Micah
آیاتی که از Micah نام میبرند
و از كوهستان افرایم، شخصی بود كهمیخا نام داشت.
و چون نقره را به مادر خود رد نمود، مادرش دویست مثقال نقره گرفته، آن را به زرگری داد كه او تمثال تراشیده، و تمثال ریخته شدهای ساخت و آنها در خانۀ میخا بود.
و میخا خانۀ خدایان داشت، و ایفود و ترافیم ساخت، و یكی از پسران خود را تخصیص نمود تا كاهن او بشود.
و آن شخص از شهر خود، یعنی از بیتلحم یهودا روانه شد، تا هر جایی كه بیابد مأوا گزیند. و چون سیر میكرد به كوهستان افرایم به خانۀ میخا رسید.
و میخا او را گفت: «از كجا آمدهای؟» او در جواب وی گفت: «من لاوی هستم از بیتلحم یهودا، و میروم تا هر جایی كه بیابم مأوا گزینم.»
میخا او را گفت: «نزد من ساكن شو و برایم پدر و كاهن باش، و من تو را هر سال ده مثقال نقره و یك دست لباس و معاش میدهم.» پس آن لاوی داخل شد.
و میخا آن لاوی را تخصیص نمود و آن جوان كاهن اوشد، و در خانۀ میخا میبود.
و میخا گفت: «الا´ن دانستم كه خداوند به من احسان خواهد نمود زیرا لاویای را كاهن خود دارم.»
و پسران دان از قبیلۀ خویش پنج نفر از جماعت خود كه مردان جنگی بودند، از صُرعه و اَشتاؤل فرستادند تا زمین را جاسوسی و تفحص نمایند، و به ایشان گفتند: «بروید و زمین را تفحص كنید.» پس ایشان به كوهستان افرایم به خانۀ میخا آمده، در آنجا منزل گرفتند.
و چون ایشان نزد خانۀ میخا رسیدند، آواز جوان لاوی را شناختند و به آنجا برگشته، او را گفتند: «كیست كه تو را به اینجا آوردهاست و در این مكان چه میكنی و در اینجا چه داری؟»
او به ایشان گفت: «میخا با من چنین و چنان رفتار نمودهاست، و مرا اجیر گرفته، كاهن او شدهام.»
و از آنجا به كوهستان افرایم گذشته، به خانۀ میخا رسیدند.
پس به آنسو برگشته، به خانۀ جوان لاوی، یعنی به خانۀ میخا آمده، سلامتی او را پرسیدند.
و چون ایشان از خانۀ میخا دور شدند، مردانی كه در خانههای اطراف خانۀ میخا بودند جمع شده، بنیدان را تعاقب نمودند.
و بنیدان را صدا زدند؛ و ایشان رو برگردانیده، به میخا گفتند: «تو را چه شده است كه با این جمعیت آمدهای؟»
و بنیدان راه خود را پیش گرفتند. و چون میخا دید كه ایشان از او قویترند، رو گردانیده، به خانۀ خود برگشت.
و ایشان آنچه میخا ساختهبود و كاهنی را كه داشت برداشته، به لایش بر قومی كه آرام و مطمئن بودند، برآمدند، و ایشان را به دم شمشیر كشته، شهر را به آتش سوزانیدند.