God
آیاتی که از God نام میبرند
و پادشاه فرستاده، شِمْعِی راخواند و وی را گفت: «آیا تو را به خداوند قسم ندادم و تو را به تأكید نگفتم در روزی كه بیرون شوی و به هر جا بروی یقین بدان كه خواهی مرد، و تو مرا گفتی سخنی كه شنیدم نیكوست؟
پس قسم خداوند و حكمی را كه به تو امر فرمودم، چرا نگاه نداشتی؟»
و پادشاه به شِمْعِی گفت: «تمامی بدی را كه دلت از آن آگاهی دارد كه به پدر من داود كردهای، میدانی و خداوند شرارت تو را به سرت برگردانیده است.
و سلیمان پادشاه، مبارك خواهد بود و كرسی داود در حضور خداوند تا به ابد پایدار خواهد ماند.»
و سلیمان با فرعون، پادشاه مصر،مصاهرت نموده، دختر فرعون را گرفت، و او را به شهر داود آورد تا بنای خانۀ خود و خانۀ خداوند و حصار اورشلیم را به هر طرفش تمام كند.
لیكن قوم در مكانهای بلند قربانی میگذرانیدند زیرا خانهای برای اسم خداوند تا آن زمان بنا نشده بود.
و سلیمان خداوند را دوست داشته، به فرایض پدر خود، داود رفتار مینمود، جز اینكه در مكانهای بلند قربانی میگذرانید و بخور میسوزانید.
و خداوند به سلیمان در جِبْعُون در خواب شب ظاهر شد. و خدا گفت: «آنچه را كه به تو بدهم، طلب نما.»
و الا´ن ای یهُوَه، خدای من، تو بندۀ خود را به جای پدرم داود، پادشاه ساختی و من طفل صغیر هستم كه خروج و دخول را نمیدانم.
و بندهات در میان قوم تو كه برگزیدهای هستم، قوم عظیمی كه كثیرند به حدی كه ایشان را نتوان شمرد و حساب كرد.
پس به بندۀ خود دل فهیم عطا فرما تا قوم تو را داوری نمایم و در میان نیك و بد تمیز كنم؛ زیرا كیست كه این قوم عظیم تو را داوری تواند نمود؟»
و این امر به نظر خداوند پسند آمد كه سلیمان این چیز را خواسته بود.
پس خدا وی را گفت: «چونكه این چیز را خواستی و طول ایام برای خویشتن نطلبیدی، و دولت برای خود سؤال ننمودی، و جان دشمنانت را نطلبیدی، بلكه به جهت خود حكمت خواستی تا انصاف را بفهمی،
اینك بر حسب كلام تو كردم و اینك دل حكیم و فهیم به تو دادم به طوری كه پیش از تو مثل تویی نبوده است و بعد از تو كسی مثل تو نخواهد برخاست.
و نیز آنچه را نطلبیدی، یعنی هم دولت و هم جلال را به تو عطا فرمودم به حدی كه در تمامی روزهایت كسی مثل تو در میان پادشاهان نخواهد بود.
و اگر در راههای من سلوك نموده، فرایض و اوامر مرا نگاه داری به طوری كه پدر تو داود سلوك نمود، آنگاه روزهایت را طویل خواهم گردانید.»
پس سلیمان بیدار شد و اینك خواب بود. و به اورشلیم آمده، پیش تابوت عهد خداوند ایستاد، و قربانیهای سوختنی گذرانید و ذبایح سلامتی ذبح كرده، برای تمامی بندگانش ضیافت نمود.
و چون تمامی اسرائیل حُكمی را كه پادشاه كرده بود، شنیدند از پادشاه بترسیدند زیرا دیدند كه حكمت خدایی به جهت داوری كردن در دل اوست.
و خدا به سلیمان حكمت و فطانت از حد زیاده و وسعت دل مثل ریگ كنارۀ دریا عطا فرمود.
كه «تو پدر من داود را میدانی كه نتوانست خانهای به اسم یهُوَه، خدای خود بنا نماید به سبب جنگهایی كه او را احاطه مینمود تا خداوند ایشان را زیر كف پایهای او نهاد.
اما الا´ن یهُوَه، خدای من، مرا از هر طرف آرامی داده است كه هیچ دشمنی و هیچ واقعۀ بدی وجود ندارد.
و اینك مراد من این است كه خانهای به اسم یهُوَه، خدای خود، بنا نمایم چنانكه خداوند به پدرم داود وعده داد و گفت كه پسرت كه او را به جای تو بر كرسی خواهم نشانید، خانه را به اسم من بنا خواهد كرد.
پس چون حیرام سخنان سلیمان را شنید، به غایت شادمان شده، گفت: «امروز خداوند متبارك باد كه به داود پسری حكیم بر این قوم عظیم عطا نموده است.»
و خداوند سلیمان را به نوعی كه به او وعده داده بود، حكمت بخشید و در میان حیرام و سلیمان صلح بود و با یكدیگر عهد بستند.
و واقع شد در سال چهارصد و هشتاد از خروج بنیاسرائیل از زمین مصر در ماه زِیو كه ماه دوم از سال چهارم سلطنت سلیمان بر اسرائیل بود كه بنای خانۀ خداوند را شروع كرد.