Delilah
آیاتی که از Delilah نام میبرند
و بعد از آن واقع شد كه زنی را در وادی سورَق كه اسمش دلیله بود، دوست میداشت.
پس دلیله به شَمْشُون گفت: «تمنا اینكه به من بگویی كه قوت عظیم تو در چه چیز است و چگونه میتوان تو را بست و ذلیل نمود.»
و دلیله به شَمْشُون گفت: «اینك استهزا كرده، به من دروغ گفتی. پس الا´ن مرا خبر بده كه به چه چیز تو را توان بست.»
و دلیله طنابهای تازه گرفته، او را با آنها بست و به وی گفت: «ای شَمْشُون فلسطینیان بر تو آمدند.» و كسان در حجره در كمین میبودند. آنگاه آنها را از بازوهای خود مثل نخ بگسیخت.
و دلیله به شَمْشُون گفت: «تابحال مرا استهزا نموده، دروغ گفتی. مرا بگو كه به چه چیز بسته میشوی.» او وی را گفت: «اگر هفت گیسوی سر مرا با تار ببافی.»
پس چون دلیله دید كه هرآنچه در دلش بود، برای او بیان كرده است، فرستاد و سروران فلسطینیان را طلبیده، گفت: «این دفعه بیایید زیرا هرچه در دل داشت مرا گفته است.» آنگاه سروران فلسطینیان نزد او آمدند و نقد را به دست خود آوردند.