Skip to content

آیات کتاب مقدس دربارهٔ Ahimaaz

25 آیه · 3 جنبه

آیات کلیدی کتاب مقدس

  1. و اسم زن شاؤل اَخینوعام، دختر اَخیمَعاص، بود و اسم سردار لشكرش اَبْنِیر بن نِیر، عموی شاؤل بود.

  2. و اینك‌ دو پسر ایشان‌ اَخیمَعَص‌، پسر صادوق‌، و یوناتان‌، پسر ابیاتار، در آنجا با ایشانند و هر خبری‌ را كه‌ می‌شنوید، به‌ دست‌ ایشان‌، نزد من‌ خواهید فرستاد.»

  3. و یوناتان‌ و اَخیمَعَص‌ نزد عَین‌ رُوجَل‌ توقف‌ می‌نمودند و كنیزی‌ رفته‌، برای‌ ایشان‌ خبر می‌آورد. و ایشان‌ رفته‌، به‌ داود پادشاه‌ خبر می‌رسانیدند، زیرا نمی‌توانستند به‌ شهر داخل‌ شوند كه‌ مبادا خویشتن‌ را ظاهر سازند.

  4. اما غلامی‌ ایشان‌ را دیده‌، به‌ اَبْشالوم‌ خبر داد. و هر دو ایشان‌ به‌ زودی‌ رفته‌، به‌ خانۀ شخصی‌ در بَحُوریم‌ داخل‌ شدند و در حیاط‌ او چاهی‌ بود كه‌ در آن‌ فرود شدند.

  5. و زن‌، سرپوش‌ چاه‌ را گرفته‌، بر دهنه‌اش‌ گسترانید و بلغور بر آن‌ ریخت‌. پس‌ چیزی‌ معلوم‌ نشد.

  6. و خادمان‌ اَبْشالوم‌ نزد آن‌ زن‌ به‌ خانه‌ درآمده‌، گفتند: «اَخیمَعَص‌ و یوناتان‌ كجایند؟» زن‌ به‌ ایشان‌ گفت‌: «از نهر آب‌ عبور كردند.» پس‌ چون‌ جستجو كرده‌، نیافتند، به‌ اورشلیم‌ برگشتند.

  7. و اَخِیمَعَص‌ بن‌ صادوق‌ گفت‌: «حال‌ بروم‌ و مژده‌ به‌ پادشاه‌ برسانم‌ كه‌ خداوند انتقام‌ او را از دشمنانش‌ كشیده‌ است‌.»

  8. یوآب‌ او را گفت‌: «تو امروز صاحب‌ بشارت‌ نیستی‌، اما روز دیگر بشارت‌ خواهی‌ برد و امروز مژده‌ نخواهی‌ داد چونكه‌ پسر پادشاه‌ مرده‌ است‌.»

  9. و یوآب‌ به‌ كُوشَی‌ گفت‌: «برو و از آنچه‌ دیده‌ای‌ به‌ پادشاه‌ خبر برسان‌.» و كوشی‌ یوآب‌ را تعظیم‌ نموده‌، دوید.

  10. و اخیمعص‌ بن‌ صادوق‌، بار دیگر به‌ یوآب‌ گفت‌: «هرچه‌ بشود، ملتمس‌ اینكه‌ من‌ نیز در عقب‌ كوشی‌ بدوم‌.» یوآب‌ گفت‌: «ای‌ پسرم‌ چرا باید بدوی‌ چونكه‌ بشارت‌ نداری‌ كه‌ ببری‌؟»

  11. گفت‌: «هرچه‌ بشود، بدوم‌.» او وی‌ را گفت‌:«بدو.» پس‌ اَخیمَعَص‌ به‌ راه‌ وادی‌ دویده‌، از كُوشَی‌ سبقت‌ جست‌.

  12. و داود در میان‌ دو دروازه‌ نشسته‌ بود و دیده‌بان‌ بر پشت‌بام‌ دروازه‌ به‌ حصار برآمد و چشمان‌ خود را بلند كرده‌، مردی‌ را دید كه‌ اینك‌ به‌ تنهایی‌ می‌دود.

