- English
- King James KJV
- Complete Jewish CJB
- World English WEBM
- Berean Standard BSB
- American Standard ASV
- Geneva GNV
- Young's Literal YLT
- Douay-Rheims DRC
- International
- Shqip ALB
- العربية SVD
- বাংলা BN-IRV
- မြန်မာ Judson
- 简体文 CUV-S
- 繁體中文 CUV-T
- Čeština BKR
- Nederlands STVE
- Français LSG
- Deutsch SCH
- Ελληνικά Vamvas
- ગુજરાતી GU-IRV
- Hausa HCB
- עברית Hebrew
- हिन्दी HCV
- Magyar KAROLI
- Bahasa Indonesia INDO-TB
- Italiano Diodati
- 日本語 Kougo
- 한국어 Korean
- മലയാളം MAL
- मराठी MRCV
- Norsk DNB
- فارسی OPV
- Polski BG
- Português Almeida
- Română Cornilescu
- Русский Synodal
- Español RVG
- Kiswahili Neno
- Svenska SV1917
- Tagalog TAG-ADB
- தமிழ் TCV
- తెలుగు TSA
- ภาษาไทย THAI-KJV
- Українська Ohienko
- Tiếng Việt CADMAN
- Yorùbá YCB
آیات کتاب مقدس دربارهٔ Civil Service: Appointment in, on account of merit
آیات دربارهٔ Appointment in, on account of merit
اما یوسف را به مصر بردند، و مردی مصری، فوطیفار نام كه خواجه و سردار افواج خاصۀ فرعون بود، وی را از دست اسماعیلیانی كه او را بدانجا برده بودند، خرید.
و خداوند با یوسف میبود، و او مردی كامیاب شد، و در خانۀ آقای مصری خود ماند.
و آقایش دید كه خداوند با وی میباشد، و هر آنچه او میكند، خداوند در دستش راست میآورد.
پس یوسف در نظر وی التفات یافت، و او را خدمت میكرد، و او را به خانۀ خود برگماشت و تمام مایملك خویش را بدست وی سپرد.
و واقع شد بعد از آنكه او را بر خانه و تمام مایملك خود گماشته بود، كه خداوند خانۀ آن مصری را بسبب یوسف بركت داد، و بركت خداوند بر همۀ اموالش، چهدر خانه و چه در صحرا بود.
و آنچه داشت به دست یوسف واگذاشت، و از آنچه با وی بود، خبر نداشت جز نانی كه میخورد. و یوسف خوش اندام و نیك منظر بود.
و فرعون به بندگان خود گفت: «آیا كسی را مثل این توانیم یافت، مردی كه روح خدا در وی است؟»
و فرعون به یوسف گفت: «چونكه خدا كل این امور را بر تو كشف كرده است، كسی مانند تو بصیر و حكیم نیست.
تو بر خانۀ من باش، و به فرمان تو، تمام قوم من مُنتَظَم شوند، جز اینكه بر تخت از تو بزرگتر باشم. »
و فرعون به یوسف گفت: «بدان كه تو را بر تمامی زمین مصر گماشتم.»
و فرعون انگشتر خود را از دست خویش بیرون كرده، آن را بر دست یوسف گذاشت، و او را به كتان نازك آراسته كرد، و طوقی زرین بر گردنش انداخت.
و او را بر عرابه دومین خود سوار كرد، و پیش رویش ندا میكردند كه «زانو زنید!» پس او را بر تمامی زمین مصر برگماشت.
و فرعون بهیوسف گفت: «من فرعون هستم، و بدون تو هیچكس دست یا پای خود را در كل ارض مصر بلند نكند.»
در آن شب، خواب از پادشاه برفت و امر فرمود كه كتاب تذكره تواریخ ایام را بیاورند تا آن را در حضور پادشاه بخوانند.
و در آن، نوشتهای یافتند كه مُرْدِخای درباره بِغْتان وتَرَش خواجهسرایان پادشاه و حافظان آستانه وی كه قصد دست درازی بر اَخْشُورُش پادشاه كرده بودند، خبر داده بود.
و پادشاه پرسید كه «چه حرمت و عزّت به عوض این (خدمت) به مُرْدِخای عطا شد؟»بندگان پادشاه كه او را خدمت میكردند جواب دادند كه «برای او چیزی نشد.»
پادشاه گفت: «كیست در حیاط؟» (و هامان به حیاط بیرونی خانه پادشاه آمده بود تا به پادشاه عرض كند كه مُردخای را برداری كه برایش حاضر ساخته بود مصلوب كنند.)
و خادمان پادشاه وی را گفتند: «اینك هامان در حیاط ایستاده است.» پادشاه فرمود تا داخل شود.
و چون هامان داخل شد، پادشاه وی را گفت: «با كسی كه پادشاه رغبت دارد كه او را تكریم نماید، چه باید كرد؟» و هامان در دل خود فكر كرد: «كیست غیر از من كه پادشاه به تكریم نمودناو رغبت داشته باشد؟»
پس هامان به پادشاه گفت: «برای شخصی كه پادشاه به تكریم نمودن او رغبت دارد،
لباس ملوكانه را كه پادشاه میپوشد و اسبی را كه پادشاه بر آن سوار میشود و تاج ملوكانهای را كه بر سر او نهاده میشود، بیاورند.
و لباس و اسب را به دست یكی از امرای مقرّبترین پادشاه بدهند و آن را به شخصی كه پادشاه به تكریم نمودن او رغبت دارد بپوشانند و بر اسب سوار كرده، و در كوچههای شهر بگردانند و پیش روی او ندا كنند كه با كسی كه پادشاه به تكریم نمودن او رغبت دارد، چنین كرده خواهد شد.»
آنگاه پادشاه به هامان فرمود: «آن لباس و اسب را چنانكه گفتی به تعجیل بگیر و با مُرْدِخای یهود كه در دروازه پادشاه نشسته است، چنین معمول دار و از هرچه گفتی چیزی كم نشود.»
پس هامان آن لباس و اسب را گرفت و مُرْدِخای را پوشانیده و او را سوار كرده، در كوچههای شهر گردانید و پیش روی او ندا میكرد كه «با كسی كه پادشاه به تكریم نمودن او رغبت دارد چنین كرده خواهد شد.»
اما خدا به این چهار جوان معرفت و ادراك در هر گونه علم و حكمت عطا فرمود و دانیال در همه رؤیاها و خوابها فهیم گردید.