Barzillai
آیاتی که از Barzillai نام میبرند
و واقع شد كه چون داود به مَحْنایم رسید، شُوبی ابن ناحاش از رَبَّتِ بنیعَمّون و ماكیر بن عَمِّیئیل از لُودَبار و بَرْزِلاّئی جِلْعادی از رُوجَلیم،
و بَرْزِلاّئی جِلْعادی از رُوْجَلیم فرود آمد و با پادشاه از اُرْدُن عبور كرد تا او را به آن طرف اُرْدُن مشایعت نماید.
و بَرْزِلاّی مرد بسیار پیر هشتاد ساله بود؛ و هنگامی كه پادشاه در مَحَنایم توقف مینمود، او را پرورش میداد زیرا مردی بسیار بزرگ بود.
و پادشاه به بَرْزِلاّی گفت: «تو همراه من بیا و تو را در اورشلیم پرورش خواهم داد.»
بَرْزِلاّی به پادشاه عرض كرد: «ایام سالهای زندگی من چند است كه با پادشاه به اورشلیم بیایم؟
پس تمامی قوم از اُرْدُن عبور كردند و چون پادشاه عبور كرد، پادشاه بَرْزِلاّئی را بوسید و وی را بركت داد و او به مكان خود برگشت.
و اما با پسران بَرْزِلاّی جِلْعادی احسان نما و ایشان از جملۀ خورندگان بر سفرۀ تو باشند، زیرا كه ایشان هنگامی كه از برادر تو اَبْشالوم فرار میكردم، نزد من چنین آمدند.