- English
- King James KJV
- Complete Jewish CJB
- World English WEBM
- Berean Standard BSB
- American Standard ASV
- Geneva GNV
- Young's Literal YLT
- Douay-Rheims DRC
- International
- Shqip ALB
- العربية SVD
- বাংলা BN-IRV
- မြန်မာ Judson
- 简体文 CUV-S
- 繁體中文 CUV-T
- Čeština BKR
- Nederlands STVE
- Français LSG
- Deutsch SCH
- Ελληνικά Vamvas
- ગુજરાતી GU-IRV
- Hausa HCB
- עברית Hebrew
- हिन्दी HCV
- Magyar KAROLI
- Bahasa Indonesia INDO-TB
- Italiano Diodati
- 日本語 Kougo
- 한국어 Korean
- മലയാളം MAL
- मराठी MRCV
- Norsk DNB
- فارسی OPV
- Polski BG
- Português Almeida
- Română Cornilescu
- Русский Synodal
- Español RVG
- Kiswahili Neno
- Svenska SV1917
- Tagalog TAG-ADB
- தமிழ் TCV
- తెలుగు TSA
- ภาษาไทย THAI-KJV
- Українська Ohienko
- Tiếng Việt CADMAN
- Yorùbá YCB
آیات کتاب مقدس دربارهٔ Procrastination: General references
آیات دربارهٔ General references
« درآوردن نوبر غله و عصیر رز خود تأخیر منما. و نخستزادۀ پسران خود را به من بده.
درباره فردا فخر منما، زیرا نمیدانی كه روز چه خواهد زایید.
و او مرا گفت: «ای پسر انسان اینها آن كسانی میباشند كه تدابیر فاسد میكنند و در این شهر مشورتهای قبیح میدهند.
و میگویند وقت نزدیك نیست كه خانهها را بنا نماییم، بلكه این شهر دیگ است و ماگوشت میباشیم.
«ای پسر انسان این مثل شما چیست كه در زمین اسرائیل میزنید و میگویید: ایام طویل میشود و هر رؤیا باطل میگردد.
«ای پسر انسان! هان خاندان اسرائیل میگویند رؤیایی كه او میبیند، به جهت ایام طویل است واو برای زمانهای بعیده نبوّت مینماید.
بنابراین به ایشان بگو: خداوند یهوه چنین میفرماید كه هیچ كلامِ من بعد از این تأخیر نخواهد افتاد. و خداوند یهوه میفرماید: كلامی كه من میگویم واقع خواهد شد.»
و دیگری از شاگردانش بدو گفت، خداوندا اوّل مرا رخصت ده تا رفته، پدر خود را دفن کنم.
لیکن هرگاه آن غلام شریر با خود گوید که آقای من در آمدن تأخیر مینماید،
و شروع کند به زدن همقطاران خود و خوردن و نوشیدن با میگساران،
هرآینه آقای آن غلام آید، در روزی که منتظر نباشد و در ساعتی که نداند،
و او را دو پاره کرده، نصیبش را با ریاکاران قرار دهد در مکانی که گریه و فشار دندان خواهد بود.
و از ایشان پنج دانا و پنج نادان بودند.
امّا نادانان مشعلهای خود را برداشته، هیچ روغن با خود نبردند.
لیکن دانایان، روغن در ظروف خود با مشعلهای خویش برداشتند.
و چون آمدن داماد بطول انجامید، همه پینکی زده، خفتند.
و در نصف شب صدایی بلند شد که، اینک، داماد میآید. به استقبال وی بشتابید.
پس تمامی آن باکرهها برخاسته، مشعلهای خود را اصلاح نمودند.
و نادانان، دانایان را گفتند، از روغن خود به ما دهید زیرا مشعلهای ما خاموش میشود.
امّا دانایان در جواب گفتند، نمیشود، مبادا ما و شما را کفاف ندهد. بلکه نزد فروشندگان رفته، برای خود بخرید.
و در حینی که ایشان بجهت خرید میرفتند، دامادبرسید و آنانی که حاضر بودند، با وی به عروسی داخل شده، در بسته گردید.
بعد از آن، باکرههای دیگر نیز آمده، گفتند، خداوندا برای ما باز کن.
او در جواب گفت، هرآینه به شما میگویم شما را نمیشناسم.
پس بیدار باشید زیرا که آن روز و ساعت را نمیدانید.
و به دیگری گفت، از عقب من بیا. گفت، خداوندا اوّل مرا رخصت ده تا بروم پدر خود را دفن کنم.