- English
- King James KJV
- Complete Jewish CJB
- World English WEBM
- Berean Standard BSB
- American Standard ASV
- Geneva GNV
- Young's Literal YLT
- Douay-Rheims DRC
- International
- Shqip ALB
- العربية SVD
- বাংলা BN-IRV
- မြန်မာ Judson
- 简体文 CUV-S
- 繁體中文 CUV-T
- Čeština BKR
- Nederlands STVE
- Français LSG
- Deutsch SCH
- Ελληνικά Vamvas
- ગુજરાતી GU-IRV
- Hausa HCB
- עברית Hebrew
- हिन्दी HCV
- Magyar KAROLI
- Bahasa Indonesia INDO-TB
- Italiano Diodati
- 日本語 Kougo
- 한국어 Korean
- മലയാളം MAL
- मराठी MRCV
- Norsk DNB
- فارسی OPV
- Polski BG
- Português Almeida
- Română Cornilescu
- Русский Synodal
- Español RVG
- Kiswahili Neno
- Svenska SV1917
- Tagalog TAG-ADB
- தமிழ் TCV
- తెలుగు TSA
- ภาษาไทย THAI-KJV
- Українська Ohienko
- Tiếng Việt CADMAN
- Yorùbá YCB
آیات کتاب مقدس دربارهٔ Brother
آیات کلیدی کتاب مقدس
لیكن رؤبین چون این را شنید، او را از دست ایشان رهانیده، گفت: او را نكشیم.
پس رؤبین بدیشان گفت: خون مریزید، او را در این چاه كه در صحراست، بیندازید، و دست خود را بر او دراز مكنید. تا او را از دست ایشان رهانیده، به پدر خود رد نماید.
و یوسف چونكه مهرش بر برادرش بجنبید، بشتافت، و جای گریستن خواست. پس به خلوت رفته، آنجا بگریست.
و روی خود را شسته، بیرون آمد. و خودداری نموده، گفت: طعام بگذارید.
و برای وی جدا گذاردند، و برای ایشان جدا، و برای مصریانی كه با وی خوردند جدا، زیرا كه مصریان با عبرانیان نمیتوانند غذا بخورند زیرا كه این، نزد مصریان مكروه است.
و به حضور وی بنشستند، نخستزاده موافق نخستزادگیاش، و خردسال بحسب خردسالیاش، و ایشان به یكدیگر تعجب نمودند.
و حِصِّهها از پیش خود برای ایشان گرفت، اما حصّۀ بنیامین پنج چندان حصّۀ دیگران بود، و با وی نوشیدند و كیف كردند.
و یوسف پیش جمعی كه بهحضورش ایستاده بودند، نتوانست خودداری كند، پس ندا كرد كه همه را از نزد من بیرون كنید! و كسی نزد او نماند وقتی كه یوسف خویشتن را به برادران خود شناسانید.
و به آواز بلند گریست، و مصریان و اهل خانۀ فرعون شنیدند.
و یوسف، برادران خود را گفت: من یوسف هستم! آیا پدرم هنوز زنده است؟ و برادرانش جواب وی را نتوانستند داد، زیرا كه به حضور وی مضطرب شدند.
و یوسف به برادران خود گفت: نزدیك من بیایید. پس نزدیك آمدند، و گفت: «منم یوسف، برادر شما، كه به مصر فروختید!
و حال رنجیده مشوید، و متغیر نگردید كه مرا بدینجا فروختید، زیرا خدا مرا پیش روی شما فرستاد تا (نفوس را) زنده نگاه دارد.
یوسف ایشان را گفت: «مترسید زیرا كه آیا من در جای خدا هستم؟
شما دربارۀ من بد اندیشیدید، لیكن خدا از آن قصد نیكی كرد، تا كاری كند كه قوم كثیری را اِحیا نماید، چنانكه امروز شده است.
و الا´ن ترسان مباشید. من، شما را و اطفال شما را میپرورانم.» پس ایشان را تسلی داد و سخنان دلآویز بدیشان گفت.
و یوسف در مصر ساكن ماند، او و اهل خانۀ پدرش. و یوسف صد و ده سال زندگانی كرد.
و یوسف پسران پشت سوم اِفرایم را دید. و پسران ماكیر، پسر مَنَسی نیز بر زانوهای یوسف تولد یافتند.
و یوسف، برادران خود را گفت: من میمیرم، و یقیناً خدا از شما تفقد خواهد نمود، و شما را از این زمین به زمینی كه برای ابراهیم و اسحاق و یعقوب قسم خورده است، خواهد برد.
و یوسف به بنیاسرائیل سوگند داده، گفت: هر آینه خدا از شما تفقد خواهد نمود، و استخوانهای مرا از اینجا خواهید برداشت.
اگر برادران با هم ساكن باشند و یكی از آنها بیاولاد بمیرد، پس زنِ آن متوفی، خارج به شخص بیگانه داده نشود، بلكه برادر شوهرش به او درآمده، او را برای خود به زنی بگیرد، و حق برادر شوهری را با او بجا آورد.
و نخستزادهای كه بزاید به اسم برادر متوفای او وارث گردد، تا اسمش از اسرائیل محو نشود.
و اگر آن مرد به گرفتن زن برادرش راضی نشود، آنگاه زن برادرش به دروازه نزد مشایخ برود و گوید: برادر شوهر من از برپا داشتن اسم برادر خود در اسرائیل انكار میكند، و از بجا آوردن حق برادر شوهری با من ابا مینماید.
پس مشایخ شهرش او را طلبیده، با وی گفتگو كنند، واگر اصرار كرده، بگوید نمیخواهم او را بگیرم،
آنگاه زن برادرش نزد وی آمده، به حضور مشایخ كفش او را از پایش بكند، و به رویش آب دهن اندازد، و در جواب گوید: با كسی كه خانۀ برادر خـود را بنا نكنـد، چنین كـرده شود.
و نام او در اسرائیل، خانۀ كفش كنـده خوانـده شـود.