- English
- King James KJV
- Complete Jewish CJB
- World English WEBM
- Berean Standard BSB
- American Standard ASV
- Geneva GNV
- Young's Literal YLT
- Douay-Rheims DRC
- International
- Shqip ALB
- العربية SVD
- বাংলা BN-IRV
- မြန်မာ Judson
- 简体文 CUV-S
- 繁體中文 CUV-T
- Čeština BKR
- Nederlands STVE
- Français LSG
- Deutsch SCH
- Ελληνικά Vamvas
- ગુજરાતી GU-IRV
- Hausa HCB
- עברית Hebrew
- हिन्दी HCV
- Magyar KAROLI
- Bahasa Indonesia INDO-TB
- Italiano Diodati
- 日本語 Kougo
- 한국어 Korean
- മലയാളം MAL
- मराठी MRCV
- Norsk DNB
- فارسی OPV
- Polski BG
- Português Almeida
- Română Cornilescu
- Русский Synodal
- Español RVG
- Kiswahili Neno
- Svenska SV1917
- Tagalog TAG-ADB
- தமிழ் TCV
- తెలుగు TSA
- ภาษาไทย THAI-KJV
- Українська Ohienko
- Tiếng Việt CADMAN
- Yorùbá YCB
آیات کتاب مقدس دربارهٔ Doubting
آیات کلیدی کتاب مقدس
همانا چون اهل مصر تو را بینند، گویند: "این زوجۀ اوست." پس مرا بكشند و تو را زنده نگاه دارند.
پس بگو كه تو خواهر من هستی تا به خاطر تو برای من خیریت شود و جانم بسبب تو زنده ماند.»
پس ساره در دل خود بخندید و گفت: آیا بعد از فرسودگیام مرا شادی خواهد بود، و آقایم نیز پیر شده است؟
و خداوند به ابراهیم گفت: «ساره برای چه خندید و گفت: آیا فیالحقیقه خواهم زایید و حال آنكه پیر هستم؟
مگر هیچ امری نزد خداوند مشكل است؟ در وقت موعود، موافق زمان حیات، نزد تو خواهم برگشت و ساره را پسری خواهد شد.»
آنگاه موسی نزد خداوند برگشته، گفت: «خداوندا چرا بدین قوم بدی كردی؟ و برای چه مرا فرستادی؟
زیرا از وقتی كه نزد فرعون آمدم تا به نام تو سخن گویم، بدین قوم بدی كرده است و قوم خود را هرگز خلاصی ندادی.»
و چون فرعون نزدیك شد، بنیاسرائیل چشمان خود را بالا كرده، دیدند كه اینك مصریان از عقب ایشان میآیند. پس بنیاسرائیل سخت بترسیدند، و نزد خداوند فریاد برآوردند،
و به موسی گفتند: «آیا در مصر قبرها نبود كه ما را برداشتهای تا در صحرا بمیریم؟ این چیست به ما كردی كه ما را از مصر بیرون آوردی؟
آیا این آن سخن نیست كه به تو در مصر گفتیم كه ما را بگذار تا مصریان را خدمت كنیم؟ زیرا كه ما را خدمت مصریان بهتر است از مردن در صحرا!»
موسی گفت: « قومی كه من در میان ایشانم، ششصد هزار پیادهاند و تو گفتی ایشان را گوشت خواهم داد تا یك ماه تمام بخورند.
آیا گلهها و رمهها برای ایشان كشته شود تا برای ایشان كفایت كند؟ یا همۀ ماهیان دریا برای ایشان جمع شوند تا برای ایشان كفایت كند؟»
و خداوند به سموئیل گفت: تا به كی تو برای شاؤل ماتم می گیری چونكه من او را از سلطنت نمودن بر اسرائیل رد نمودم. پس حقّۀ خود را از روغن پر كرده، بیا تا تو را نزد یسّای بیت لحمی بفرستم، زیرا كه از پسرانش پادشاهی برای خود تعیین نموده ام.
سموئیل گفت: چگونه بروم؟ اگر شاؤل بشنود مرا خواهد كُشت. خداوند گفت: «گوساله ای همراه خود ببر و بگو كه به جهت گذرانیدن قربانی برای خداوند آمده ام.
و داود از آنجا به مِصْفَه موآب رفته، به پادشاه موآب گفت: تمنّا اینكه پدرم و مادرم نزد شما بیایند تا بدانم خدا برای من چه خواهد كرد.
پس ایشان را نزد پادشاه موآب برد و تمامی روزهایی كه داود در آن ملاذ بود، نزد او ساكن بودند.
و چون عوبدیا در راه بود، اینك ایلیا بدو برخورد؛ و او وی را شناخته، به روی خود در افتاده، گفت: آیا آقای من ایلیا، تو هستی؟
اورا جواب داد كه من هستم؛ برو و به آقای خود بگو كه اینك ایلیاست.
گفت: «چه گناه كردهام كه بندۀ خود را به دست اَخاب تسلیم میكنی تا مرا بكشد.
به حیات یهُوَه، خدای تو قسم كه قومی و مملكتی نیست، كه آقایم به جهت طلب تو آنجا نفرستاده باشد و چون میگفتند كه اینجا نیست به آن مملكت و قوم قَسَم میداد كه تو را نیافتهاند.
و حال میگویی برو به آقای خود بگو كه اینك ایلیاست؟
و واقع خواهد شد كه چون از نزد تو رفته باشم، روح خداوند تو را به جایی كه نمیدانم، بردارد و وقتی كه بروم و به اَخاب خبر دهم و او تو را نیابد، مرا خواهد كشت. و بندهات از طفولیت خود از خداوند میترسد.
مگر آقایم اطلاّع ندارد از آنچه من هنگامی كه ایزابل انبیای خداوند را میكشت كردم، كه چگونه صد نفر از انبیای خداوند را پنجاه پنجاه در مغارهای پنهان كرده، ایشان را به نان و آب پروردم؟
و حال تو میگویی برو و آقای خود را بگو كه اینك ایلیاست؟ و مرا خواهد كشت.»
و چون ایلیا این را شنید، روی خود را به ردای خویش پوشانیده، بیرون آمد و در دهنۀ مَغاره ایستاد. و اینك هاتفی به او گفت: ای ایلیا، تو را در اینجا چه كار است؟