- English
- King James KJV
- Complete Jewish CJB
- World English WEBM
- Berean Standard BSB
- American Standard ASV
- Geneva GNV
- Young's Literal YLT
- Douay-Rheims DRC
- International
- Shqip ALB
- العربية SVD
- বাংলা BN-IRV
- မြန်မာ Judson
- 简体文 CUV-S
- 繁體中文 CUV-T
- Čeština BKR
- Nederlands STVE
- Français LSG
- Deutsch SCH
- Ελληνικά Vamvas
- ગુજરાતી GU-IRV
- Hausa HCB
- עברית Hebrew
- हिन्दी HCV
- Magyar KAROLI
- Bahasa Indonesia INDO-TB
- Italiano Diodati
- 日本語 Kougo
- 한국어 Korean
- മലയാളം MAL
- मराठी MRCV
- Norsk DNB
- فارسی OPV
- Polski BG
- Português Almeida
- Română Cornilescu
- Русский Synodal
- Español RVG
- Kiswahili Neno
- Svenska SV1917
- Tagalog TAG-ADB
- தமிழ் TCV
- తెలుగు TSA
- ภาษาไทย THAI-KJV
- Українська Ohienko
- Tiếng Việt CADMAN
- Yorùbá YCB
آیات کتاب مقدس دربارهٔ Jacob
آیات کلیدی کتاب مقدس
و به موضعی نزول كرده، در آنجا شب را بسر برد، زیرا كه آفتاب غروب كرده بود و یكی از سنگهای آنجا را گرفته، زیر سر خود نهاد و در همان جا بخسبید.
و خوابی دید كه ناگاه نردبانی بر زمین برپا شده، كه سرش به آسمان میرسد، و اینك فرشتگان خدا بر آن صعود و نزول میكنند.
در حال، خداوند بر سر آن ایستاده، میگوید: «من هستم یهوه، خدای پدرت ابراهیم، و خدای اسحاق. این زمینی را كه تو بر آن خفتهای به تو و به ذریت تو میبخشم.
و ذریت تو مانند غبار زمین خواهند شد، و به مغرب و مشرق و شمال و جنوب منتشر خواهی شد، و از تو و از نسل تو جمیع قبایل زمین بركت خواهند یافت.
و اینك من با تو هستم، و تو را در هر جایی كه رَوی، محافظت فرمایم تا تو را بدین زمین بازآورم، زیرا كه تا آنچه را به تو گفتهام، بجا نیاورم، تو را رها نخواهم كرد.»
پس یعقوب از خواب بیدار شد و گفت: «البته یهوه در این مكان است و من ندانستم.»
پس ترسان شده، گفت: «این چه مكان ترسناكی است! این نیست جز خانۀ خدا و این است دروازۀ آسمان.»
بامدادان یعقوب برخاست و آن سنگی را كه زیر سر خود نهاده بود، گرفت و چون ستونی برپا داشت و روغن بر سرش ریخت.
و آن موضع را بیتئیلنامید، لكن نام آن شهر اولاً لوز بود.
و یعقوب نذر كرده، گفت: «اگر خدا با من باشد، و مرا در این راه كه میروم محافظت كند، و مرا نان دهد تا بخورم، و رخت تا بپوشم،
تا به خانۀ پدر خود به سلامتی برگردم، هرآینه یهوه، خدای من خواهد بود.
و این سنگی را كه چون ستون برپا كردم، بیتالله شود، و آنچه به من بدهی، ده یك آن را به تو خواهم داد. »
پس لابان، به یعقوب گفت: «آیا چون برادر من هستی، مرا باید مفت خدمت كنی؟ به من بگو كه اجرت تو چه خواهد بود؟»
و لابان را دو دختر بود، كه نام بزرگتر، لیه و اسم كوچكتر، راحیل بود.
و چشمان لیه ضعیف بود، و اما راحیل، خوب صورت و خوشمنظر بود.
و یعقوب عاشق راحیل بود و گفت: «برای دختر كوچكت راحیل، هفت سال تو را خدمت میكنم.»
لابان گفت: «او را به تو بدهم، بهتر است از آنكه به دیگری بدهم. نزد من بمان. »
پس یعقوب برای راحیل هفت سال خدمت كرد. و بسبب محبتی كه به وی داشت، در نظرش روزی چند نمود.
و یعقوب به لابان گفت: «زوجهام را به من بسپار، كه روزهایم سپری شد، تا به وی درآیم.»
پس لابان، همۀ مردمان آنجا را دعوت كرده، ضیافتی برپا نمود.
و واقع شد كه هنگام شام، دختر خود، لیه را برداشته، او را نزد وی آورد، و او به وی درآمد.
و لابان كنیز خود زلفه را، به دختر خود لیه، به كنیزی داد.
صبحگاهان دید، كه اینك لیه است! پس به لابان گفت: «این چیست كه به من كردی؟ مگربرای راحیل نزد تو خدمت نكردم؟ چرا مرا فریب دادی؟»
لابان گفت: «در ولایت ما چنین نمیكنند كه كوچكتر را قبل از بزرگتر بدهند.
هفتۀ این را تمام كن و او را نیز به تو میدهیم، برای هفت سال دیگر كه خدمتم بكنی. »