Skip to content

آیات کتاب مقدس دربارهٔ Absalom

65 آیه · 10 جنبه

آیات کلیدی کتاب مقدس

پالایش بر اساس کتاب
  1. و دومش‌، كیلاب‌، از اَبِیجایل‌، زن‌ نابال‌ كَرْمَلی‌، و سوم‌، اَبْشالُوم‌، پسر مَعْكَه‌، دختر تَلْمای‌ پادشاه‌ جَشُور.

  2. و اَبْشالوم‌ به‌ اَمْنُون‌ سخنی‌ نیك‌ یا بد نگفت‌، زیرا كه‌ اَبْشالوم‌ اَمْنُون‌ را بغض‌ می‌داشت‌، به‌ علت‌ اینكه‌ خواهرش‌ تامار را ذلیل‌ ساخته‌ بود.

  3. و بعد از دو سال‌ تمام‌، واقع‌ شد كه‌ اَبْشالوم‌ در بَعْل‌ حاصور كه‌ نزد افرایم‌ است‌، پشم‌برندگان‌ داشت‌. و اَبْشالوم‌ تمامی‌ پسران‌ پادشاه‌ را دعوت‌ نمود.

  4. و اَبْشالوم‌ نزد پادشاه‌ آمده‌، گفت‌: «اینك‌ حال‌، بندۀ تو، پشم‌برندگان‌ دارد. تمنّا اینكه‌ پادشاه‌ با خادمان‌ خود همراه‌ بنده‌ات‌ بیایند.»

  5. پادشاه‌ به‌ ابشالوم‌ گفت‌: «نی‌ ای‌ پسرم‌، همۀ مانخواهیم‌ آمد مبادا برای‌ تو بار سنگین‌ باشیم‌.» و هر چند او را الحاح‌ نمود لیكن‌ نخواست‌ كه‌ بیاید و او را بركت‌ داد.

  6. و اَبْشالوم‌ گفت‌: «پس‌ تمنّا اینكه‌ برادرم‌، اَمْنُون‌، با ما بیاید.» پادشاه‌ او را گفت‌: «چرا با تو بیاید؟»

  7. اما چون‌ اَبْشالوم‌ او را الحاح‌ نمود، اَمْنُون‌ و تمامی‌ پسران‌ پادشاه‌ را با او روانه‌ كرد.

  8. و اَبْشالوم‌ خادمان‌ خود را امر فرموده‌، گفت‌: «ملاحظه‌ كنید كه‌ چون‌ دل‌ اَمْنون‌ از شراب‌ خوش‌ شود، و به‌ شما بگویم‌ كه‌ اَمْنُون‌ را بزنید، آنگاه‌ او را بكشید، و مترسید. آیا من‌ شما را امر نفرمودم‌؟ پس‌ دلیر و شجاع‌ باشید.»

  9. و خادمان‌ اَبْشالوم‌ با اَمْنُون‌ به‌ طوری‌ كه‌ اَبْشالوم‌ امر فرموده‌ بود، به‌ عمل‌ آوردند، و جمیع‌ پسران‌ پادشاه‌ برخاسته‌، هر كس‌ به‌ قاطر خود سوار شده‌، گریختند.

  10. و اَبْشالوم‌ فرار كرده‌، نزد تَلْمای‌ ابن‌ عَمیهود، پادشاه‌ جشور رفت‌، و داود برای‌ پسر خود هر روز نوحه‌گری‌ می‌نمود.

  11. و اَبْشالوم‌ فرار كرده‌، به‌ جَشُور رفت‌ و سه‌ سال‌ در آنجا ماند.

  12. و یوآب‌ بن‌ صَرُویه‌ فهمید كه‌ دل‌ پادشاه به‌ اَبْشالوم‌ مایل‌ است‌.

  13. پس‌ یوآب‌ به‌ تقُوع‌ فرستاده‌، زنی‌ دانشمند از آنجا آورد و به‌ وی‌ گفت‌: «تمنّا اینكه‌ خویشتن‌ را مثل‌ ماتم‌ كننده‌ ظاهر سازی‌، و لباس‌ تعزیت‌ پوشی‌ و خود را به‌ روغن‌ تدهین‌ نكنی‌ و مثل‌ زنی‌ كه‌ روزهای‌ بسیار به‌ جهت‌ مرده‌ ماتم‌ گرفته‌ باشد، بشوی‌.

