Mephibosheth
همچنین شناختهشده به: Merib-baal
آیاتی که از Mephibosheth نام میبرند
و یوناتان پسر شاؤل را پسری لنگ بود كه هنگام رسیدن خبر شاؤل و یوناتان از یزْرَعیل، پنج ساله بود، و دایهاش او را برداشته، فرار كرد. و چون به فرار كردن تعجیل مینمود، او افتاد و لنگ شد و اسمش مَفِیبوشَت بود.
پس مَفیبوشت بنیوناتان بن شاؤل نزد داود آمده، به روی در افتاده، تعظیم نمود. و داود گفت: «ای مفیبوشت!» گفت: «اینك بندۀ تو.»
و تو و پسرانت و بندگانت به جهت او زمین را زرع نموده، محصول آن را بیاورید تا برای پسر آقایت به جهت خوردنش نان باشد. اما مفیبوشت، پسر آقایت همیشه بر سفرۀ من نان خواهد خورد.» و صیبا پانزده پسر و بیست خادم داشت.
و صیبا به پادشاه گفت: «موافق هر آنچه آقایم پادشاه به بندهاش فرموده است بهمین طور بندهات عمل خواهد نمود.» و پادشاه گفت كه مفیبوشت بر سفرۀ من مثل یكی از پسران پادشاه خواهد خورد.
و مفیبوشت را پسری كوچك بود كه میكا نام داشت، و تمامی ساكنان خانۀ صیبا بندۀ مفیبوشت بودند.
پس مفیبوشت در اورشلیم ساكن شد زیرا كه همیشه بر سفرۀ پادشاه میخورد و از هر دو پا لنگ بود.
و چون داود از سر كوه اندكی گذشته بود، اینك صیبا، خادم مَفِیبوشَت، با یك جفت الاغ آراسته كه دویست قرص نان و صد قرص كشمش و صد قرص انجیر و یك مشك شراب بر آنها بود، به استقبال وی آمد.
پادشاه به صیبا گفت: «اینك كل مایملك مفیبوشت از مال توست.» پس صیبا گفت: «اظهار بندگی مینمایم ای آقایم پادشاه. تمنّا اینكه در نظر تو التفات یابم.»
و مفیبوشت، پسر شاؤل، به استقبال پادشاه آمد و از روزی كه پادشاه رفت تا روزی كه به سلامتی برگشت نه پایهای خود را ساز داده، و نه ریش خویش را طراز نموده، و نه جامۀ خود را شسته بود.
و چون برای ملاقات پادشاه به اورشلیم رسید، پادشاه وی را گفت: «ایمفیبوشت چرا با من نیامدی؟»
مفیبوشت به پادشاه عرض كرد: «نی، بلكه او همه را بگیرد چونكه آقایم، پادشاه، به خانۀ خود به سلامتی برگشته است.»
اما پادشاه، مفیبوشت بن یوناتان بن شاؤل را دریغ داشت، به سبب قَسَم خداوند كه در میان ایشان، یعنی در میان داود و یوناتان بن شاؤل بود.
و پسر یهُوناتان مَرِیب بَعْل بود و مَرِیب بَعْل میكا را آورد.
و پسر یهُوناتان، مَریببَعْل بود و مَریببَعْل میكا را آورد.