God
آیاتی که از God نام میبرند
و فرشته خدا او را گفت: «گوشت و قرصهای فطیر را بردار و بر روی این صخره بگذار، و آب گوشت را بریز.» پس چنان كرد.
آنگاه فرشتۀ خداوند نوك عصا را كه در دستش بود، دراز كرده، گوشت و قرصهای فطیر را لمس نمود كه آتش از صخره برآمده، گوشت و قرصهای فطیر را بلعید، و فرشتۀ خداوند از نظرش غایب شد.
پس جِدْعُون دانست كه او فرشتۀ خداوند است. و جِدْعُون گفت: «آه ای خداوند یهوه، چونكه فرشتۀ خداوند را روبرو دیدم.»
خداوند وی را گفت: «سلامتی برتو باد! مترس، نخواهی مرد.»
پس جِدْعُون در آنجا برای خداوند مذبحی بنا كرد و آن را یهوه شالوم نامید كه تا امروز در عُفْرَه اَبیعَزَرِیان باقی است.
و در آن شب، خداوند او را گفت: «گاو پدر خود، یعنی گاو دومین را كه هفت ساله است بگیر، و مذبح بعل را كه از آن پدرت است منهدم كن، و تمثال اشیره را كه نزد آن است، قطع نما.
و برای یهوه، خدای خود، بر سر این قلعه مذبحی موافق رسم بنا كن، و گاو دومین را گرفته، با چوب اشیره كه قطع كردی برای قربانی سوختنی بگذران.»
پس جِدْعُون ده نفر از نوكران خود را برداشت و به نوعی كه خداوند وی را گفته بود،عمل نمود؛ اما چونكه از خاندان پدر خود و مردان شهر میترسید، این كار را در روز نتوانست كرد، پس آن را در شب كرد.
و روح خداوند جِدْعُون را ملبس ساخت. پس كَرِنّا را نواخت و اهل اَبیعَزَر در عقب وی جمع شدند.
و جِدْعُون به خدا گفت: «اگر اسرائیل را برحسب سخن خود به دست من نجات خواهی داد،
اینك من در خرمنگاه، پوست پشمینیمیگذارم و اگر شبنم فقط بر پوست باشد و بر تمامی زمین خشكی بُوَد، خواهم دانست كه اسرائیل را برحسب قول خود به دست من نجات خواهی داد.»
و جِدْعُون به خدا گفت: «غضب تو بر من افروخته نشود و همین یك مرتبه خواهم گفت، یك دفعۀ دیگر فقط با پوست تجربه نمایم؛ این مرتبه پوست به تنهایی خشك باشد و بر تمامی زمین شبنم.»
و خدا در آن شب چنان كرد كه بر پوست فقط، خشكی بود و بر تمامی زمین شبنم.
و خداوند به جِدْعُون گفت: «قومی كه با تو هستند، زیاده از آنند كه مدیان را به دست ایشان تسلیم نمایم، مبادا اسرائیل بر من فخر نموده، بگویند كه دست ما، ما را نجات داد.
و خداوند به جِدْعُون گفت: «باز هم قوم زیادهاند؛ ایشان را نزد آب بیاور تا ایشان را آنجا برای تو بیازمایم، و هر كه را به تو گویم این با تو برود، او همراه تو خواهد رفت، و هر كه را به توگویم این با تو نرود، او نخواهد رفت.»
و چون قوم را نزد آب آورده بود، خداوند به جِدْعُون گفت: «هر كه آب را به زبان خود بنوشد، چنانكه سگ مینوشد، او را تنها بگذار، و همچنین هر كه بر زانوی خود خم شده، بنوشد.»
و خداوند به جِدْعُون گفت: «به این سیصد نفر كه به كف نوشیدند، شما را نجات میدهم، و مدیان را به دست تو تسلیم خواهم نمود. پس سایر قوم هر كس به جای خود بروند.»
و در همان شب خداوند وی را گفت: «برخیز و به اردو فرود بیا زیرا كه آن را به دست تو تسلیم نمودهام.
رفیقش در جواب وی گفت كه «این نیست جز شمشیر جِدْعُون بنیوآش ، مرد اسرائیلی، زیرا خدا مدیان و تمام اردو را به دست او تسلیم كرده است.»
و چون جِدْعُون نقل خواب و تعبیرش را شنید، سجده نمود، و به لشكرگاه اسرائیل برگشته، گفت: «برخیزید زیرا كه خداوند اردوی مدیان را به دست شما تسلیم كرده است.»
و چون من و آنانی كه با من هستند كَرِنّاها را بنوازیم، شما نیز از همۀ اطراف اردو كَرِنّاها را بنوازید و بگویید (شمشیر) خداوند و جِدْعُون.»
و هر سه فرقه كَرِنّاها را نواختند و سبوها را شكستند و مشعلها را به دست چپ و كَرِنّاها را به دست راست خود گرفته، نواختند، و صدا زدند: «شمشیر خداوند و جِدْعُون.»
و چون آن سیصد نفر كَرِنّاها رانواختند، خداوند شمشیر هر كس را بر رفیقش و بر تمامی لشكر گردانید، و لشكر ایشان تا بیتشِطَّه به سوی صَرِیرت و تا سر حد آبَل مَحُولَه كه نزد طَبات است، فرار كردند.
به دست شما خدا دو سردار مدیان، یعنی غُراب و ذِئب را تسلیم نمود و من مثل شما قادر بر چه كار بودم؟» پس چون این سخن را گفت، خشم ایشان بر وی فرو نشست.
جِدْعُون گفت: «پس چون خداوند زَبَح و صَلْمُونَّع را به دست من تسلیم كرده باشد، آنگاه گوشت شما را با شوك و خار صحرا خواهم درید.»