- English
- King James KJV
- Complete Jewish CJB
- World English WEBM
- Berean Standard BSB
- American Standard ASV
- Geneva GNV
- Young's Literal YLT
- Douay-Rheims DRC
- International
- Shqip ALB
- العربية SVD
- বাংলা BN-IRV
- မြန်မာ Judson
- 简体文 CUV-S
- 繁體中文 CUV-T
- Čeština BKR
- Nederlands STVE
- Français LSG
- Deutsch SCH
- Ελληνικά Vamvas
- ગુજરાતી GU-IRV
- Hausa HCB
- עברית Hebrew
- हिन्दी HCV
- Magyar KAROLI
- Bahasa Indonesia INDO-TB
- Italiano Diodati
- 日本語 Kougo
- 한국어 Korean
- മലയാളം MAL
- मराठी MRCV
- Norsk DNB
- فارسی OPV
- Polski BG
- Português Almeida
- Română Cornilescu
- Русский Synodal
- Español RVG
- Kiswahili Neno
- Svenska SV1917
- Tagalog TAG-ADB
- தமிழ் TCV
- తెలుగు TSA
- ภาษาไทย THAI-KJV
- Українська Ohienko
- Tiếng Việt CADMAN
- Yorùbá YCB
آیات کتاب مقدس دربارهٔ Abishag
آیات کلیدی کتاب مقدس
و داود پادشاه پیر و سالخورده شده، هر چند او را به لباس میپوشانیدند، لیكن گرم نمیشد.
و خادمانش وی را گفتند: «به جهت آقای ما، پادشاه، باكرهای جوان بطلبند تا به حضور پادشاه بایستد و او را پرستاری نماید، و در آغوش تو بخوابد تا آقای ما، پادشاه، گرم بشود.»
پس در تمامی حدود اسرائیل دختری نیكو منظر طلبیدند و اَبیشَكِ شونمیه را یافته، او را نزد پادشاه آوردند.
و آن دختر بسیار نیكو منظر بود و پادشاه را پرستاری نموده، او را خدمت میكرد. امّا پادشاه او را نشناخت.
و اَدُنیا پسر حَجِّیت نزد بَتْشَبَع، مادر سلیمان آمد و او گفت: «آیا به سلامتی آمدی؟» او جواب داد: «به سلامتی.»
پس گفت: «با تو حرفی دارم.» او گفت: «بگو.»
گفت: «تو میدانی كه سلطنت با من شده بود و تمامی اسرائیل روی خود را به من مایل كرده بودند تا سلطنت نمایم.اما سلطنت منتقل شده، از آنِ برادرم گردید زیرا كه از جانب خداوند از آن او بود.
و الا´ن خواهشی از تو دارم؛ مسألت مرا رد مكن.» او وی را گفت: «بگو.»
گفت: «تمنّا این كه به سلیمان پادشاه بگویی زیرا خواهش تو را رد نخواهد كرد تا اَبیشَكِ شونمیه را به من به زنی بدهد.»
بَتْشَبَع گفت: «خوب، من نزد پادشاه برای تو خواهم گفت.»
پس بَتْشَبَع نزد سلیمان پادشاه داخل شد تا با او دربارۀ اَدُنیا سخن گوید. و پادشاه به استقبالش برخاسته، او را تعظیم نمود و بر كرسی خود نشست و فرمود تا به جهت مادر پادشاه كرسی بیاورند و او به دست راستش بنشست.
و او عرض كرد: «یك مطلب جزئی دارم كه از تو سؤال نمایم. مسألت مرا رد منما.» پادشاه گفت: «ای مادرم بگو زیرا كه مسألت تو را رد نخواهم كرد.»
و او گفت: «اَبیشَكِ شونمیه به برادرت اَدُنیا به زنی داده شود.»
سلیمان پادشاه، مادر خود را جواب داده، گفت: «چرا اَبیشَكِ شونَمیه را به جهت اَدُنیا طلبیدی؟ سلطنت را نیز برای وی طلب كن چونكه او برادر بزرگ من است، هم به جهت او و هم به جهت ابیاتار كاهن و هم به جهت یوآب بن صَرُویه.»
و سلیمان پادشاه به خداوند قسم خورده، گفت: «خدا به من مثل این بلكه زیاده از این عمل نماید اگر اَدُنیا این سخن را به ضرر جان خود نگفته باشد.
و الا´ن قسم به حیات خداوند كه مرا استوار نموده، و مرا بر كرسی پدرم، داود نشانیده، و خانهای برایم به طوری كه وعده نموده بود، برپا كرده است كه اَدُنیاامروز خواهد مرد.»
پس سلیمان پادشاه به دست بَنایاهُو ابن یهُویاداع فرستاد و او وی را زد كه مرد.