Skip to content

Samson

38 آیه · 2 عضو خانواده

آیاتی که از Samson نام می‌برند

پالایش بر اساس کتاب
  1. و آن‌ زن‌ پسری‌ زاییده‌، او را شَمْشُون‌ نام‌ نهاد. و پسر نمو كرد و خداوند او را بركت‌ داد.

  2. و شَمْشُون‌ به‌ تِمْنَه‌ فرود آمده‌، زنی‌ از دختران‌ فلسطینیان‌ در تِمْنَه‌ دید.

  3. پدر و مادرش‌ وی‌ را گفتند: «آیا از دختران‌ برادرانت‌ و در تمامی‌ قوم‌ من‌ دختری‌ نیست‌ كه‌ تو باید بروی‌ و از فلسطینیان‌ نامختون‌ زن‌ بگیری‌؟» شَمْشُون‌ به‌ پدر خود گفت‌: «او را برای‌ من‌ بگیر زیرا در نظر من‌ پسند آمد.»

  4. پس‌ شَمْشُون‌ با پدر و مادر خود به‌ تِمْنَه‌ فرود آمد؛ و چون‌ به‌ تاكستانهای‌ تِمْنَه‌ رسیدند، اینك‌ شیری‌ جوان‌ بر او بغرید.

  5. و رفته‌، با آن‌ زن‌ سخن‌ گفت‌ وبه‌ نظر شَمْشُون‌ پسند آمد.

  6. و پدرش‌ نزد آن‌ زن‌ آمد و شَمْشُون‌ در آنجا مهمانی‌ كرد، زیرا كه‌ جوانان‌ چنین‌ عادت‌ داشتند.

  7. و شَمْشُون‌ به‌ ایشان‌ گفت‌: «معمایی‌ برای‌ شما می‌گویم‌، اگر آن‌ را برای‌ من‌ در هفت‌ روز مهمانی‌ حل‌ كنید و آن‌ را دریافت‌ نمایید، به‌ شما سی‌ جامۀ كتان‌ و سی‌ دست‌ رخت‌ می‌دهم‌.

  8. و واقع‌ شد كه‌ در روز هفتم‌ به‌ زن‌ شَمْشون‌ گفتند: «شوهر خود را ترغیب‌ نما تا معمای‌ خود را برای‌ ما بیان‌ كند، مبادا تو را و خانۀ پدر تو را به‌ آتش‌ بسوزانیم‌. آیا ما را دعوت‌ كرده‌اید تا ما را تاراج‌ نمایید یا نه‌؟»

  9. پس‌ زن‌ شَمْشُون‌ پیش‌ او گریسته‌، گفت‌: «به‌ درستی‌ كه‌ مرا بغض‌ می‌نمایی‌ و دوست‌ نمی‌داری‌ زیرا معمایی‌ به‌ پسران‌ قوم‌ من‌ گفته‌ای‌ و آن‌ را برای‌ من‌ بیان‌ نكردی‌.» او وی‌ را گفت‌: «اینك‌ برای‌ پدر و مادر خود بیان‌ نكردم‌؛ آیا برای‌ تو بیان‌ كنم‌؟»

  10. و زن‌ شَمْشُون‌ به‌ رفیقش‌ كه‌ او را دوست‌ خود می‌شمرد، داده‌ شد.

  11. و بعد از چندی‌، واقع‌ شد كه‌ شَمْشُون در روزهای‌ درو گندم‌ برای‌ دیدن‌ زن‌ خود با بزغاله‌ای‌ آمد و گفت‌: «نزد زن‌ خود به‌ حجره‌ خواهم‌ درآمد.» لیكن‌ پدرش‌ نگذاشت‌ كه‌ داخل‌ شود.

  12. شَمْشُون‌ به‌ ایشان‌ گفت‌: «این‌ دفعه‌ از فلسطینیان‌ بی‌گناه‌ خواهم‌ بود اگر ایشان‌ را اذیتی‌ برسانم‌.»

  13. و شَمْشُون‌ روانه‌ شده‌، سیصد شغال‌ گرفت‌، و مشعلها برداشته‌، دم‌ بر دم‌ گذاشت‌، و در میان‌ هر دو دم‌ مشعلی‌ گذارد.

