مزامیر ۳۵:۱۱-۱۶
۱۱
شاهدان کینهور برخاستهاند. چیزهایی را که نمیدانستم از من میپرسند.
۱۲
به عوض نیکویی بدی به من میکنند. جان مرا بیکس گردانیدهاند.
۱۳
و امّا من چون ایشان بیمار میبودند، پلاس میپوشیدم؛ جان خود را به روزه میرنجانیدم و دعایم به سینهام برمیگشت.
۱۴
مثل آنکه او دوست و برادرم میبود، سرگردان میرفتم. چون کسی که برای مادرش ماتم گیرد، از حزن خم میشدم.
۱۵
ولی چون افتادم شادیکنان جمع شدند. آن فرومایگان بر من جمع شدند، و کسانی که نشناخته بودم مرا دریدند و ساکت نشدند.
۱۶
مثل فاجرانی که برای نان مسخرگی میکنند، دندانهای خود را بر من میافشردند.
Settings