Skip to content

Joab

120 آیه · 3 عضو خانواده

آیاتی که از Joab نام می‌برند

پالایش بر اساس کتاب
  1. و داود به اَخِیمَلَك حِتّی و اَبِیشای ابن صَرُویه برادر یوآب خطاب كرده، گفت: «كیست كه همراه من نزد شاؤل به اردو بیاید؟» ابیشای گفت: «من همراه تو می آیم.»

  2. و یوآب‌ بن‌ صَرُویه‌ و بندگان‌ داود بیرون‌ آمده‌، نزد بركه‌ جِبْعُون‌ با آنها ملتقی‌ شدند، و اینان‌ به‌ این‌ طرف‌ بركه‌ و آنان‌ بر آن‌ طرف‌ بركه‌ نشستند.

  3. و اَبْنیر به‌ یوآب‌ گفت‌: «الا´ن‌ جوانان‌ برخیزند و در حضور ما بازی‌ كنند.» یوآب‌ گفت‌: «برخیزید.»

  4. و سه‌ پسر صَرُویه‌، یوآب‌ و اَبیشای‌ و عَسائیل‌، در آنجا بودند، و عسائیل‌ مثل‌ غزال‌ برّی‌ سبك‌ پا بود.

  5. پس‌ اَبْنیر بار دیگر به‌ عسائیل‌ گفت‌: «از عقب‌ من‌ برگرد. چرا تو را به‌ زمین‌ بزنم‌؟ پس‌ چگونه‌ روی‌ خود را نزد برادرت‌ یوآب‌ برافرازم‌؟»

  6. اما یوآب‌ و ابیشای‌، اَبْنیر را تعاقب‌ كردند و چون‌ ایشان‌ به‌ تَلّ اَمَّه‌ كه‌ به‌ مقابل‌ جیح‌ در راه‌ بیابان‌ جِبْعُون‌ است‌ رسیدند، آفتاب‌ فرو رفت‌.

  7. و اَبْنیر یوآب‌ را صدا زده‌، گفت‌ كه‌ «آیا شمشیر تا به‌ ابد هلاك‌ سازد؟ آیا نمی‌دانی‌ كه‌ آخر به‌ تلخی‌ خواهد انجامید؟ پس‌ تا به‌ كی‌ قوم‌ را امر نمی‌كنی‌ كه‌ از تعاقب‌ برادران‌ خویش‌ برگردند.»

  8. یوآب‌ در جواب‌ گفت‌: «به‌ خدای‌ حی قَسَم‌ اگر سخن‌ نگفته‌ بودی‌، هر آینه‌ قوم‌ در صبح‌ از تعاقب‌ برادران‌ خود برمی‌گشتند.»

  9. پس‌ یوآب‌ كَرِنّا نواخته‌، تمامی‌ قوم‌ ایستادند و اسرائیل‌ را باز تعاقب‌ ننمودند و دیگر جنگ‌ نكردند.

  10. و یوآب‌ از عقب‌ اَبْنیر برگشته‌، تمامی‌ قوم‌ را جمع‌ كرد. و از بندگان‌ داود سوای‌ عسائیل‌ نوزده‌ نفر مفقود بودند.

  11. و عسائیل‌ را برداشته‌، او را در قبر پدرش‌ كه‌ در بیت‌لحم‌ است‌، دفن‌ كردند و یوآب‌ و كسانش‌، تمامی‌ شب‌ كوچ‌ كرده‌، هنگام‌ طلوع‌ فجر به‌ حَبْرُون‌ رسیدند.

  12. و ناگاه‌ بندگان‌ داود و یوآب‌ از غارتی‌ باز آمده‌، غنیمت‌ بسیار با خود آوردند. و اَبْنیر با داود در حَبْرُون‌ نبود زیرا وی‌ را رخصت‌ داده‌، و او به‌ سلامتی‌ رفته‌ بود.

