God
آیاتی که از God نام میبرند
گفت: «ایشان برادرانم و پسران مادر من بودند؛ به خداوند حی قسم اگر ایشان را زنده نگاه میداشتید، شما را نمیكشتم.»
جِدْعُون در جواب ایشان گفت: «من بر شما سلطنت نخواهم كرد، و پسر من بر شما سلطنت نخواهد كرد، خداوند بر شما سلطنت خواهد نمود.»
و بنیاسرائیل یهوه، خدای خود را كه ایشان را از دست جمیع دشمنان ایشان از هر طرف رهایی داده بود، به یاد نیاوردند.
و چون یوتام را از این خبر دادند، او رفته، به سر كوه جَرِزِّیم ایستاد و آواز خود را بلند كرده، ندا در داد و به ایشان گفت: «ای مردان شكیم مرا بشنوید تا خدا شما را بشنود.
درخت زیتون به ایشان گفت: آیا روغن خود را كه به سبب آن خدا و انسان مرا محترم میدارند ترك كنم و رفته، بر درختان حكمرانی نمایم؟
مو به ایشان گفت: آیا شیرۀ خود را كه خدا و انسان را خوش میسازد، ترك بكنم و رفته، بر درختان حكمرانی نمایم؟
و خدا روحی خبیث در میان اَبیمَلِك و اهل شكیم فرستاد، و اهل شكیم با اَبیمَلِك خیانت ورزیدند،
كاش كه این قوم زیر دست من میبودند تا اَبیمَلِك را رفع میكردم.» و به اَبیمَلِك گفت: لشكر خود را زیاد كن و بیرون بیا.»
پس خدا شر اَبیمَلِك را كه به پدر خود به كشتن هفتاد برادر خویش رسانیده بود، مكافات كرد.
و خدا تمامی شر مردم شكیم را بر سر ایشان برگردانید، و لعنت یوتام بنیرُبَّعْل بر ایشان رسید.
و بنیاسرائیل باز در نظر خداوند شرارت ورزیده، بَعْلِیم و عَشْتارُوْت و خدایان ارام و خدایان صیدون و خدایان موآب و خدایان بنیعَمّون و خدایان فلسطینیان را عبادت نمودند، و یهوه را ترك كرده، او را عبادت نكردند.
و غضب خداوند بر اسرائیل افروخته شده، ایشان را به دست فلسطینیان و به دست بنیعَمّون فروخت.
و بنیاسرائیل نزد خداوند فریاد برآورده، گفتند: «به تو گناه كردهایم، چونكه خدای خود را تر ك كرده، بعلیم را عبادت نمودیم.»
خداوند به بنیاسرائیل گفت: «آیا شما را از مصریان و اموریان و بنیعَمّون و فلسطینیان رهایی ندادم؟
و چون صیدونیان و عمالیقیان و معونیان بر شما ظلم كردند، نزد من فریاد برآوردید و شما رااز دست ایشان رهایی دادم.
لیكن شما مرا ترك كرده، خدایان غیر را عبادت نمودید، پس دیگر شما را رهایی نخواهم داد.
بنیاسرائیل به خداوند گفتند: «گناه كردهایم؛ پس برحسب آنچه درنظر تو پسند آید به ما عمل نما؛ فقط امروز ما را رهایی ده.»
پس ایشان خدایان غیر را از میان خود دور كرده، یهوه را عبادت نمودند، و دل او به سبب تنگی اسرائیل محزون شد.
یفْتاح به مشایخ جِلْعاد گفت: «اگر مرا برای جنگ كردن با بنیعَمّون باز آورید و خداوند ایشان را به دست من بسپارد، آیا من سردار شما خواهم بود؟»
و مشایخ جِلْعاد به یفْتاح گفتند: « خداوند در میان ما شاهد باشد كه البته برحسب سخن تو عمل خواهیم نمود.
پس یفْتاح با مشایخ جِلْعاد رفت و قوم او را بر خود رئیس و سردار ساختند، و یفْتاح تمام سخنان خود را به حضور خداوند در مِصْفَه گفت.
و یهوه خدای اسرائیل، سیحون و تمامی قومش را به دست اسرائیل تسلیم نمود كه ایشان را شكست دادند. پس اسرائیل تمامی زمین اموریانی كه ساكن آن ولایت بودند، در تصرف آوردند.
پس حال یهوه، خدای اسرائیل، اموریان را از حضور قوم خود اسرائیل اخراج نموده است؛ و آیا تو آنها را به تصرف خواهی آورد؟
آیا آنچه خدای تو، كموش به تصرف تو بیاورد، مالك آن نخواهی شد؟ و همچنین هركه را یهوه، خدای ما از حضور ما اخراج نماید، آنها را مالك خواهیم بود.
من به تو گناه نكردم بلكه تو به من بدی كردی كه با من جنگ مینمایی. پس یهوه كه داور مطلق است، امروز در میان بنیاسرائیل و بنیعَمّون داوری نماید.»