- English
- King James KJV
- Complete Jewish CJB
- World English WEBM
- Berean Standard BSB
- American Standard ASV
- Geneva GNV
- Young's Literal YLT
- Douay-Rheims DRC
- International
- Shqip ALB
- العربية SVD
- বাংলা BN-IRV
- မြန်မာ Judson
- 简体文 CUV-S
- 繁體中文 CUV-T
- Čeština BKR
- Nederlands STVE
- Français LSG
- Deutsch SCH
- Ελληνικά Vamvas
- ગુજરાતી GU-IRV
- Hausa HCB
- עברית Hebrew
- हिन्दी HCV
- Magyar KAROLI
- Bahasa Indonesia INDO-TB
- Italiano Diodati
- 日本語 Kougo
- 한국어 Korean
- മലയാളം MAL
- मराठी MRCV
- Norsk DNB
- فارسی OPV
- Polski BG
- Português Almeida
- Română Cornilescu
- Русский Synodal
- Español RVG
- Kiswahili Neno
- Svenska SV1917
- Tagalog TAG-ADB
- தமிழ் TCV
- తెలుగు TSA
- ภาษาไทย THAI-KJV
- Українська Ohienko
- Tiếng Việt CADMAN
- Yorùbá YCB
آیات کتاب مقدس دربارهٔ Rachel
آیات کلیدی کتاب مقدس
و هنوز با ایشان در گفتگو میبود كه راحیل، با گلۀ پدر خود رسید. زیرا كه آنها را چوپانی میكرد.
اما چون یعقوب راحیل، دختر خالوی خود، لابان، و گلۀ خالوی خویش، لابان را دید، یعقوب نزدیك شده، سنگرا از سر چاه غلطانید، و گلۀ خالوی خویش، لابان را سیراب كرد.
و یعقوب، راحیل را بوسید، و به آواز بلند گریست.
و یعقوب، راحیل را خبر داد كه او برادر پدرش، و پسر رفقه است. پس دوان دوان رفته، پدر خود را خبر داد.
پس لابان، به یعقوب گفت: آیا چون برادر من هستی، مرا باید مفت خدمت كنی؟ به من بگو كه اجرت تو چه خواهد بود؟
و لابان را دو دختر بود، كه نام بزرگتر، لیه و اسم كوچكتر، راحیل بود.
و چشمان لیه ضعیف بود، و اما راحیل، خوب صورت و خوشمنظر بود.
و یعقوب عاشق راحیل بود و گفت: برای دختر كوچكت راحیل، هفت سال تو را خدمت میكنم.
لابان گفت: او را به تو بدهم، بهتر است از آنكه به دیگری بدهم. نزد من بمان.
پس یعقوب برای راحیل هفت سال خدمت كرد. و بسبب محبتی كه به وی داشت، در نظرش روزی چند نمود.
و یعقوب به لابان گفت: زوجهام را به من بسپار، كه روزهایم سپری شد، تا به وی درآیم.
پس لابان، همۀ مردمان آنجا را دعوت كرده، ضیافتی برپا نمود.
و واقع شد كه هنگام شام، دختر خود، لیه را برداشته، او را نزد وی آورد، و او به وی درآمد.
و لابان كنیز خود زلفه را، به دختر خود لیه، به كنیزی داد.
صبحگاهان دید، كه اینك لیه است! پس به لابان گفت: این چیست كه به من كردی؟ مگربرای راحیل نزد تو خدمت نكردم؟ چرا مرا فریب دادی؟
لابان گفت: «در ولایت ما چنین نمیكنند كه كوچكتر را قبل از بزرگتر بدهند.
هفتۀ این را تمام كن و او را نیز به تو میدهیم، برای هفت سال دیگر كه خدمتم بكنی. »
پس یعقوب چنین كرد، و هفتۀ او را تمام كرد، و دختر خود، راحیل را به زنی بدو داد.
و لابان، كنیز خود، بلهه را به دختر خود، راحیل به كنیزی داد.
و به راحیل نیز درآمد و او را از لیه بیشتر دوست داشتی، و هفت سال دیگر خدمت وی كرد.
و چون خداوند دید كه لیه مكروه است، رحم او را گشود. ولی راحیل، نازاد ماند.
و اما راحیل، چون دید كه براییعقوب، اولادی نزایید، راحیل بر خواهر خود حسد برد. و به یعقوب گفت: پسران به من بده والاّ میمیرم.
آنگاه غضب یعقوب بر راحیل افروخته شد و گفت: مگر من به جای خداهستم كه بار رحم را از تو باز داشته است؟
گفت: اینك كنیز من، بلهه! بدو درآ تا بر زانویم بزاید، و من نیز از او اولاد بیابم.
پس كنیز خود، بلهه را به یعقوب به زنی داد. و او به وی درآمد.