Skip to content

آیات کتاب مقدس دربارهٔ Ziba

22 آیه · 2 جنبه

آیات کلیدی کتاب مقدس

  1. و داود گفت‌: «آیا از خاندان‌ شاؤل‌ كسی‌ تا به‌ حال‌ باقی‌ است‌ تا به‌ خاطر یوناتان‌ او را احسان‌ نمایم‌؟»

  2. و از خاندان‌ شاؤل‌ خادمی‌ مسمّی‌ به‌ صیبا بود؛ پس‌ او را نزد داود خواندند و پادشاه‌ وی‌ را گفت‌: «آیا تو صیبا هستی‌؟» گفت‌: «بندۀ تو هستم‌.»

  3. پادشاه‌ گفت‌: «آیا تا به‌ حال‌ از خاندان‌ شاؤل‌ كسی‌ هست‌ تا او را احسان‌ خدایی‌ نمایم‌؟» صیبا در جواب‌ پادشاه‌ گفت‌: «یوناتان‌ را تا به‌ حال‌ پسری‌ لنگ‌ باقی‌ است‌.»

  4. پادشاه‌ از وی‌ پرسید كه‌ «او كجاست‌؟» صیبا به‌ پادشاه‌ گفت‌: «اینك‌ او در خانۀ ماكیر بن‌ عَمّیئیل‌ در لُودَبار است‌.»

  5. و داود پادشاه‌ فرستاده‌، او را از خانۀ ماكیر بن‌ عَمیئیل‌ از لُودَبار گرفت‌.

  6. پس‌ مَفیبوشت‌ بن‌یوناتان‌ بن‌ شاؤل‌ نزد داود آمده‌، به‌ روی‌ در افتاده‌، تعظیم‌ نمود. و داود گفت‌: «ای‌ مفیبوشت‌!» گفت‌: «اینك‌ بندۀ تو.»

  7. داود وی‌را گفت‌: «مترس‌! زیرا به‌ خاطر پدرت‌ یوناتان‌ بر تو البتّه‌ احسان‌ خواهم‌ نمود و تمامی‌ زمین‌ پدرت‌ شاؤل‌ را به‌ تو رد خواهم‌ كرد، و تو دائماً بر سفرۀ من‌ نان‌ خواهی‌ خورد.»

  8. پس‌ او تعظیم‌ كرده‌، گفت‌ كه‌ «بندۀ تو چیست‌ كه‌ بر سگِ مرده‌ای‌ مثلِ من‌ التفات‌ نمایی‌؟»

  9. و پادشاه‌، صیبا، بندۀ شاؤل‌ را خوانده‌، گفت‌: «آنچه‌ را كه‌ مال‌ شاؤل‌ و تمام‌ خاندانش‌ بود به‌ پسر آقای‌ تو دادم‌.

  10. و تو و پسرانت‌ و بندگانت‌ به‌ جهت‌ او زمین‌ را زرع‌ نموده‌، محصول‌ آن‌ را بیاورید تا برای‌ پسر آقایت‌ به‌ جهت‌ خوردنش‌ نان‌ باشد. اما مفیبوشت‌، پسر آقایت‌ همیشه‌ بر سفرۀ من‌ نان‌ خواهد خورد.» و صیبا پانزده‌ پسر و بیست‌ خادم‌ داشت‌.

  11. و صیبا به‌ پادشاه‌ گفت‌: «موافق‌ هر آنچه‌ آقایم‌ پادشاه‌ به‌ بنده‌اش‌ فرموده‌ است‌ بهمین‌ طور بنده‌ات‌ عمل‌ خواهد نمود.» و پادشاه‌ گفت‌ كه‌ مفیبوشت‌ بر سفرۀ من‌ مثل‌ یكی‌ از پسران‌ پادشاه‌ خواهد خورد.