  13. و دیده‌بان‌ آواز كرده‌، پادشاه‌ را خبر داد و پادشاه‌ گفت‌: «اگر تنهاست‌، بشارت‌ می‌آورد.» و او می‌آمد و نزدیك‌ می‌شد.

  14. و دیده‌بان‌، شخص‌ دیگر را دید كه‌ می‌دود و دیده‌بان‌ به‌ دربان‌ آواز داده‌، گفت‌: «شخصی‌ به‌ تنهایی‌ می‌دود.» و پادشاه‌ گفت‌: «او نیز بشارت‌ می‌آورد.»

  15. و دیده‌بان‌ گفت‌: «دویدن‌ اولی‌ را می‌بینم‌ كه‌ مثل‌ دویدن‌ اَخیمَعَص‌ بن‌ صادوق‌ است‌.» پادشاه‌ گفت‌: «او مرد خوبی‌ است‌ و خبر خوب‌ می‌آورد.»

  16. و اَخیمَعَص‌ ندا كرده‌، به‌ پادشاه‌ گفت‌: «سلامتی‌ است‌.» و پیش‌ پادشاه‌ رو به‌ زمین‌ افتاده‌، گفت‌: «یهُوَه‌ خدای‌ تو متبارك‌ باد كه‌ مردمانی‌ كه‌ دست‌ خود را بر آقایم‌ پادشاه‌ بلند كرده‌ بودند، تسلیم‌ كرده‌ است‌.»

  17. پادشاه‌ گفت‌: «آیا اَبْشالوم‌ جوان‌ به‌ سلامت‌ است‌؟» و اَخیمَعَص‌ در جواب‌ گفت‌: «چون‌ یوآب‌، بندۀ پادشاه‌ و بندۀ تو را فرستاد، هنگامۀ عظیمی‌ دیدم‌ اما ندانستم‌ كه‌ چه‌ بود.»

  18. و پادشاه‌ گفت‌: «بگرد و اینجا بایست‌.» و او به‌ آن‌ طرف‌ شده‌، بایستاد.

  19. و اینك‌ كوشی‌ رسید و كوشی‌ گفت‌: «برای‌ آقایم‌، پادشاه‌، بشارت‌ است‌، زیرا خداوند امروز انتقام‌ تو را از هر كه‌ با تو مقاومت‌ می‌نمود، كشیده‌ است‌.»

  20. و پادشاه‌ به‌ كوشی‌ گفت‌: «آیا اَبْشالوم‌ جوان‌ به‌ سلامت‌ است‌؟» كوشی‌ گفت‌: «دشمنان‌ آقایم‌، پادشاه‌، و هر كه‌ برای‌ ضرر تو برخیزد، مثل‌ آن‌ جوان‌ باشد.»

  21. پس‌ پادشاه‌، بسیار مضطرب‌ شده‌، به‌ بالاخانۀ دروازه‌ برآمد و می‌گریست‌ و چون‌ می‌رفت‌، چنین‌ می‌گفت‌: «ای‌ پسرم‌ اَبْشالوم‌! ای‌ پسرم‌، پسرم‌، ابشالوم‌! كاش‌ كه‌ به‌ جای‌ تو می‌مردم‌، ای‌ اَبْشالوم‌، پسرم‌، ای‌ پسر من‌!»

  22. و اَخِیمَعْص‌ در نفتالی‌ كه‌ او نیز باسْمَت‌، دختر سلیمان‌ را به‌ زنی‌ گرفته‌ بود،

  23. و اخیطوب‌ صادوق‌ را آورد و صادوق‌ اَخِیمَعْص‌ را آورد.

  24. و اَخِیمَعْص‌ عَزَرْیا را آورد و عَزَرْیا یوحانان‌ را آورد.

  25. پسرش‌ صادوق‌، پسرش‌ اَخِیمَعْص‌.