  14. و فلسطینیان‌ گفتند: «كیست‌ كه‌ این‌ را كرده‌ است‌؟» گفتند: «شَمْشُون‌ داماد تِمنی‌، زیرا كه‌ زنش‌ را گرفته‌، او را به‌ رفیقش‌ داده‌ است‌.» پس‌ فلسطینیان‌ آمده‌، زن‌ و پدرش‌ را به‌آتش‌ سوزانیدند.

  15. و شَمْشُون‌ به‌ ایشان‌ گفت‌: «اگر به‌ اینطور عمل‌ كنید، البته‌ از شما انتقام‌ خواهم‌ كشید و بعد از آن‌ آرامی‌ خواهم‌ یافت‌.»

  16. و مردان‌ یهودا گفتند: «چرا بر ما برآمدید؟» گفتند: «آمده‌ایم‌ تا شَمْشُون‌ را ببندیم‌ و برحسب‌ آنچه‌ به‌ ما كرده‌است‌ به‌ او عمل‌ نماییم‌.»

  17. پس‌ سه‌ هزار نفر از یهودا به‌ مغارۀ صخرۀ عِیطام‌ رفته‌، به‌ شَمْشُون‌ گفتند: «آیا ندانسته‌ای‌ كه‌ فلسطینیان‌ بر ما تسلط دارند، پس‌ این‌ چه‌ كار است‌ كه‌ به‌ ما كرده‌ای‌؟» در جواب‌ ایشان‌ گفت‌: «به‌ نحوی‌ كه‌ ایشان‌ به‌ من‌ كردند، من‌ به‌ ایشان‌ عمل‌ نمودم‌.»

  18. ایشان‌ وی‌ را گفتند: «ما آمده‌ایم‌ تا تو را ببندیم‌ و به‌ دست‌ فلسطینیان‌ بسپاریم‌.» شَمْشُون‌ در جواب‌ ایشان‌ گفت‌: «برای‌ من‌ قسم‌ بخورید كه‌ خود بر من‌ هجوم‌ نیاورید.»

  19. و شَمْشُون‌ گفت‌: «با چانۀ الاغ‌ توده‌ بر توده‌، با چانۀ الاغ‌ هزار مرد كشتم‌.»

  20. و شَمْشُون‌ به‌ غَزَّه‌ رفت‌ و در آنجا فاحشه‌ای‌ دیده‌، نزد او داخل‌ شد.

  21. و به‌ اهل‌ غَزَّه‌ گفته‌ شد كه‌ شَمْشُون‌ به‌ اینجا آمده‌است‌. پس‌ او را احاطه‌ نموده‌، تمام‌ شب‌ برایش‌ نزد دروازۀ شهر كمین‌ گذاردند، و تمام‌ شب‌ خاموش‌ مانده‌، گفتند: «چون‌ صبح‌ روشن‌ شود او را می‌كشیم‌.»

  22. و شَمْشُون‌ تا نصف‌ شب‌ خوابید. و نصف‌ شب‌ برخاسته‌، لنگه‌های‌ دروازۀ شهر و دو باهو را گرفته‌، آنها را با پشت‌ بند كَند و بر دوش‌ خود گذاشته‌، بر قلۀ كوهی‌ كه‌ در مقابل‌ حبرون‌ است‌، برد.

  23. پس‌ دلیله‌ به‌ شَمْشُون‌ گفت‌: «تمنا اینكه‌ به‌ من‌ بگویی‌ كه‌ قوت‌ عظیم‌ تو در چه‌ چیز است‌ و چگونه‌ می‌توان‌ تو را بست‌ و ذلیل‌ نمود.»

  24. شَمْشُون‌ وی‌ را گفت‌: «اگر مرا به‌ هفت‌ریسمان‌ تر و تازه‌ كه‌ خشك‌ نباشد ببندند، من‌ ضعیف‌ و مثل‌ سایر مردم‌ خواهم‌ شد.»

  25. و كسان‌ نزد وی‌ در حجره‌ در كمین‌ می‌بودند. و او وی‌ را گفت‌: «ای‌ شَمْشُون‌ فلسطینیان‌ بر تو آمدند.» آنگاه‌ ریسمانها را بگسیخت‌ چنانكه‌ ریسمان‌ كتان‌ كه‌ به‌ آتش‌ برخورد گسیخته‌ شود، لهذا قوتش‌ دریافت‌ نشد.