  12. و مفیبوشت‌ را پسری‌ كوچك‌ بود كه‌ میكا نام‌ داشت‌، و تمامی‌ ساكنان‌ خانۀ صیبا بندۀ مفیبوشت‌ بودند.

  13. پس‌ مفیبوشت‌ در اورشلیم‌ ساكن‌ شد زیرا كه‌ همیشه‌ بر سفرۀ پادشاه‌ می‌خورد و از هر دو پا لنگ‌ بود.

  14. و چون‌ داود از سر كوه‌ اندكی‌ گذشته بود، اینك‌ صیبا، خادم‌ مَفِیبوشَت‌، با یك‌ جفت‌ الاغ‌ آراسته‌ كه‌ دویست‌ قرص‌ نان‌ و صد قرص‌ كشمش‌ و صد قرص‌ انجیر و یك‌ مشك‌ شراب‌ بر آنها بود، به‌ استقبال‌ وی‌ آمد.

  15. وپادشاه‌ به‌ صیبا گفت‌: «از این‌ چیزها چه‌ مقصود داری‌؟» صیبا گفت‌: «الاغها به‌ جهت‌ سوار شدن‌ اهل‌ خانۀ پادشاه‌، و نان‌ و انجیر برای‌ خوراك‌ خادمان‌، و شراب‌ به‌ جهت‌ نوشیدن‌ خسته‌ شدگان‌ در بیابان‌ است‌.»

  16. پادشاه‌ گفت‌: «اما پسر آقایت‌ كجا است‌؟» صیبا به‌ پادشاه‌ عرض‌ كرد: «اینك‌ در اورشلیم‌ مانده‌ است‌، زیرا فكر می‌كند كه‌ امروز خاندان‌ اسرائیل‌ سلطنت‌ پدر مرا به‌ من‌ رد خواهند كرد.»

  17. پادشاه‌ به‌ صیبا گفت‌: «اینك‌ كل‌ مایملك‌ مفیبوشت‌ از مال‌ توست‌.» پس‌ صیبا گفت‌: «اظهار بندگی‌ می‌نمایم‌ ای‌ آقایم‌ پادشاه‌. تمنّا اینكه‌ در نظر تو التفات‌ یابم‌.»

  18. و هزار نفر از بنیامینیان‌ و صیبا، خادم‌ خاندان‌ شاؤل‌، با پانزده‌ پسرش‌ و بیست‌ خادمش‌ همراهش‌ بودند، و ایشان‌ پیش‌ پادشاه‌ از اُرْدُن‌ عبور كردند.

  19. او عرض‌ كرد: «ای‌ آقایم‌ پادشاه‌، خادم‌ من‌ مرا فریب‌ داد زیرا بنده‌ات‌ گفت‌ كه‌ الاغ‌ خود را خواهم‌ آراست‌ تا بر آن‌ سوار شده‌، نزد پادشاه‌ بروم‌، چونكه‌ بندۀ تو لنگ‌ است‌.

  20. و او بندۀ تو را نزد آقایم‌، پادشاه‌، متّهم‌ كرده‌ است‌. لیكن‌ آقایم‌، پادشاه‌، مثل‌ فرشتۀ خداست‌، پس‌ هر چه‌ در نظرت‌ پسند آید، به‌ عمل‌ آور.

  21. زیرا تمامی‌ خاندان‌ پدرم‌ به‌ حضور آقایم‌، پادشاه‌، مثل‌ مردمان‌ مرده‌ بودند، و بندۀ خود را در میان‌ خورندگان‌ سفره‌ات‌ ممتاز گردانیدی‌. پس‌ من‌ دیگر چه‌ حق‌ دارم‌ كه‌ باز نزد پادشاه‌ فریاد نمایم‌؟»

  22. پادشاه‌ وی‌ را گفت‌: «چرا دیگر از كارهای‌ خود سخن‌ می‌گویی‌؟ گفتم‌ كه‌ تو و صیبا، زمین‌ را تقسیم‌ نمایید.»