  13. و چون‌ یوآب‌ و تمامی‌ لشكری‌ كه‌ همراهش‌ بودند، برگشتند، یوآب‌ را خبر داده‌، گفتند كه‌ «اَبْنیر بن‌ نیر نزد پادشاه‌ آمد و او را رخصت‌ داده‌ و به‌ سلامتی‌ رفت‌.»

  14. پس‌ یوآب‌ نزد پادشاه‌ آمده‌، گفت‌: «چه‌ كردی‌! اینك‌اَبْنیر نزد تو آمد. چرا او را رخصت‌ دادی‌ و رفت‌؟

  15. و یوآب‌ از حضور داود بیرون‌ رفته‌، قاصدان‌ در عقب‌ اَبْنیر فرستاد كه‌ او را از چشمۀ سِیرَه‌ بازآوردند. اما داود ندانست‌.

  16. و چون‌ اَبْنیر به‌ حَبْرُون‌ برگشت‌، یوآب‌ او را در میان‌ دروازه‌ به‌ كنار كشید تا با او خُفیةً سخن‌ گوید و به‌ سبب‌ خون‌ برادرش‌ عَسائیل‌ به‌ شكم‌ او زد كه‌ مرد.

  17. پس‌ بر سر یوآب‌ و تمامی‌ خاندان‌ پدرش‌ قرار گیرد و كسی‌ كه‌ جَرَیان‌ و برص‌ داشته‌ باشد و بر عصا تكیه‌ كند و به‌ شمشیر بیفتد و محتاج‌ نان‌ باشد، از خاندان‌ یوآب‌ منقطع‌ نشود.»

  18. و یوآب‌ و برادرش‌ ابیشای‌، اَبْنیر را كشتند، به‌ سبب‌ این‌ كه‌ برادر ایشان‌، عَسائیل‌ را در جِبْعُون‌ در جنگ‌ كشته‌ بود.

  19. و داود به‌ یوآب‌ و تمامی‌ قومی‌ كه‌ همراهش‌ بودند، گفت‌: «جامۀ خود را بدرید و پلاس‌ بپوشید و برای‌ اَبْنیر نوحه‌ كنید.» و داود پادشاه‌ در عقب‌ جنازه‌ رفت‌.

  20. و یوآب‌ بن‌ صَرُویه‌ سردار لشكر بود و یهُوشافات‌ بن‌ اَخِیلُود وقایع‌نگار.

  21. و چون‌ داود شنید، یوآب‌ و تمامی‌ لشكر شجاعان‌ را فرستاد.

  22. و چون‌ یوآب‌ دید كه‌ روی‌ صفوف‌ جنگ‌، هم‌ از پیش‌ و هم‌ از عقبش‌ بود، از تمام‌ برگزیدگان‌ اسرائیل‌ گروهی‌ را انتخاب‌ كرده‌، در مقابل‌ اَرامیان‌ صف‌آرایی‌ نمود.

  23. پس‌ یوآب‌ و قومی‌ كه‌ همراهش‌ بودند، نزدیك‌ شدند تا با اَرامیان‌ جنگ‌ كنند و ایشان‌ از حضور وی‌ فرار كردند.

  24. و چون‌ بنی‌عَمّون‌ دیدند كه‌ اَرامیان‌ فرار كردند، ایشان‌ نیز از حضور ابیشای‌ گریخته‌، داخل‌ شهر شدند و یوآب‌ از مقابلۀ بنی‌عَمّون‌ برگشته‌، به‌ اورشلیم‌ آمد.

  25. بیرون‌ رفتن‌ پادشاهان‌، كه‌ داودْ یوآب‌ را با بندگان‌ خویش‌ و تمامی‌ اسرائیل‌ فرستاد، و ایشان‌ بنی‌عَمّون‌ را خراب‌ كرده‌، رَبَّه‌ را محاصره‌نمودند، اما داود در اورشلیم‌ ماند.