- English
- King James KJV
- Complete Jewish CJB
- World English WEBM
- Berean Standard BSB
- American Standard ASV
- Geneva GNV
- Young's Literal YLT
- Douay-Rheims DRC
- International
- Shqip ALB
- العربية SVD
- বাংলা BN-IRV
- မြန်မာ Judson
- 简体文 CUV-S
- 繁體中文 CUV-T
- Čeština BKR
- Nederlands STVE
- Français LSG
- Deutsch SCH
- Ελληνικά Vamvas
- ગુજરાતી GU-IRV
- Hausa HCB
- עברית Hebrew
- हिन्दी HCV
- Magyar KAROLI
- Bahasa Indonesia INDO-TB
- Italiano Diodati
- 日本語 Kougo
- 한국어 Korean
- മലയാളം MAL
- मराठी MRCV
- Norsk DNB
- فارسی OPV
- Polski BG
- Português Almeida
- Română Cornilescu
- Русский Synodal
- Español RVG
- Kiswahili Neno
- Svenska SV1917
- Tagalog TAG-ADB
- தமிழ் TCV
- తెలుగు TSA
- ภาษาไทย THAI-KJV
- Українська Ohienko
- Tiếng Việt CADMAN
- Yorùbá YCB
Haman
آیاتی که از Haman نام میبرند
بعد از این وقایع، اَخْشُورُش پادشاه، هامانبن هَمَداتای اَجاجی را عظمت داده، به درجه بلند رسانید و كرسی او را از تمامی رؤسایی كه با او بودند بالاتر گذاشت.
و جمیع خادمان پادشاه كه در دروازه پادشاه میبودند، به هامان سر فرود آورده، وی را سجده میكردند،زیرا كه پادشاه دربارهاش چنین امر فرموده بود. لكن مُرْدِخای سر فرود نمیآورد و او را سجده نمیكرد.
امّا هر چند، روز به روز این سخن را به وی میگفتند، به ایشان گوش نمیداد. پس هامان را خبر دادند تا ببینند كه آیا كلام مُرْدِخای ثابت میشود یا نه، زیرا كه ایشان را خبر داده بود كه من یهودی هستم.
و چون هامان دید كه مُرْدِخای سر فرود نمیآورد و او را سجده نمینماید، هامان از غضب مملّو گردید.
و چونكه دست انداختن بر مُردخای، تنها به نظر وی سهل آمد و او را از قوم مُردخای اطلاّع داده بودند، پس هامان قصد هلاك نمودن جمیع یهودیانی كه در تمامی مملكت اَخْشُورُش بودند كرد، زانرو كه قوم مردخای بودند.
در ماه اوّل از سال دوازدهم سلطنت اَخْشُورُش كه ماه نیسان باشد، هر روز در حضور هامان و هر ماه تا ماه دوازدهم كه ماه اذار باشد، فُور یعنی قرعه میانداختند.
پس هامان به اَخْشُورُش پادشاه گفت: «قومی هستند كه در میان قومها در جمیع ولایتهای مملكت تو پراكنده و متفرّق میباشند و شرایع ایشان، مخالف همه قومها است و شرایع پادشاه را به جا نمیآورند. لهذا ایشان را چنین واگذاشتن برای پادشاه مفید نیست.
آنگاه پادشاه انگشتر خود را از دستش بیرون كرده، آن را به هامان بن هَمَداتای اجاجی كه دشمن یهود بود داد.
وپادشاه به هامان گفت: «هم نقره و هم قوم را به تو دادم تا هرچه در نظرت پسند آید به ایشان بكنی.»
پس كاتبانِ پادشاه را در روز سیزدهم ماه اوّل احضار نمودند و بر وفق آنچه هامان امر فرمود، به امیران پادشاه و به والیانی كه بر هر ولایت بودند و بر سروران هر قوم مرقوم شد، به هر ولایت، موافق خطّ آن و به هر قوم موافق زبانش، به اسم اَخْشُورُش پادشاه مكتوب گردید و به مُهر پادشاه مختوم شد.
پس چاپاران بیرون رفتند و ایشان را برحسب فرمان پادشاه شتابانیدند و این حكم دردارالسّلطنه شُوشَن نافذ شد و پادشاه و هامان به نوشیدن نشستند. امّا شهر شُوشَن مشوّش بود.
و مُردخای او را از هرچه به او واقع شده و از مبلغ نقرهای كه هامان به جهت هلاك ساختن یهودیان وعده داده بود كه آن را به خزانه پادشاه بدهد، خبر داد.
اِسْتَر جواب داد كه «اگر به نظر پادشاه پسند آید، پادشاه با هامان امروز به ضیافتی كه برای او مهیا كردهام بیاید.»
آنگاه پادشاه فرمود كه «هامان را بشتابانید، تا برحسب كلام اِسْتَر كرده شود.» پس پادشاه و هامان، به ضیافتی كه اِسْتَر برپا نموده بود آمدند.
كه اگر در نظر پادشاه التفات یافتم و اگر پادشاه مصلحت داند كه مسؤول مرا عطا فرماید و درخواست مرا بجا آورد، پادشاه و هامان به ضیافتی كه به جهت ایشان مهیا میكنم بیایند و فردا امر پادشاه را بجا خواهم آورد.»
پس در آن روز هامان شادمان و مسرور شده، بیرون رفت. لیكن چون هامان، مردخای را نزد دروازه پادشاه دید كه به حضور او برنمیخیزد و حركت نمیكند، آنگاه هامان بر مردخای به شدّت غضبناك شد.
امّا هامان خودداری نموده، به خانه خود رفت و فرستاده، دوستان خویش و زن خود زَرَش را خواند.
و هامان برای ایشان، فراوانی توانگری خود و كثرت پسران خویش را و تمامی عظمتی را كه پادشاه به او داده و او را بر سایر رؤسا و خدّام پادشاه برتری داده بود، بیان كرد.
و هامان گفت: «اِسْتَر ملكه نیز كسی را سوای من به ضیافتی كه برپا كرده بود، همراه پادشاه دعوت نفرمود و فردا نیز او مرا همراه پادشاه دعوت كرده است.
آنگاه زوجهاش زرش و همه دوستانش او را گفتند: «داری به بلندی پنجاه ذراع بسازند و بامدادان، به پادشاه عرض كن كه مُردخای را بر آن مصلوب سازند. پس با پادشاه با شادمانی به ضیافت برو.» و این سخن به نظر هامان پسند آمده، امر كرد تا دار را حاضر كردند.
پادشاه گفت: «كیست در حیاط؟» (و هامان به حیاط بیرونی خانه پادشاه آمده بود تا به پادشاه عرض كند كه مُردخای را برداری كه برایش حاضر ساخته بود مصلوب كنند.)
و خادمان پادشاه وی را گفتند: «اینك هامان در حیاط ایستاده است.» پادشاه فرمود تا داخل شود.
و چون هامان داخل شد، پادشاه وی را گفت: «با كسی كه پادشاه رغبت دارد كه او را تكریم نماید، چه باید كرد؟» و هامان در دل خود فكر كرد: «كیست غیر از من كه پادشاه به تكریم نمودناو رغبت داشته باشد؟»
پس هامان به پادشاه گفت: «برای شخصی كه پادشاه به تكریم نمودن او رغبت دارد،
آنگاه پادشاه به هامان فرمود: «آن لباس و اسب را چنانكه گفتی به تعجیل بگیر و با مُرْدِخای یهود كه در دروازه پادشاه نشسته است، چنین معمول دار و از هرچه گفتی چیزی كم نشود.»