Skip to content

آیات کتاب مقدس دربارهٔ Afflicted Saints

122 آیه · 31 جنبه

آیات کلیدی کتاب مقدس

پالایش بر اساس کتاب
  1. و آقای‌ یوسف‌، او را گرفته‌، در زندان‌خانه‌ای‌ كه‌ اسیران‌ پادشاه‌ بسته‌ بودند، انداخت‌ و آنجا در زندان‌ ماند

  2. اما خداوند با یوسف‌ می‌بود و بر وی‌ احسان‌ می‌فرمود، و او را در نظر داروغۀ زندان‌ حرمت‌ داد.

  3. و داروغۀ زندان‌ همۀ زندانیان‌ را كه‌ در زندان‌ بودند، به‌ دست‌ یوسف‌ سپرد و آنچه‌ در آنجا می‌كردند، او كنندۀ آن‌ بود.

  4. و داروغۀ زندان‌ بدانچه‌ در دست‌ وی‌ بود، نگاه‌ نمی‌كرد، زیرا خداوند با وی‌ می‌بود و آنچه‌ را كه‌ او می‌كرد، خداوند راست‌ می‌آورد.

  5. پس سموئیل همه چیز را برای او بیان كرد و چیزی از آن مخفی نداشت. و او گفت « خداوند است. آنچه در نظر او پسند آید بكند.»

  6. پس‌ ناتان‌ به‌ خانۀ خود رفت‌.و خداوند پسری‌ را كه‌ زن‌ اوریا برای‌ داود زاییده‌ بود، مبتلا ساخت‌ كه‌ سخت‌ بیمار شد.

  7. پس‌ داود از خدا برای‌ طفل‌ استدعا نمود و داود روزه‌ گرفت‌ و داخل‌ شده‌، تمامی‌ شب‌ بر روی‌ زمین‌ خوابید.

  8. و مشایخ‌ خانه‌اش‌ بر او برخاستند تا او را از زمین‌ برخیزانند، اما قبول‌ نكرد و با ایشان‌ نان‌ نخورد.

  9. و در روز هفتم‌ طفل‌ بمرد و خادمان‌ داود ترسیدند كه‌ از مردن‌ طفل‌ او را اطلاع‌ دهند، زیرا گفتند: «اینك‌ چون‌ طفل‌ زنده‌ بود، با وی‌ سخن‌ گفتیم‌ و قول‌ ما را نشنید؛ پس‌ اگر به‌ او خبر دهیم‌ كه‌ طفل‌ مرده‌ است‌، چه‌ قدر زیاده‌ رنجیده‌ می‌شود.»

  10. و چون‌ داود دید كه‌ بندگانش‌ با یكدیگر نجوی‌ می‌كنند، داود فهمید كه‌ طفل‌ مرده‌ است‌، و داود به‌ خادمان‌ خود گفت‌: «آیا طفل‌ مرده‌ است‌؟» گفتند: «مرده‌ است‌.»

  11. آنگاه‌ داود از زمین‌ برخاسته‌، خویشتن‌ را شست‌ و شو داده‌، تدهین‌ كرد و لباس‌ خود را عوض‌ نموده‌، به‌ خانۀ خداوند رفت‌ و عبادت‌ نمود و به‌ خانۀ خود آمده‌، خوراك‌ خواست‌ كه‌ پیشش‌ گذاشتند و خورد.

  12. و خادمانش‌ به‌ وی‌ گفتند: «این‌ چه‌ كار است‌ كه‌ كردی‌؟ وقتی‌ كه‌ طفل‌ زنده‌ بود روزه‌ گرفته‌، گریه‌ نمودی‌؛ و چون‌ طفل‌ مرد، برخاسته‌، خوراك‌ خوردی‌؟»

  13. او گفت‌: «وقتی‌ كه‌ طفل‌ زنده‌ بود، روزه‌ گرفتم‌ و گریه‌ نمودم‌ زیرا فكر كردم‌ كیست‌ كه‌ بداند كه‌ شاید خداوند بر من‌ ترحم‌ فرماید تا طفل‌ زنده‌ بماند،

  14. اما الا´ن‌ كه‌ مرده‌ است‌، پس‌ چرا من‌ روزه‌ بدارم‌؛ آیا می‌توانم‌ دیگر او را باز بیاورم‌؟! من‌ نزد او خواهم‌ رفت‌ لیكن‌ او نزد من‌ باز نخواهد آمد.»

  15. حِزْقیا به‌ اشعیا گفت‌: «كلام‌ خداوند كه‌ گفتی‌ نیكوست‌.» و دیگر گفت‌: «هرآینه‌ در ایام‌ من‌ سلامتی‌ و امان‌ خواهد بود.»

  16. و چون‌ این‌ سخنان‌ را شنیدم‌، نشستم‌ و گریه‌ كرده‌، ایامی‌ چند ماتم‌ داشتم‌ و به‌ حضور خدای‌ آسمانها روزه‌ گرفته‌، دعا نمودم‌.

  17. و تو در تمامی‌ این‌ چیزهایی‌ كه‌ بر ما وارد شده‌ است‌ عادل‌ هستی‌، زیرا كه‌ تو به‌ راستی‌ عمل‌ نموده‌ای‌، اما ما شرارت‌ ورزیده‌ایم‌.

  18. آنگاه‌ ایوب‌ برخاسته‌، جامه‌ خود را درید و سر خود را تراشید و به‌ زمین‌ افتاده‌، سجده‌ كرد

  19. و گفت‌: «برهنه‌ از رحم‌ مادر خود بیرون‌ آمدم‌ و برهنه‌ به‌ آنجا خواهم‌ برگشت‌! خداوند داد و خداوند گرفت‌! و نام‌ خداوند متبارك‌ باد!»

  20. در این‌ همه‌، ایوب‌ گناه‌ نكرد و به‌ خدا جهالت‌ نسبت‌ نداد.

  21. او وی‌ را گفت‌: «مثل‌ یكی‌ از زنان‌ ابله‌ سخن‌ می‌گویی‌! آیا نیكویی‌ را از خدا بیابیم‌ و بدی‌ را نیابیم‌؟» در این‌ همه‌، ایوب‌ به‌ لبهای‌ خود گناه‌ نكرد.

  22. «هان‌، خوشابحال‌ شخصی‌ كه‌ خدا تنبیهش‌ می‌كند. پس‌ تأدیب‌ قادر مطلق‌ را خوار مشمار.

  23. اگرچه‌ مرا بكشد، برای‌ او انتظار خواهم‌ كشید. لیكن‌ راه‌ خود را به‌ حضور او ثابت‌ خواهم‌ ساخت‌.

  24. لیكن‌ آیا كسی‌ هست‌ كه‌ به‌ خدا بگوید: سزا یافتم‌، دیگر عصیان‌ نخواهم‌ ورزید،

  25. و آنچه‌ را كه‌ نمی‌بینم‌ تو به‌ من‌ بیاموز، و اگر گناه‌ كردم‌ بار دیگر نخواهم‌ نمود؟