- English
- King James KJV
- Complete Jewish CJB
- World English WEBM
- Berean Standard BSB
- American Standard ASV
- Geneva GNV
- Young's Literal YLT
- Douay-Rheims DRC
- International
- Shqip ALB
- العربية SVD
- বাংলা BN-IRV
- မြန်မာ Judson
- 简体文 CUV-S
- 繁體中文 CUV-T
- Čeština BKR
- Nederlands STVE
- Français LSG
- Deutsch SCH
- Ελληνικά Vamvas
- ગુજરાતી GU-IRV
- Hausa HCB
- עברית Hebrew
- हिन्दी HCV
- Magyar KAROLI
- Bahasa Indonesia INDO-TB
- Italiano Diodati
- 日本語 Kougo
- 한국어 Korean
- മലയാളം MAL
- मराठी MRCV
- Norsk DNB
- فارسی OPV
- Polski BG
- Português Almeida
- Română Cornilescu
- Русский Synodal
- Español RVG
- Kiswahili Neno
- Svenska SV1917
- Tagalog TAG-ADB
- தமிழ் TCV
- తెలుగు TSA
- ภาษาไทย THAI-KJV
- Українська Ohienko
- Tiếng Việt CADMAN
- Yorùbá YCB
آیات کتاب مقدس دربارهٔ Absalom
آیات کلیدی کتاب مقدس
و حال كه به قصد عرض كردن این سخن، نزد آقای خود پادشاه آمدم، سبب این بود كه خلقْ مرا ترسانیدند، و كنیزت فكر كرد كه چون به پادشاه عرض كنم، احتمال دارد كه پادشاه عرض كنیز خود را به انجام خواهد رسانید.
زیرا پادشاه اجابت خواهد نمود كه كنیز خود را از دست كسی كه میخواهد مرا و پسرم را با هم از میراث خدا هلاك سازد، برهاند.
و كنیز تو فكر كرد كه كلام آقایم، پادشاه، باعث تسلی خواهد بود، زیرا كه آقایم، پادشاه، مثل فرشتۀ خداست تا نیك و بد را تشخیص كند، و یهُوَه، خدای تو همراه تو باشد.»
پس پادشاه در جواب زن فرمود: «چیزی را كه از تو سؤال میكنم، از من مخفی مدار.» زن عرض كرد «آقایم پادشاه، بفرماید.»
پادشاه گفت: «آیا دست یوآب در همۀ این كار با تو نیست؟» زن در جواب عرض كرد: «به حیات جان تو، ای آقایم پادشاه كه هیچ كس از هرچه آقایم پادشاه بفرماید به طرف راست یا چپ نمیتواند انحراف ورزد، زیرا كه بندۀ تو یوآب، اوست كه مرا امر فرموده است، و اوست كه تمامی این سخنان را به دهان كنیزت گذاشته است.
برای تبدیل صورت این امر، بندۀ تو، یوآب، این كار را كرده است. اما حكمت آقایم، مثل حكمت فرشتۀ خدا میباشـد تا هر چه بر روی زمین است، بداند.»
پس پادشاه به یوآب گفت: «اینك این كار را كردهام. حال برو و اَبْشالوم جوان را باز آور.»
آنگاه یوآب به روی خود به زمین افتاده، تعظیم نمود، و پادشاه را تحسین كرد و یوآبگفت: «ای آقایم پادشاه امروز بندهات میداند كه در نظر تو التفات یافتهام چونكه پادشاه كار بندۀ خود را به انجام رسانیده است.»
پس یوآب برخاسته، به جشور رفت و اَبْشالوم را به اورشلیم بازآورد.
و پادشاه فرمود كه به خانۀ خود برگردد و روی مرا نبیند. پس اَبْشالوم به خانۀ خود رفت و روی پادشاه را ندید.
و در تمامی اسرائیل كسی نیكو منظر و بسیار مَمدوح مثل اَبْشالوم نبود كه از كف پا تا فَرْقِ سرش در او عیبی نبود.
و برای اَبْشالوم سه پسر و یك دختر مسمّی به تامار زاییده شدند. و او دختری نیكو صورت بود.
و اَبْشالوم صبح زود برخاسته، به كناره راه دروازه میایستاد، و هر كسی كه دعوایی میداشت و نزد پادشاه به محاكمه میآمد، اَبْشالوم او را خوانده، میگفت: «تو از كدام شهر هستی؟» و او میگفت: «بندهات از فلان سبط از اسباط اسرائیل هستم.»
و اَبْشالوم او را میگفت: «ببین، كارهای تو نیكو و راست است لیكن از جانب پادشاه كسی نیست كه تو را بشنود.»
و اَبْشالوم میگفت: «كاش كه در زمین داور میشدم و هر كس كه دعوایی یا مرافعهای میداشت، نزد من میآمد و برای او انصاف مینمودم.»
و هنگامی كه كسی نزدیك آمده، او را تعظیم مینمود، دست خود را دراز كرده، او را میگرفت و میبوسید.
و اَبْشالوم با همۀ اسرائیل كه نزد پادشاه برای داوری میآمدند، بدین منوال عمل مینمود. پس اَبْشالوم دل مردان اسرائیل را فریفت.
و كسی نزد داود آمده، او را خبر داده، گفت كه «دلهای مردان اسرائیل در عقب اَبْشالوم گرویده است.»
و اَبْشالوم به بندگان داود برخورد؛ و اَبْشالوم بر قاطر سوار بود و قاطر زیر شاخههای پیچیده شدۀ بلوط بزرگی درآمد، و سر او در میان بلوط گرفتار شد، به طوری كه در میان آسمان و زمین آویزان گشت و قاطری كه زیرش بود، بگذشت.
و شخصی آن را دیده، به یوآب خبر رسانید و گفت: «اینك اَبْشالوم را دیدم كه در میان درخت بلوط آویزان است.»
و یوآب به آن شخصی كه او را خبر داد، گفت: «هان تو دیدهای؟ پس چرا او را در آنجا به زمین نزدی؟ و من ده مثقال نقره و كمربندی به تو میدادم.»
آن شخص به یوآب گفت: «اگر هزار مثقال نقره به دست من میرسید، دست خود را بر پسر پادشاه دراز نمیكردم، زیرا كه پادشاه تو را و ابیشای و اِتّای را به سمع ما امر فرموده، گفت زنهار هر یكی از شما دربارۀ اَبْشالوم جوان باحذر باشید.
والا بر جان خود ظلم میكردم چونكه هیچ امری از پادشاه مخفی نمیماند، و خودت به ضد من بر میخاستی.»
آنگاه یوآب گفت: «نمیتوانم با تو به اینطور تأخیر نمایم.» پس سه تیر به دست خود گرفته، آنها را به دل اَبْشالوم زد حینی كه او هنوز در میان بلوط زنده بود.
و ده جوان كه سلاحداران یوآب بودند دور اَبْشالوم را گرفته، او را زدند و كُشتند.