God
آیاتی که از God نام میبرند
او گفت: «به حیات یهُوَه كه در حضور وی ایستادهام قسم كه قبول نخواهم كرد.» و هرچند او را ابرام نمود كه بپذیرد ابا نمود.
و نُعْمان گفت: «اگرنه، تمنّا این كه دو بارِ قاطر از خاك، به بندهات داده شود زیرا كه بعد از این، بندهات قربانی سوختنی و ذبیحه نزد خدایان غیر نخواهد گذرانید الاّ نزد یهُوَه.
اما در این امر، خداوند بندۀ تو را عفو فرماید كه چون آقایم به خانۀ رِمُّون داخل شده، در آنجا سجده نماید و بر دست من تكیه كند و من در خانۀ رِمُّون سجده نمایم، یعنی چون در خانۀ رِمُّون سجده كنم، خداوند بندۀ تو را در این امر عفو فرماید.»
اما جِیحَزی كه خادم اَلِیشَع مرد خدا بود گفت: «اینك آقایم از گرفتن از دست این نُعْمان اَرامی آنچه را كه آورده بود، امتناع نمود. به حیات یهُوَه قسم كه من از عقب او دویده، چیزی از او خواهم گرفت.»
پس مرد خدا گفت: «كجا افتاد؟» و چون جا را به وی نشان داد، او چوبی بریده، در آنجا انداخت و آهن را روی آب آورد.
اما مرد خدا نزد پادشاه اسرائیل فرستاده، گفت: «با حذر باش كه از فلان جا گذر نكنی زیرا كه اَرامیان به آنجا نزول كردهاند.»
و پادشاه اسرائیل به مكانی كه مرد خدا او را خبر داد و وی را از آن انذار نمود، فرستاده، خود را از آنجا نه یكبار و نه دو بار محافظت كرد.
و چون خادمِ مردِ خدا صبح زود برخاسته، بیرون رفت، اینك لشكری با سواران و ارابهها شهر را احاطه نموده بودند. پس خادمش وی را گفت: «آه ای آقایم چه بكنیم؟»
و اَلِیشَع دعا كرده، گفت: «ای خداوند چشمان او را بگشا تا ببیند.» پس خداوند چشمان خادم را گشود و او دید كه اینك كوههای اطراف اَلِیشَع از سواران و ارابههای آتشین پر است.
و چون ایشان نزد وی فرود شدند، اَلِیشَع نزد خداوند دعا كرده، گفت: «تمنّا اینكه این گروه را به كوری مبتلا سازی.» پس ایشان را به موجب كلام اَلِیشَع بهكوری مبتلا ساخت.
و هنگامی كه وارد سامره شدند، اَلِیشَع گفت: «ای خداوند چشمان ایشان را بگشا تا ببینند.» پس خداوند چشمان ایشان را گشود و دیدند كه اینك در سامره هستند.
او گفت: «اگر خداوند تو را مدد نكند، من از كجا تو را مدد كنم؟ آیا از خَرْمَن یا از چرخُشْت؟»
و گفت: «خدا به من مثل این بلكه زیاده از این بكند اگر سر اَلِیشَع بن شافاط امروز بر تنش بماند.»
و چون او هنوز به ایشان سخن میگفت، اینك قاصد نزد وی رسید و او گفت: «اینك این بلا از جانب خداوند است؛ چرا دیگر برای خداوند انتظار بكشم؟»
و اَلِیشَع گفت: «كلام خداوند را بشنوید. خداوند چنین میگوید كه فردا مثل این وقت یك كیل آرد نرم به یك مثقال و دو كیل جو به یك مثقال نزد دروازۀ سامره فروخته میشود.»
و سرداری كه پادشاه بر دست وی تكیه مینمود در جواب مرد خدا گفت: «اینك اگر خداوند پنجرهها هم در آسمان بسازد، آیا این چیز واقع تواند شد؟» او گفت: «همانا تو به چشم خود خواهی دید اما از آن نخواهی خورد.»
زیرا خداوند صدای ارابهها و صدای اسبان و صدای لشكر عظیمی را در اردوی اَرامیان شنوانید و به یكدیگر گفتند: «اینك پادشاه اسرائیل، پادشاهان حِتّیان و پادشاهان مصریان را به ضد ما اجیر كرده است تا بر ما بیایند.»
و قوم بیرون رفته، اردوی اَرامیان را غارت كردند و یك كیل آرد نرم به یك مثقال و دو كیل جو به یك مثقال به موجب كلام خداوند به فروش رفت.
و پادشاه آن سردار را كه بر دست وی تكیه مینمود بر دروازه گماشت و خلق، او را نزد دروازه پایمال كردند كه مُرد بر حسب كلامی كه مرد خدا گفت هنگامی كه پادشاه نزد وی فرودآمد.
و واقع شد به نهجی كه مرد خدا، پادشاه را خطاب كرده، گفته بود كه فردا مثل این وقت دو كیل جو به یك مثقال و یك كیل آرد نرم به یك مثقال نزد دروازۀ سامره فروخته خواهدشد،
و آن سردار در جواب مرد خدا گفته بود: اگر خداوند پنجرهها هم در آسمان بگشاید، آیا مثل این امر واقع تواند شد؟ و او گفت اینك به چشمان خود خواهی دید اما از آن نخواهی خورد،
و اَلِیشَع به زنی كه پسرش را زنده كرده بود،خطاب كرده، گفت: «تو و خاندانت برخاسته، بروید و در جایی كه میتوانی ساكن شوی، ساكن شو، زیرا خداوند قحطی خوانده است و هم بر زمین هفت سال واقع خواهد شد.»
و آن زن برخاسته، موافق كلام مرد خدا، عمل نمود و با خاندان خود رفته، در زمین فلسطینیان هفت سال مأوا گزید.
و پادشاه با جِیحَزی، خادم مرد خدا گفتگو مینمود و میگفت: «حال تمام اعمال عظیمی را كه اَلِیشَع بجا آورده است، به من بگو.»
و اَلِیشَع به دمشق رفت و بَنْهَدَد، پادشاه اَرام،بیمار بود. و به او خبر داده، گفتند كه مرد خدا اینجا آمده است.