- English
- King James KJV
- Complete Jewish CJB
- World English WEBM
- Berean Standard BSB
- American Standard ASV
- Geneva GNV
- Young's Literal YLT
- Douay-Rheims DRC
- International
- Shqip ALB
- العربية SVD
- বাংলা BN-IRV
- မြန်မာ Judson
- 简体文 CUV-S
- 繁體中文 CUV-T
- Čeština BKR
- Nederlands STVE
- Français LSG
- Deutsch SCH
- Ελληνικά Vamvas
- ગુજરાતી GU-IRV
- Hausa HCB
- עברית Hebrew
- हिन्दी HCV
- Magyar KAROLI
- Bahasa Indonesia INDO-TB
- Italiano Diodati
- 日本語 Kougo
- 한국어 Korean
- മലയാളം MAL
- मराठी MRCV
- Norsk DNB
- فارسی OPV
- Polski BG
- Português Almeida
- Română Cornilescu
- Русский Synodal
- Español RVG
- Kiswahili Neno
- Svenska SV1917
- Tagalog TAG-ADB
- தமிழ் TCV
- తెలుగు TSA
- ภาษาไทย THAI-KJV
- Українська Ohienko
- Tiếng Việt CADMAN
- Yorùbá YCB
آیات کتاب مقدس دربارهٔ Ethiopia
آیات کلیدی کتاب مقدس
و آسا لشكری از یهودا یعنی سیصد هزار سپردار و نیزهدار داشت و از بنیامین دویست و هشتاد هزار سپردار و تیرانداز كه جمیع اینها مردان قوی جنگی بودند.
پس زارَح حَبشی با هزار هزار سپاه و سیصد ارابه به ضد ایشان بیرونآمده، به مَرِیشَه رسید.
و آسا به مقابله ایشان بیرون رفت؛ پس ایشان در وادی صَفاتَه نزد مَرِیشَه جنگ را صفآرایی نمودند. و آسا یهُوَه خدای خود را خوانده، گفت: ای خداوند نصرت دادن به زورآوران یا به بیچارگان نزد تو یكسان است؛ پس ای یهُوَه خدای ما، ما را اعانت فرما زیرا كه بر تو توكل میداریم و به اسم تو به مقابله این گروه عظیم آمدهایم، ای یهُوَه تو خدای ما هستی پس مگذار كه انسان بر تو غالب آید.
آنگاه خداوند حَبَشیان را به حضور آسا و یهودا شكست داد و حَبَشیان فرار كردند.
و آسا با خلقی كه همراه او بودند، آنها را تا جَرار تعاقب نمودند و از حَبَشیان آنقدر افتادند كه از ایشان كسی زنده نماند، زیرا كه به حضور خداوند و به حضور لشكر او شكست یافتند و ایشان غنیمت از حد زیاده بردند.
و تمام شهرها را كه به اطراف جرار بود، تسخیر نمودند زیرا ترس خداوند بر ایشان مستولی شده بود و شهرها را تاراج نمودند، زیرا كه غنیمتِ بسیار در آنها بود.
و خیمههای مواشی را نیز زدند و گوسفندان فراوان و شتران را برداشته، به اورشلیم مراجعت كردند.
وای بر زمینی كه در آن آواز بالها استكه به آن طرف نهرهای كوش میباشد.
و ایلچیان به دریا و در كشتیهای بَرْدِی بر روی آبها میفرستد و میگوید: ای رسولان تیزرو بروید نزد امّت بلند قدّ و برّاق، نزد قومی كه از ابتدایش تا كنون مهیب بودهاند یعنی امّت زورآور و پایمال كننده كه نهرها زمین ایشان را تقسیم میكند.
ای تمامی ساكنان ربع مسكون و سكنه جهان، چون عَلَمی بر كوهها بلند گردد بنگرید و چون كَرِنّا نواخته شود بشنوید.
زیرا خداوند به من چنین گفته است كه من خواهم آرامید و از مكان خود نظر خواهم نمود. مثل گرمای صاف بر نباتات و مثل ابر شبنم دار در حرارت حصاد.
زیرا قبل از حصاد وقتی كه شكوفه تمام شود و گل به انگور رسیده، مبدّل گردد او شاخهها را با ارّهها خواهد برید و نهالها را بریده دور خواهد افكند.
و همه برای مرغان شكاری كوهها و وحوش زمین واگذاشته خواهد شد. و مرغان شكاری تابستان را بر آنها بسر خواهند برد و جمیع وحوش زمین زمستان را بر آنها خواهند گذرانید.
در آن وقت خداوند به واسطه اشعیا ابن آموص تكلّم نموده، گفت: برو و پلاس را از كمر خود بگشا و نعلین را از پای خود بیرون كن. و او چنین كرده، عریان و پا برهنه راه میرفت.
و خداوند گفت: «چنانكه بنده من اشعیا سه سال عریان و پا برهنه راه رفته است تا آیتی و علامتی دربارۀ مصر و كوش باشد،
بهمان طور پادشاه آشور اسیران مصر و جلاء وطنان كوش را از جوانان وپیران عریان و پابرهنه و مكشوف سرین خواهد برد تا رسوایی مصر باشد.
و ایشان به سبب كوش كه ملجای ایشان است و مصر كه فخر ایشان باشد مضطرب و خجل خواهند شد.
و ساكنان این ساحل در آن روز خواهند گفت: اینك ملجای ما كه برای اعانت به آن فرار كردیم تا از دست پادشاه آشور نجات یابیم چنین شده است، پس ما چگونه نجات خواهیم یافت؟»
و چون عَبَدْمَلَكْ حبشی كه یكی از خواجهسرایان و در خانه پادشاه بود شنید كه ارمیا را به سیاهچال انداختند (و به دروازه بنیامین نشسته بود)،
آنگاه عبدملك از خانه پادشاه بیرون آمد و به پادشاه عرض كرده، گفت:
كه ای آقایم پادشاه، این مردان در آنچه به ارمیای نبی كرده و او را به سیاهچال انداختهاند، شریرانه عمل نمودهاند و او در جایی كه هست از گرسنگی خواهد مرد، زیرا كه در شهر هیچ نان باقی نیست.
پس پادشاه به عبدملك حبشی امر فرموده، گفت: سی نفر از اینجا همراه خود بردار و ارمیای نبی را قبل از آنكه بمیرد از سیاهچال برآور.
پس عبدملك آن كسان را همراه خود برداشته، به خانه پادشاه از زیر خزانه داخل شد و از آنجا پارچههای مندرس و رقعههای پوسیده گرفته،آنها را با ریسمانها به سیاهچال نزد ارمیا فروهشت.
و عبدملك حبشی به ارمیا گفت: این پارچههای مندرس و رقعههای پوسیده را زیر بغل خود در زیر ریسمانها بگذار. و ارمیاچنین كرد.
پس ارمیا را با ریسمانها كشیده، او را از سیاهچال برآوردند و ارمیا در صحن زندان ساكن شد.