  14. و نزد پادشاه‌ داخل‌ شده‌، او را بدین‌ مضمون‌ بگویی‌.» پس‌ یوآب‌ سخنان‌ را به‌ دهانش‌ گذاشت‌.

  15. و چون‌ زن‌ تَقُوعیه‌ با پادشاه‌ سخن‌ گفت‌، به‌ روی‌ خود به‌ زمین‌ افتاده‌، تعظیم‌ نمود و گفت‌: «ای‌ پادشاه‌، اعانت‌ فرما.»

  16. و پادشاه‌ به‌ او گفت‌: «تو را چه‌ شده‌ است‌؟» عرض‌ كرد: «اینك‌ من‌ زن‌ بیوه‌ هستم‌ و شوهرم‌ مرده‌ است‌.

  17. و كنیز تو را دو پسربود و ایشان‌ با یكدیگر در صحرا مخاصمه‌ نمودند و كسی‌ نبود كه‌ ایشان‌ را از یكدیگر جدا كند. پس‌ یكی‌ از ایشان‌ دیگری‌ را زد و كشت‌.

  18. و اینك‌ تمامی‌ قبیله‌ بر كنیز تو برخاسته‌، و می‌گویند قاتل‌ برادر خود را بسپار تا او را به‌ عوض‌ جان‌ برادرش‌ كه‌ كشته‌ است‌، به‌ قتل‌ برسانیم‌، و وارث‌ را نیز هلاك‌ كنیم‌. و به‌ اینطور اخگر مرا كه‌ باقی‌ مانده‌ است‌، خاموش‌ خواهند كرد، و برای‌ شوهرم‌ نه‌ اسم‌ و نه‌ اعقاب‌ بر روی‌ زمین‌ واخواهند گذاشت‌.»

  19. پادشاه‌ به‌ زن‌ فرمود: «به‌ خانه‌ات‌ برو و من‌ درباره‌ات‌ حكم‌ خواهم‌ نمود.»

  20. و زن‌ تَقُوعیه‌ به‌ پادشاه‌ عرض‌ كرد: «ای‌ آقایم‌ پادشاه‌، تقصیر بر من‌ و بر خاندان‌ من‌ باشد و پادشاه‌ و كرسی‌ او بی‌تقصیر باشند.»

  21. و پادشاه‌ گفت‌: «هر كه‌ با تو سخن‌ گوید، او را نزد من‌ بیاور، و دیگر به‌ تو ضرر نخواهد رسانید.»

  22. پس‌ زن‌ گفت‌: «ای‌ پادشاه‌، یهُوَه‌، خدای‌ خود را به‌ یاد آور تا ولی‌ مقتول‌، دیگر هلاك‌ نكند، مبادا پسر مرا تلف‌ سازند.» پادشاه‌ گفت‌: «به‌ حیات‌ خداوند قسم‌ كه‌ مویی‌ از سر پسرت‌ به‌ زمین‌ نخواهد افتاد.»

  23. پس‌ زن‌ گفت‌: «مستدعی‌ آنكه‌ كنیزت‌ با آقای‌ خود پادشاه‌ سخنی‌ گوید.» گفت‌: «بگو.»

  24. زن‌ گفت‌: «پس‌ چرا دربارۀ قوم‌ خدا مثل‌ این‌ تدبیر كرده‌ای‌ و پادشاه‌ در گفتن‌ این‌ سخن‌ مثل‌ تقصیركار است‌، چونكه‌ پادشاه‌ آواره‌ شدۀ خود را باز نیاورده‌ است‌.

  25. زیرا ما باید البته‌ بمیریم‌ و مثل‌ آب‌ هستیم‌ كه‌ به‌ زمین‌ ریخته‌ شود، و آن‌ را نتوان‌ جمع‌ كرد؛ و خدا جان‌ را نمی‌گیرد بلكه‌ تدبیرها می‌كند تا آواره‌ شده‌ای‌ از او آواره‌ نشود.