- English
- King James KJV
- Complete Jewish CJB
- World English WEBM
- Berean Standard BSB
- American Standard ASV
- Geneva GNV
- Young's Literal YLT
- Douay-Rheims DRC
- International
- Shqip ALB
- العربية SVD
- বাংলা BN-IRV
- မြန်မာ Judson
- 简体文 CUV-S
- 繁體中文 CUV-T
- Čeština BKR
- Nederlands STVE
- Français LSG
- Deutsch SCH
- Ελληνικά Vamvas
- ગુજરાતી GU-IRV
- Hausa HCB
- עברית Hebrew
- हिन्दी HCV
- Magyar KAROLI
- Bahasa Indonesia INDO-TB
- Italiano Diodati
- 日本語 Kougo
- 한국어 Korean
- മലയാളം MAL
- मराठी MRCV
- Norsk DNB
- فارسی OPV
- Polski BG
- Português Almeida
- Română Cornilescu
- Русский Synodal
- Español RVG
- Kiswahili Neno
- Svenska SV1917
- Tagalog TAG-ADB
- தமிழ் TCV
- తెలుగు TSA
- ภาษาไทย THAI-KJV
- Українська Ohienko
- Tiếng Việt CADMAN
- Yorùbá YCB
آیات کتاب مقدس دربارهٔ Punishments: By order of kings
آیات دربارهٔ By order of kings
و داود به جوانی كه او را مخبر ساخت، گفت: «تو از كجا هستی؟» او گفت: «من پسر مرد غریب عمالیقی هستم.»
داود وی را گفت: «چگونه نترسیدی كه دست خود را بلند كرده، مسیح خداوند را هلاك ساختی؟»
آنگاه داود یكی از خادمان خود را طلبیده، گفت: «نزدیك آمده، او را بكش.» پس او را زد كه مرد.
و داود او راگفت: «خونت بر سر خودت باشد زیرا كه دهانت بر تو شهادت داده، گفت كه من مسیح خداوند را كشتم.»
و سلیمان پادشاه به خداوند قسم خورده، گفت: «خدا به من مثل این بلكه زیاده از این عمل نماید اگر اَدُنیا این سخن را به ضرر جان خود نگفته باشد.
و الا´ن قسم به حیات خداوند كه مرا استوار نموده، و مرا بر كرسی پدرم، داود نشانیده، و خانهای برایم به طوری كه وعده نموده بود، برپا كرده است كه اَدُنیاامروز خواهد مرد.»
پس سلیمان پادشاه به دست بَنایاهُو ابن یهُویاداع فرستاد و او وی را زد كه مرد.
و پادشاه به ابیاتار كاهن گفت: «به مزرعۀ خود به عناتوت برو زیرا كه تو مستوجب قتل هستی، لیكن امروز تو را نخواهم كشت، چونكه تابوت خداوند، یهُوَه را در حضور پدرم داود برمیداشتی، و در تمامی مصیبتهای پدرم مصیبت كشیدی.»
پس سلیمان، ابیاتار را از كهانت خداوند اخراج نمود تا كلام خداوند را كه دربارۀ خاندان عیلی در شیلوه گفته بود، كامل گرداند.
و چون خبر به یوآب رسید، یوآب به خیمۀ خداوند فرار كرده، شاخهای مذبح را گرفت زیرا كه یوآب، اَدُنیا را متابعت كرده، هرچند اَبْشالوم را متابعت ننموده بود.
و سلیمان پادشاه را خبر دادند كه یوآب به خیمۀ خداوند فرار كرده، و اینك به پهلوی مذبح است. پس سلیمان، بَنایاهُو ابن یهُویاداع را فرستاده، گفت: «برو و او را بكش.»
و بَنایاهُو به خیمۀ خداوند داخل شده، او را گفت: «پادشاه چنین میفرماید كه بیرون بیا.» او گفت: «نی، بلكه اینجا میمیرم.» و بَنایاهُو به پادشاه خبر رسانیده، گفت كه «یوآب چنین گفته، و چنین به من جواب داده است.»
پادشاه وی را فرمود: «موافق سخنش عمل نما و او را كشته، دفن كن تا خون بیگناهی را كه یوآب ریخته بود از من و از خاندان پدرم دور نمایی.
و خداوند خونش را بر سر خودش رد خواهد گردانید به سبب اینكه بر دو مرد كه از او عادلتر و نیكوتر بودند هجوم آورده، ایشان را باشمشیر كشت و پدرم، داود اطلاع نداشت، یعنی اَبْنِیر بن نیر، سردار لشكر اسرائیل و عماسا ابن یتَر، سردار لشكر یهودا.
پس خون ایشان بر سر یوآب و بر سر ذُریتش تا به ابد برخواهد گشت و برای داود و ذریتش و خاندانش و كرسیاش سلامتی از جانب خداوند تا ابدالا´باد خواهد بود.»
پس بَنایاهُو ابن یهُویاداع رفته، او را زد و كشت و او را در خانهاش كه در صحرا بود، دفن كردند.
و پادشاه بَنایاهُو ابن یهُویاداع را به جایش به سرداری لشكر نصب كرد و پادشاه، صادوق كاهن را در جای ابیاتار گماشت.
و پادشاه فرستاده، شِمْعِی را خوانده، وی را گفت: «به جهت خود خانهای در اورشلیم بنا كرده، در آنجا ساكن شو و از آنجا به هیچ طرف بیرون مرو.
زیرا یقیناً در روزی كه بیرون روی و از نهر قِدرون عبور نمایی، بدان كه البته خواهی مرد و خونت بر سر خودت خواهد بود.»
و شِمْعِی به پادشاه گفت: «آنچه گفتی نیكوست. به طوری كه آقایم پادشاه فرموده است، بندهات چنین عمل خواهد نمود.» پس شِمْعِی روزهای بسیار در اورشلیم ساكن بود.
اما بعد از انقضای سه سال واقع شد كه دو غلام شِمْعِی نزد اَخِیش بن مَعْكَه، پادشاه جَتّ فرار كردند و شِمْعِی را خبر داده، گفتند كه «اینك غلامانت در جَتّ هستند.»
و شِمْعی برخاسته، الاغ خود را بیاراست و به جستجوی غلامانش، نزد اَخِیش به جَتّ روانه شد، و شِمْعِی رفته، غلامان خود را از جَتّ بازآورد.
و به سلیمان خبر دادند كه شِمْعِی از اورشلیم به جَتّ رفته و برگشته است.
و پادشاه فرستاده، شِمْعِی راخواند و وی را گفت: «آیا تو را به خداوند قسم ندادم و تو را به تأكید نگفتم در روزی كه بیرون شوی و به هر جا بروی یقین بدان كه خواهی مرد، و تو مرا گفتی سخنی كه شنیدم نیكوست؟
پس قسم خداوند و حكمی را كه به تو امر فرمودم، چرا نگاه نداشتی؟»