آیات کتاب مقدس دربارهٔ Slander
آیات کلیدی کتاب مقدس
و سخنان پسران لابان را شنید كه میگفتند: «یعقوب همۀ مایملك پدر ما را گرفته است، و از اموال پدر ما تمام این بزرگی را بهم رسانیده.»
« بر همسایۀ خود شهادت دروغ مده.
« خبر باطل را انتشار مده، و با شریران همداستان مشو، كه شهادت دروغ دهی.
« در میان قوم خود برای سخنچینی گردش مكن، و بر خون همسایه خود مایست. من یهوه هستم.
و بر همسایه خود شهادت دروغ مده.
اگر شاهد كاذبی بر كسی برخاسته، به معصیتش شهادت دهد،
آنگاه هر دو شخصی كه منازعه در میان ایشان است، به حضور خداوند و به حضور كاهنان و داورانی كه در آن زمان باشند، حاضر شوند.
و داوران، نیكو تفحص نمایند، و اینك اگر شاهد، شاهد كاذب است و بر برادر خود شهادت دروغ داده باشد،
پس به طوری كه او خواست با برادر خود عمل نماید، بااو همان طور رفتار نمایند، تا بدی را از میان خود دور نمایی.
و چون بقیۀ مردمان بشنوند، خواهند ترسید، و بعد از آن مثل این كار زشت در میان شما نخواهند كرد.
و چشم تو ترحم نكند، جان به عوض جان، و چشم به عوض چشم، و دندان به عوض دندان، و دست به عوض دست و پا به عوض پا.
اگر كسی برای خود زنی گیرد و چون بدو درآید، او را مكروه دارد،
و اسباب حرف بدو نسبت داده، از او اسم بد شهرت دهد و گوید این زن را گرفتم و چون به او نزدیكی نمودم، او راباكره نیافتم،
آنگاه پدر و مادر آن دختر علامت بكارت دختر را برداشته، نزد مشایخ شهر نزد دروازه بیاورند.
و پدر دختر به مشایخ بگوید: «دختر خود را به این مرد به زنی دادهام، و از او كراهت دارد،
و اینك اسباب حرف بدو نسبت داده، میگوید دختر تو را باكره نیافتم، و علامت بكارت دختر من این است.» پس جامه را پیش مشایخ شهر بگسترانند.
پس مشایخ آن شهر آن مرد را گرفته، تنبیه كنند.
و او را صد مثقال نقره جریمه نموده، به پدر دختر بدهند چونكه بر باكره اسرائیل بدنامی آورده است. و او زن وی خواهد بود و در تمامی عمرش نمیتواند او را رها كند.
و دوآغ اَدومی كه با خادمان شاؤل ایستاده بود، در جواب گفت: «پسر یسّا را دیدم كه به نُوب نزد اَخِیمَلَك بناَخیتُوب درآمد.
و او از برای وی از خداوند سؤال نمود و توشه ای به او داد و شمشیر جُلْیات فلسطینی را نیز به او داد.»
پس پادشاه فرستاده، اَخِیمَلَك بناَخیتُوب كاهن و جمیع كاهنان خاندان پدرش را كه در نُوب بودند طلبید، و تمامی ایشان نزد پادشاه آمدند.
و داود به شاؤل گفت: «چرا سخنان مردم را می شنوی كه میگویند اینك داود قصد اذیت تو دارد.
و سروران بنیعَمّون به آقای خود حانون گفتند: «آیا گمان میبری كه برای تكریم پدر توست كه داود، رسولان به جهت تعزیت تو فرستاده است؟ آیا داود خادمان خود را نزد تو نفرستاده است تا شهر را تفحّص و تجسّس نموده، آن را منهدم سازد؟»
پادشاه گفت: «اما پسر آقایت كجا است؟» صیبا به پادشاه عرض كرد: «اینك در اورشلیم مانده است، زیرا فكر میكند كه امروز خاندان اسرائیل سلطنت پدر مرا به من رد خواهند كرد.»
و دو نفر از بنیبلّیعال درآمده، پیش وی نشستند و آن مردان بلّیعال به حضور قوم بر نابوت شهادت داده، گفتند كه «نابوت بر خدا و پادشاه كفر گفته است»، و او را از شهر بیرون كشیده، وی را سنگسار كردند تا بمُرد.