Skip to content
رؤیا ۴:۱-۶

رؤیا ۴:۱-۶

۱
و بوعَزْ به‌ دروازه‌ آمده‌، آنجا نشست‌. و اینك‌ آن‌ ولّی‌ كه‌ بوعز دربارۀ او سخن‌ گفته‌ بود می‌گذشت‌، و به‌ او گفت‌: «ای‌ فلان‌! به‌ اینجا برگشته‌، بنشین‌.» و او برگشته‌، نشست‌.
۲
و ده‌ نفر از مشایخ‌ شهر را برداشته‌، به‌ ایشان‌ گفت‌: «اینجا بنشینید.» و ایشان‌ نشستند.
۳
و به‌ آن‌ ولّی‌ گفت‌: «نعومی‌ كه‌ از بلاد موآب‌ برگشته‌ است‌، قطعۀ زمینی‌ را كه‌ از برادر ما اَلیمَلَك‌ بود، می‌فروشد.
۴
و من‌ مصلحت‌ دیدم‌ كه‌ تو را اطلاع‌ داده‌، بگویم‌ كه‌ آن‌ را به‌ حضور این‌ مجلس‌ و مشایخ‌ قوم‌ من‌ بخر. پس‌ اگر انفكاك‌ می‌كنی‌، بكن‌؛ و اگر انفكاك‌نمی‌كنی‌ مرا خبر بده‌ تا بدانم‌، زیرا غیر از تو كسی‌ نیست‌ كه‌ انفكاك‌ كند، و من‌ بعد از تو هستم‌.» او گفت‌: «من‌ انفكاك‌ می‌كنم‌.»
۵
بوعَزْ گفت‌: «در روزی‌ كه‌ زمین‌ را از دست‌ نعومی‌ می‌خری‌، از روت‌ موآبیه‌، زن‌ متوفی‌ نیز باید خرید، تا نام‌ متوفی‌ را بر میراثش‌ برانگیزانی‌.»
۶
آن‌ ولّی‌ گفت‌: «نمی‌توانم‌ برای‌ خود انفكاك‌ كنم‌، مبادا میراث‌ خود را فاسد كنم‌. پس‌ تو حق‌ انفكاك‌ مرا بر ذمّه‌ خود بگیر زیرا نمی‌توانم‌ انفكاك‌ نمایم‌.»
Settings

Reading Style

Typeface

Font Size 19px

Options