Skip to content

Ziba

13 آیه

آیاتی که از Ziba نام می‌برند

  1. و از خاندان‌ شاؤل‌ خادمی‌ مسمّی‌ به‌ صیبا بود؛ پس‌ او را نزد داود خواندند و پادشاه‌ وی‌ را گفت‌: «آیا تو صیبا هستی‌؟» گفت‌: «بندۀ تو هستم‌.»

  2. پادشاه‌ گفت‌: «آیا تا به‌ حال‌ از خاندان‌ شاؤل‌ كسی‌ هست‌ تا او را احسان‌ خدایی‌ نمایم‌؟» صیبا در جواب‌ پادشاه‌ گفت‌: «یوناتان‌ را تا به‌ حال‌ پسری‌ لنگ‌ باقی‌ است‌.»

  3. پادشاه‌ از وی‌ پرسید كه‌ «او كجاست‌؟» صیبا به‌ پادشاه‌ گفت‌: «اینك‌ او در خانۀ ماكیر بن‌ عَمّیئیل‌ در لُودَبار است‌.»

  4. و پادشاه‌، صیبا، بندۀ شاؤل‌ را خوانده‌، گفت‌: «آنچه‌ را كه‌ مال‌ شاؤل‌ و تمام‌ خاندانش‌ بود به‌ پسر آقای‌ تو دادم‌.

  5. و تو و پسرانت‌ و بندگانت‌ به‌ جهت‌ او زمین‌ را زرع‌ نموده‌، محصول‌ آن‌ را بیاورید تا برای‌ پسر آقایت‌ به‌ جهت‌ خوردنش‌ نان‌ باشد. اما مفیبوشت‌، پسر آقایت‌ همیشه‌ بر سفرۀ من‌ نان‌ خواهد خورد.» و صیبا پانزده‌ پسر و بیست‌ خادم‌ داشت‌.

  6. و صیبا به‌ پادشاه‌ گفت‌: «موافق‌ هر آنچه‌ آقایم‌ پادشاه‌ به‌ بنده‌اش‌ فرموده‌ است‌ بهمین‌ طور بنده‌ات‌ عمل‌ خواهد نمود.» و پادشاه‌ گفت‌ كه‌ مفیبوشت‌ بر سفرۀ من‌ مثل‌ یكی‌ از پسران‌ پادشاه‌ خواهد خورد.

  7. و مفیبوشت‌ را پسری‌ كوچك‌ بود كه‌ میكا نام‌ داشت‌، و تمامی‌ ساكنان‌ خانۀ صیبا بندۀ مفیبوشت‌ بودند.

  8. و چون‌ داود از سر كوه‌ اندكی‌ گذشته بود، اینك‌ صیبا، خادم‌ مَفِیبوشَت‌، با یك‌ جفت‌ الاغ‌ آراسته‌ كه‌ دویست‌ قرص‌ نان‌ و صد قرص‌ كشمش‌ و صد قرص‌ انجیر و یك‌ مشك‌ شراب‌ بر آنها بود، به‌ استقبال‌ وی‌ آمد.

  9. وپادشاه‌ به‌ صیبا گفت‌: «از این‌ چیزها چه‌ مقصود داری‌؟» صیبا گفت‌: «الاغها به‌ جهت‌ سوار شدن‌ اهل‌ خانۀ پادشاه‌، و نان‌ و انجیر برای‌ خوراك‌ خادمان‌، و شراب‌ به‌ جهت‌ نوشیدن‌ خسته‌ شدگان‌ در بیابان‌ است‌.»

  10. پادشاه‌ گفت‌: «اما پسر آقایت‌ كجا است‌؟» صیبا به‌ پادشاه‌ عرض‌ كرد: «اینك‌ در اورشلیم‌ مانده‌ است‌، زیرا فكر می‌كند كه‌ امروز خاندان‌ اسرائیل‌ سلطنت‌ پدر مرا به‌ من‌ رد خواهند كرد.»

  11. پادشاه‌ به‌ صیبا گفت‌: «اینك‌ كل‌ مایملك‌ مفیبوشت‌ از مال‌ توست‌.» پس‌ صیبا گفت‌: «اظهار بندگی‌ می‌نمایم‌ ای‌ آقایم‌ پادشاه‌. تمنّا اینكه‌ در نظر تو التفات‌ یابم‌.»

  12. و هزار نفر از بنیامینیان‌ و صیبا، خادم‌ خاندان‌ شاؤل‌، با پانزده‌ پسرش‌ و بیست‌ خادمش‌ همراهش‌ بودند، و ایشان‌ پیش‌ پادشاه‌ از اُرْدُن‌ عبور كردند.

  13. پادشاه‌ وی‌ را گفت‌: «چرا دیگر از كارهای‌ خود سخن‌ می‌گویی‌؟ گفتم‌ كه‌ تو و صیبا، زمین‌ را تقسیم‌ نمایید.»