God
آیاتی که از God نام میبرند
و روح خداوند در لشكرگاه دان در میان صُرْعَه و اَشْتَأوُل به برانگیختن او شروع نمود.
اما پدر و مادرش نمیدانستند كه این از جانب خداوند است، زیرا كه بر فلسطینیان علتی میخواست، چونكه در آن وقت فلسطینیان بر اسرائیل تسلط میداشتند.
و روح خداوند بر او مستقر شده، آن را درید به طوری كه بزغالهای دریده شود، و چیزی در دستش نبود؛ و پدر و مادر خود را از آنچه كرده بود، اطلاع نداد.
و روح خداوند بر وی مستقر شده، به اَشْقَلون رفت و از اهل آنجا سی نفر را كشت، و اسباب آنها را گرفته، دستههای رخت را به آنانی كه معما را بیان كرده بودند، داد و خشمش افروخته شده، به خانۀ پدر خود برگشت.
و چون او به لَحی رسید، فلسطینیان از دیدن او نعره زدند؛ و روح خداوند بر وی مستقر شده، طنابهایی كه بر بازوهایش بود، مثل كتانی كه به آتش سوخته شود گردید، و بندها از دستهایش فروریخت.
پس بسیار تشنه شده، نزد خداوند دعا كرده، گفت كه «به دست بندهات این نجات عظیم را دادی و آیا الا´ن از تشنگی بمیرم و به دست نامختونان بیفتم؟»
پس خدا كفهای را كه در لَحی بود، شكافت كه آب از آن جاری شد؛ و چون بنوشید جانش برگشته، تازه روح شد. از این سبب اسمش عین حَقوری خوانده شد كه تا امروز در لَحی است.
هر چه در دل خود داشت برای او بیانكرده، گفت كه «اُسْتُرَه بر سر من نیامده است، زیرا كه از رحم مادرم برای خداوند نذیره شدهام؛ و اگر تراشیده شوم، قوتم از من خواهد رفت و ضعیف و مثل سایر مردمان خواهم شد.»
و گفت: «ای شَمْشُون فلسطینیان بر تو آمدند.» آنگاه از خواب بیدار شده، گفت: «مثل پیشتر بیرون رفته، خود را میافشانم.» اما او ندانست كه خداوند از او دور شده است.
و شَمْشُون از خداوند استدعا نموده، گفت: «ای خداوند یهوه، مرا بیاد آور و ای خدا این مرتبه فقط مرا قوت بده تا یك انتقام برای دو چشم خود از فلسطینیان بكشم.»
و به مادر خود گفت: «آن هزار و یكصد مثقال نقرهای كه از تو گرفتهشد، و دربارۀ آن لعنت كردی و در گوشهای من نیز سخن گفتی، اینك آن نقره نزد من است، من آن را گرفتم.» مادرش گفت: « خداوند پسر مرا بركت دهد.»
پس آن هزار و یكصد مثقال نقره را به مادرش رد نمود و مادرش گفت: «این نقره را برای خداوند از دست خود به جهت پسرم بالكل وقف میكنم تا تمثال تراشیده و تمثال ریخته شدهای ساخته شود؛ پس الا´ن آن را به تو باز میدهم.»
و میخا گفت: «الا´ن دانستم كه خداوند به من احسان خواهد نمود زیرا لاویای را كاهن خود دارم.»
وی را گفتند: «از خدا سؤال كن تا بدانیم آیا راهی كه در آن میرویم خیر خواهد بود.»
كاهن به ایشان گفت: «به سلامتی بروید. راهی كه شما میروید منظور خداوند است.»
و چون داخل شوید، به قوم مطمئن خواهید رسید، و زمین بسیار وسیع است، و خدا آن را به دست شما داده است؛ و آن جایی است كه از هرچه در جهان است، باقی ندارد.»
پس تمثال تراشیدۀ میخا را كه ساخته بود تمامی روزهایی كه خانۀ خدا در شیلوه بود، برای خود نصب نمودند.
او وی را گفت: «ما از بیتلحم یهودا به آن طرف كوهستان افرایم میرویم، زیرا از آنجا هستم و به بیتلحم یهودا رفته بودم، و الا´ن عازم خانۀ خداوند هستم، و هیچ كس مرا به خانۀ خود نمیپذیرد؛
و جمیع بنیاسرائیل بیرون آمدند و جماعت مثل شخص واحد از دان تا بئرشبع با اهل زمین جِلْعاد نزد خداوند در مِصْفَه جمع شدند.
و سروران تمام قوم و جمیع اسباط اسرائیل یعنی چهارصد هزار مرد شمشیر زن پیاده در جماعت قوم خدا حاضر بودند.
و بنیاسرائیل برخاسته، به بیتئیل رفتند و از خدا مشورت خواسته، گفتند: «كیست كه اولاً از ما برای جنگ نمودن با بنیبنیامین برآید؟» خداوند گفت: «یهودا اول برآید.»
و بنیاسرائیل برآمده، به حضور خداوند تا شام گریه كردند، و از خداوند مشورت خواسته، گفتند: «آیا بار دیگر نزدیك بشوم تا با برادران خود بنیبنیامین جنگ نمایم؟» خداوند گفت: «به مقابلۀ ایشان برآیید.»
آنگاه تمامی بنیاسرائیل، یعنی تمامی قوم برآمده، به بیتئیل رفتند و گریه كرده، در آنجا به حضور خداوند توقف نمودند، و آن روز را تا شام روزه داشته، قربانیهای سوختنی و ذبایحسلامتی به حضور خداوند گذرانیدند.
و بنیاسرائیل از خداوند مشورت خواستند. و تابوت عهد خدا آن روزها در آنجا بود.
و فینحاس بن العازار بن هارون در آن روزها پیش آن ایستاده بود، و گفتند: «آیا بار دیگر بیرون روم و با برادران خود بنیبنیامین جنگ كنم یا دست بردارم؟» خداوند گفت: «برآی زیرا كه فردا او را به دست تو تسلیم خواهم نمود.»