Skip to content
لوقا ۲۴:۱۶-۳۱

لوقا ۲۴:۱۶-۳۱

۱۶
ولی چشمان ایشان بسته شد تا او را نشناسند.
۱۷
او به ایشان گفت، چه حرفهااست که با یکدیگر می‌زنید و راه را به کدورت می‌پیمایید؟
۱۸
یکی که کَلِیُوپاس نام داشت در جواب وی گفت، مگر تو در اورشلیم غریب و تنها هستی و از آنچه در این ایّام در اینجا واقع شد واقف نیستی؟
۱۹
به ایشان گفت، چه چیز است؟ گفتندش، دربارهٔ عیسی ناصری که مردی بود نبی و قادر در فعل و قول در حضور خدا و تمام قوم،
۲۰
و چگونه رؤسای کَهَنه و حکّامِ ما او را به فتوای قتل سپردند و او را مصلوب ساختند.
۲۱
امّا ما امیدوار بودیم که همین است آنکه می‌باید اسرائیل را نجات دهد. و علاوه بر این همه، امروز از وقوع این امور روز سوم است،
۲۲
و بعضی از زنان ما هم ما را به حیرت انداختند که بامدادان نزد قبر رفتند،
۲۳
و جسد او را نیافته، آمدند و گفتند که فرشتگان را در رؤیا دیدیم که گفتند او زنده شده است.
۲۴
و جمعی از رفقای ما به سر قبر رفته، آن چنانکه زنان گفته بودند یافتند، لیکن او را ندیدند.
۲۵
او به ایشان گفت، ای بی‌فهمان و سستدلان از ایمان آوردن به آنچه انبیا گفته‌اند.
۲۶
آیا نمی‌بایست که مسیح این زحمات را بیند تا به جلال خود برسد؟
۲۷
پس از موسی و سایر انبیا شروع کرده، اخبار خود را در تمام کتب برای ایشان شرح فرمود.
۲۸
و چون به آن دهی که عازم آن بودند رسیدند، او قصد نمود که دورتر رود.
۲۹
و ایشان الحاح کرده، گفتند که با ما باش. چونکه شب نزدیک است و روز به آخر رسیده. پس داخل گشته، با ایشان توقّف نمود.
۳۰
و چون با ایشان نشسته بود، نان را گرفته، برکت داد و پاره کرده، به ایشان داد.
۳۱
که ناگاه چشمانشان باز شده، او را شناختند. و در ساعت از ایشان غایب شد.
Settings

Reading Style

Typeface

Font Size 19px

Options