- 日本語 Kougo
- 한국어 Korean
- മലയാളം MAL
- मराठी MRCV
- Norsk DNB
- فارسی OPV
- Polski BG
- Português Almeida
- Română Cornilescu
- Русский Synodal
- Español RVG
- Kiswahili Neno
- Svenska SV1917
- Tagalog TAG-ADB
- தமிழ் TCV
- తెలుగు TSA
- ภาษาไทย THAI-KJV
- Українська Ohienko
- Tiếng Việt CADMAN
- Yorùbá YCB
آیات کتاب مقدس دربارهٔ Syria
آیات کلیدی کتاب مقدس
و پادشاه اسرائیل و یهُوْشافاط، پادشاه یهودا به راموت جِلْعاد برآمدند.
و پادشاه اسرائیل به یهُوشافاط گفت: «من خود را مُتِنَكِّر ساخته، به جنگ میروم و تو لباس خود را بپوش.» پس پادشاه اسرائیل خود را مُتِنَكِر ساخته، به جنگ رفت.
و پادشاه اَرام سی و دو سردار ارابههای خود را امر كرده، گفت: «نه با كوچك و نه با بزرگ، بلكه با پادشاه اسرائیل فقط جنگ نمایید.»
و چون سرداران ارابهها یهُوْشافاط را دیدند، گفتند: «یقیناً این پادشاه اسرائیل است.» پس برگشتند تا با او جنگ نمایند و یهُوْشافاط فریاد برآورد.
و چون سرداران ارابهها دیدند كه او پادشاه اسرائیل نیست، از تعاقب او برگشتند.
اما كسی كمان خود را بدون غرض كشیده، پادشاه اسرائیل را میان وصلههای زره زد، و او به ارابهران خود گفت: «دست خود را بگردان و مرا از لشكر بیرون ببر زیرا كه مجروح شدم.»
و در آن روز جنگ سخت شد و پادشاه را در ارابهاش به مقابل اَرامیان برپا میداشتند؛ و وقت غروب مرد و خون زخمش به میان ارابه ریخت.
و هنگام غروب آفتاب در لشكر ندا در داده، گفتند: «هر كس به شهر خود و هر كس به ولایت خویش برگردد.»
و نُعْمان، سردار لشكر پادشاه اَرام، در حضور آقایش مردی بزرگ و بلند جاه بود، زیرا خداوند به وسیلۀ او اَرام را نجات داده بود، و آن مرد جبّار، شجاع ولی ابرص بود.
و فوجهای اَرامیان بیرون رفته، كنیزكی كوچك از زمین اسرائیل به اسیری آوردند و او در حضور زن نُعْمان خدمت میكرد.
آیا اَبانَه و فَرْفَرْ، نهرهای دمشق، از جمیع آبهای اسرائیل بهتر نیست؟ آیا در آنها شست و شو نكنم تا طاهر شوم؟» پس برگشته، با خشم رفت.
اما در این امر، خداوند بندۀ تو را عفو فرماید كه چون آقایم به خانۀ رِمُّون داخل شده، در آنجا سجده نماید و بر دست من تكیه كند و من در خانۀ رِمُّون سجده نمایم، یعنی چون در خانۀ رِمُّون سجده كنم، خداوند بندۀ تو را در این امر عفو فرماید.»
اما جِیحَزی كه خادم اَلِیشَع مرد خدا بود گفت: «اینك آقایم از گرفتن از دست این نُعْمان اَرامی آنچه را كه آورده بود، امتناع نمود. به حیات یهُوَه قسم كه من از عقب او دویده، چیزی از او خواهم گرفت.»
و پادشاه اَرام با اسرائیل جنگ میكرد و بابندگان خود مشورت كرده، گفت: «در فلان جا اردوی من خواهد بود.»
اما مرد خدا نزد پادشاه اسرائیل فرستاده، گفت: «با حذر باش كه از فلان جا گذر نكنی زیرا كه اَرامیان به آنجا نزول كردهاند.»
و پادشاه اسرائیل به مكانی كه مرد خدا او را خبر داد و وی را از آن انذار نمود، فرستاده، خود را از آنجا نه یكبار و نه دو بار محافظت كرد.
و دل پادشاه اَرام از این امر مضطرب شد و خادمان خود را خوانده، به ایشان گفت: «آیا مرا خبر نمیدهید كه كدام از ما به طرف پادشاه اسرائیل است؟»
و یكی از خادمانش گفت: «ای آقایم چنین نیست، بلكه الیشع نبی كه در اسرائیل است، پادشاه اسرائیل را از سخنانی كه در خوابگاه خود میگویی، مخبر میسازد.»
پس سواران و ارابهها و لشكر عظیمی بدانجا فرستاد و ایشان وقت شب آمده، شهر را احاطه نمودند.
و چون ایشان نزد وی فرود شدند، اَلِیشَع نزد خداوند دعا كرده، گفت: «تمنّا اینكه این گروه را به كوری مبتلا سازی.» پس ایشان را به موجب كلام اَلِیشَع بهكوری مبتلا ساخت.
و اَلِیشَع، ایشان را گفت: «راه این نیست و شهر این نیست. از عقب من بیایید و شما را به كسی كه میطلبید، خواهم رسانید.» پس ایشان را به سامره آورد.
و هنگامی كه وارد سامره شدند، اَلِیشَع گفت: «ای خداوند چشمان ایشان را بگشا تا ببینند.» پس خداوند چشمان ایشان را گشود و دیدند كه اینك در سامره هستند.
پس ضیافتی بزرگ برای ایشان برپا كرد و چون خوردند و نوشیدند، ایشان را مرخص كرد كه نزد آقای خویش رفتند. و بعد از آن، فوجهای اَرام دیگر به زمین اسرائیل نیامدند.
و بعد از این، واقع شد كه بَنْهَدَد، پادشاه اَرام، تمام لشكر خود را جمع كرد و برآمده، سامره را محاصره نمود.
و قحطی سخت در سامره بود و اینك آن را محاصره نموده بودند، به حدی كه سر الاغی به هشتاد پارۀ نقره و یك ربع قاب جلغوزه، به پنج پارۀ نقره فروخته میشد.