- English
- King James KJV
- Complete Jewish CJB
- World English WEBM
- Berean Standard BSB
- American Standard ASV
- Geneva GNV
- Young's Literal YLT
- Douay-Rheims DRC
- International
- Shqip ALB
- العربية SVD
- বাংলা BN-IRV
- မြန်မာ Judson
- 简体文 CUV-S
- 繁體中文 CUV-T
- Čeština BKR
- Nederlands STVE
- Français LSG
- Deutsch SCH
- Ελληνικά Vamvas
- ગુજરાતી GU-IRV
- Hausa HCB
- עברית Hebrew
- हिन्दी HCV
- Magyar KAROLI
- Bahasa Indonesia INDO-TB
- Italiano Diodati
- 日本語 Kougo
- 한국어 Korean
- മലയാളം MAL
- मराठी MRCV
- Norsk DNB
- فارسی OPV
- Polski BG
- Português Almeida
- Română Cornilescu
- Русский Synodal
- Español RVG
- Kiswahili Neno
- Svenska SV1917
- Tagalog TAG-ADB
- தமிழ் TCV
- తెలుగు TSA
- ภาษาไทย THAI-KJV
- Українська Ohienko
- Tiếng Việt CADMAN
- Yorùbá YCB
آیات کتاب مقدس دربارهٔ Shunammite
آیات کلیدی کتاب مقدس
و روزی واقع شد كه اَلِیشَع به شونیم رفت و در آنجا زنی بزرگ بود كه بر او ابرام نمود كه طعام بخورد؛ و هرگاه عبور مینمود، به آنجا به جهت نان خوردن میل میكرد.
پس آن زن به شوهر خود گفت: «اینك فهمیدهام كه این مردِ مقدسِ خداست كه همیشه از نزد ما میگذرد.
پس برای وی بالاخانهای كوچك بر دیوار بسازیم وبستر و خوان و كرسی و شمعدانی درآن برای وی بگذرانیم كه چون نزد ما آید، در آنجا فرودآید.»
پس روزی آنجا آمد و به آن بالاخانه فرود آمده، در آنجا خوابید.
و به خادم خود، جِیحَزی گفت: این زنِ شونمی را بخوان. و چون او را خواند، او به حضور وی ایستاد.
و او به خادم گفت: به او بگو كه اینك تمامی این زحمت را برای ما كشیدهای؛ پس برای تو چه شود؟ آیا با پادشاه یا سردار لشكر كاری داری؟ او گفت: نی، من در میان قوم خود ساكن هستم.
و او گفت: پس برای این زن چه باید كرد؟ جِیحَزی عرض كرد: یقین كه پسری ندارد و شوهرش سالخورده است.
آنگاه اَلِیشَع گفت: او را بخوان. پس وی را خوانده، او نزد در ایستاد.
و گفت: در این وقت موافق زمان حیات، پسری در آغوش خواهی گرفت. و او گفت: نی ای آقایم؛ ای مرد خدا به كنیز خود دروغ مگو.
پس آن زن حامله شده، در آن وقت موافق زمان حیات به موجب كلامی كه اَلِیشَع به او گفته بود، پسری زایید.
و چون آن پسر بزرگ شد روزی اتفاق افتاد كه نزد پدر خود نزد دروگران رفت.
و به پدرش گفت: آه سر من! آه سر من! و او به خادم خود گفت: وی را نزد مادرش ببر.
پس او را برداشته، نزد مادرش برد و او به زانوهایش تا ظهر نشست و مرد.
پس مادرش بالا رفته، او را بر بستر مرد خدا خوابانید و در را بر او بسته، بیرون رفت.
و شوهر خود را آواز داده، گفت: تمنّا اینكه یكی از جوانان و الاغی از الاغها بفرستی تا نزد مرد خدا بشتابم و برگردم.
او گفت: امروزچرا نزد او بروی، نه غُرّۀ ماه و نه سَبَّت است. گفت: سلامتی است.
پس الاغ را آراسته، به خادم خود گفت: بران و برو و تا تو را نگویم در راندن كوتاهی منما.
پس رفته، نزد مرد خدا به كوه كَرْمَل رسید. و چون مرد خدا او را از دور دید، به خادم خود جِیحَزی گفت: «كه اینك زن شونمی میآید.
پس حال به استقبال وی بشتاب و وی را بگو: آیا تو را سلامتی است و آیا شوهرت سالم و پسرت سالم است؟» او گفت: سلامتی است.
و چون نزد مرد خدا به كوه رسید، به پایهایش چسبید. و جِیحَزی نزدیك آمد تا او را دور كند اما مرد خدا گفت: او را واگذار زیرا كه جانش در وی تلخ است و خداوند این را از من مخفی داشته، مرا خبر نداده است.
و زن گفت: آیا پسری از آقایم درخواست نمودم، مگر نگفتم مرا فریب مده؟
پس او به جِیحَزی گفت: كمر خود را ببند و عصای مرا به دستت گرفته، برو و اگر كسی را ملاقات كنی، او را تحیت مگو و اگر كسی تو را تحیت گوید، جوابش مده و عصای مرا بر روی طفل بگذار.
اما مادرِ طفل گفت: به حیات یهُوَه و به حیات خودت قسم كه تو را ترك نكنم. پس او برخاسته، در عقب زن روانه شد.
و جِیحَزی از ایشان پیش رفته، عصا را بر روی طفل نهاد؛ اما نه آواز داد و نه اعتنا نمود. پس به استقبال وی برگشته، او را خبر داد و گفت كه طفل بیدار نشد.
پس اَلِیشَع به خانه داخل شده، دید كه طفل مرده و بر بستر او خوابیده است.