God
آیاتی که از God نام میبرند
« و قوم را بگو كه برای فردا خود را تقدیس نمایید تا گوشت بخورید، چونكه در گوش خداوند گریان شده، گفتید، كیست كه ما را گوشت بخوراند! زیرا كه در مصر ما را خوش میگذشت! پس خداوند شما را گوشت خواهد داد تابخورید.
بلكه یك ماه تمام تا از بینی شما بیرون آید و نزد شما مكروه شود، چونكه خداوند را كه در میان شماست رد نمودید، و به حضور وی گریان شده، گفتید، چرا از مصر بیرون آمدیم.»
موسی گفت: « قومی كه من در میان ایشانم، ششصد هزار پیادهاند و تو گفتی ایشان را گوشت خواهم داد تا یك ماه تمام بخورند.
خداوند موسی را گفت: « آیا دست خداوند كوتاه شده است؟ الا´ن خواهی دید كه كلام من بر تو واقع میشود یا نه.»
پس موسی بیرون آمده، سخنان خداوند را به قوم گفت، و هفتاد نفر از مشایخ قوم را جمع كرده، ایشان را به اطراف خیمه برپا داشت.
و خداوند در ابر نازل شده، با وی تكلم نمود، و از روحی كه بر وی بود، گرفته، بر آن هفتاد نفر مشایخ نهاد و چون روح بر ایشان قرار گرفت، نبوت كردند، لیكن مزید نكردند.
موسی وی را گفت: « آیا تو برای من حسدمیبری؟ كاشكه تمامی قوم خداوند نبی میبودند و خداوند روح خود را بر ایشان افاضه مینمود!»
و بادی از جانب خداوند وزیده، سَلوی را از دریا برآورد و آنها را به اطراف لشكرگاه تخمیناً یك روز راه به این طرف و یك روز راه به آن طرف پراكنده ساخت، و قریب به دو ذراع از روی زمین بالا بودند.
و گوشت هنوز در میان دندان ایشان میبود پیش از آنكه خاییده شود، كه غضب خداوند بر ایشان افروخته شده، خداوند قوم را به بلای بسیار سخت مبتلا ساخت.
و گفتند: « آیا خداوند با موسی به تنهایی تكلم نموده است، مگر به ما نیز تكلم ننموده؟» و خداوند این را شنید.
در ساعت خداوند به موسی و هارون و مریمگفت: « شما هر سه نزد خیمۀ اجتماع بیرون آیید.» و هر سه بیرون آمدند.
و خداوند در ستون ابر نازل شده، به در خیمه ایستاد، و هارون و مریم را خوانده، ایشان هر دو بیرون آمدند.
و او گفت: « الا´ن سخنان مرا بشنوید: اگر در میان شما نبیای باشد، من كه یهوه هستم، خود را در رؤیا بر او ظاهر میكنم و در خواب به او سخن میگویم.
اما بندۀ من موسی چنین نیست. او در تمامی خانۀ من امین است.
با وی روبرو و آشكارا و نه در رمزها سخن میگویم، و شبیه خداوند را معاینه میبیند. پس چرا نترسیدید كه بر بندۀ من موسی شكایت آوردید؟»
و غضب خداوند بر ایشان افروخته شده، برفت.
پس موسی نزد خداوند استغاثه كرده، گفت: « ای خدا او را شفا بده!»
خداوند به موسی گفت: « اگر پدرش به روی وی فقط آب دهان میانداخت، آیا هفت روز خجل نمیشد؟ پس هفت روز بیرون لشكرگاه محبوس بشود، و بعد از آن داخل شود.»
و خداوند موسی را خطاب كرده، گفت:
« كسان بفرست تا زمین كنعان را كه به بنیاسرائیل دادم، جاسوسی كنند؛ یك نفر را از هر سبط آبای ایشان كه هركدام در میان ایشان سرور باشد، بفرستید.»
پس موسی به فرمان خداوند ، ایشان را از صحرای فاران فرستاد، و همۀ ایشان رؤسای بنیاسرائیل بودند.
و جمیع بنیاسرائیل بر موسی و هارون همهمه كردند، و تمامی جماعت به ایشان گفتند: « كاش كه در زمین مصر میمردیم یا در این صحرا وفات مییافتیم!
و چرا خداوند ما را به این زمین میآورد تا به دم شمشیر بیفتیم، و زنان و اطفال ما به یغما برده شوند؟ آیا برگشتن به مصر برای ما بهتر نیست؟»
اگر خداوند از ما راضی است ما را به این زمین آورده، آن را به ما خواهد بخشید، زمینی كه به شیر و شهد جاری است.
زنهار از خداوند متمرد مشوید، و از اهل زمین ترسان مباشید، زیراكه ایشان خوراك ما هستند، سایۀ ایشان از ایشان گذشته است، و خداوند با ماست، از ایشان مترسید.»