- English
- King James KJV
- Complete Jewish CJB
- World English WEBM
- Berean Standard BSB
- American Standard ASV
- Geneva GNV
- Young's Literal YLT
- Douay-Rheims DRC
- International
- Shqip ALB
- العربية SVD
- বাংলা BN-IRV
- မြန်မာ Judson
- 简体文 CUV-S
- 繁體中文 CUV-T
- Čeština BKR
- Nederlands STVE
- Français LSG
- Deutsch SCH
- Ελληνικά Vamvas
- ગુજરાતી GU-IRV
- Hausa HCB
- עברית Hebrew
- हिन्दी HCV
- Magyar KAROLI
- Bahasa Indonesia INDO-TB
- Italiano Diodati
- 日本語 Kougo
- 한국어 Korean
- മലയാളം MAL
- मराठी MRCV
- Norsk DNB
- فارسی OPV
- Polski BG
- Português Almeida
- Română Cornilescu
- Русский Synodal
- Español RVG
- Kiswahili Neno
- Svenska SV1917
- Tagalog TAG-ADB
- தமிழ் TCV
- తెలుగు TSA
- ภาษาไทย THAI-KJV
- Українська Ohienko
- Tiếng Việt CADMAN
- Yorùbá YCB
آیات کتاب مقدس دربارهٔ Delilah: Samson's paramour.
آیات دربارهٔ Samson's paramour.
و بعد از آن واقع شد كه زنی را در وادی سورَق كه اسمش دلیله بود، دوست میداشت.
و سروران فلسطینیان نزد او برآمده، وی را گفتند: «او را فریفته، دریافت كن كه قوت عظیمش در چه چیز است، و چگونه بر او غالب آییم تا او را بسته، ذلیل نماییم؛ و هریكی از ما هزار و صد مثقال نقره به تو خواهیم داد.»
پس دلیله به شَمْشُون گفت: «تمنا اینكه به من بگویی كه قوت عظیم تو در چه چیز است و چگونه میتوان تو را بست و ذلیل نمود.»
شَمْشُون وی را گفت: «اگر مرا به هفتریسمان تر و تازه كه خشك نباشد ببندند، من ضعیف و مثل سایر مردم خواهم شد.»
و سروران فلسطینیان هفت ریسمان تر و تازه كه خشك نشده بود، نزد او آوردند و او وی را به آنها بست.
و كسان نزد وی در حجره در كمین میبودند. و او وی را گفت: «ای شَمْشُون فلسطینیان بر تو آمدند.» آنگاه ریسمانها را بگسیخت چنانكه ریسمان كتان كه به آتش برخورد گسیخته شود، لهذا قوتش دریافت نشد.
و دلیله به شَمْشُون گفت: «اینك استهزا كرده، به من دروغ گفتی. پس الا´ن مرا خبر بده كه به چه چیز تو را توان بست.»
او وی را گفت: «اگر مرا با طنابهای تازه كه با آنها هیچ كار كرده نشده است، ببندند، ضعیف و مثل سایر مردان خواهم شد.»
و دلیله طنابهای تازه گرفته، او را با آنها بست و به وی گفت: «ای شَمْشُون فلسطینیان بر تو آمدند.» و كسان در حجره در كمین میبودند. آنگاه آنها را از بازوهای خود مثل نخ بگسیخت.
و دلیله به شَمْشُون گفت: «تابحال مرا استهزا نموده، دروغ گفتی. مرا بگو كه به چه چیز بسته میشوی.» او وی را گفت: «اگر هفت گیسوی سر مرا با تار ببافی.»
پس آنها را به میخ قایم بست و وی را گفت: «ای شَمْشُون فلسطینیان بر تو آمدند.» آنگاه از خواب بیدار شده، هم میخِ نَوردِ نساج و هم تار را بركند.
و او وی را گفت: «چگونه میگویی كه مرا دوست میداری و حال آنكه دل تو با من نیست. این سه مرتبه مرا استهزا نموده، مرا خبر ندادی كه قوت عظیم تو در چه چیز است.»
و چون او وی را هر روز به سخنان خود عاجز میساخت و او را الحاح مینمود و جانش تا به موت تنگ میشد،
هر چه در دل خود داشت برای او بیانكرده، گفت كه «اُسْتُرَه بر سر من نیامده است، زیرا كه از رحم مادرم برای خداوند نذیره شدهام؛ و اگر تراشیده شوم، قوتم از من خواهد رفت و ضعیف و مثل سایر مردمان خواهم شد.»
پس چون دلیله دید كه هرآنچه در دلش بود، برای او بیان كرده است، فرستاد و سروران فلسطینیان را طلبیده، گفت: «این دفعه بیایید زیرا هرچه در دل داشت مرا گفته است.» آنگاه سروران فلسطینیان نزد او آمدند و نقد را به دست خود آوردند.