Hushai
آیاتی که از Hushai نام میبرند
و چون داود به فراز كوه، جایی كه خدا را سجده میكنند رسید، اینك حُوشای اَرْكی با جامه دریده و خاك بر سر ریخته او را استقبال كرد.
پس حُوشای، دوست داود، به شهر رفت و اَبْشالوم وارد اورشلیم شد.
و چون حوشای اَرْكی، دوست داود، نزد اَبْشالوم رسید، حوشای به اَبْشالوم گفت: «پادشاه زنده بماند! پادشاه زنده بماند!»
و اَبْشالوم به حوشای گفت: «آیا مهربانی تو با دوست خود این است؟ چرا با دوست خود نرفتی؟»
و حوشای به اَبْشالوم گفت: «نی، بلكه هركس را كه خداوند و این قوم و جمیع مردان اسرائیل برگزیده باشند، بندۀ او خواهم بود و نزد او خواهم ماند.
و اَبْشالوم گفت: «حوشای اَرْكی را نیز بخوانید تا بشنویم كه او چه خواهد گفت.»
و چون حوشای نزد اَبْشالوم آمد، اَبْشالوم وی را خطاب كرده، گفت: «اَخیتُوفَل بدین مضمون گفته است؛ پس تو بگو كه بر حسب رای او عمل نماییم یا نه.»
حوشای به اَبْشالوم گفت:«مشورتی كه اَخیتُوفَل این مرتبه داده است، خوب نیست.»
و حوشای گفت: «میدانی كه پدرت و مردانش شجاع هستند و مثل خرسی كه بچههایش را در بیابان گرفته باشند، در تلخی جانند؛ و پدرت مرد جنگ آزموده است، و شب را در میان قوم نمیماند.
پس اَبْشالوم و جمیع مردان اسرائیل گفتند: «مشورت حوشای اَرْكی از مشورت اَخیتُوفَل بهتر است.» زیرا خداوند مقدر فرموده بود كه مشورت نیكوی اَخیتُوفَل را باطل گرداند تا آنكه خداوند بدی را بر اَبْشالوم برساند.
و حوشای به صادوق و ابیاتار كَهَنَه گفت: «اَخیتُوفَل به اَبْشالوم و مشایخ اسرائیل چنین وچنان مشورت داده، و من چنین و چنان مشورت دادهام.
و بَعْنا ابن حوشای در اَشیر و بَعْلُوت،
اَخْیتُوفَلْ مشیر پادشاه و حوشای اَرْكِی دوست پادشاه بود.