دوم پادشاهان ۴:۸-۱۶
۸
و روزی واقع شد كه اَلِیشَع به شونیم رفت و در آنجا زنی بزرگ بود كه بر او ابرام نمود كه طعام بخورد؛ و هرگاه عبور مینمود، به آنجا به جهت نان خوردن میل میكرد.
۹
پس آن زن به شوهر خود گفت: «اینك فهمیدهام كه این مردِ مقدسِ خداست كه همیشه از نزد ما میگذرد.
۱۰
پس برای وی بالاخانهای كوچك بر دیوار بسازیم وبستر و خوان و كرسی و شمعدانی درآن برای وی بگذرانیم كه چون نزد ما آید، در آنجا فرودآید.»
۱۱
پس روزی آنجا آمد و به آن بالاخانه فرود آمده، در آنجا خوابید.
۱۲
و به خادم خود، جِیحَزی گفت: «این زنِ شونمی را بخوان.» و چون او را خواند، او به حضور وی ایستاد.
۱۳
و او به خادم گفت: «به او بگو كه اینك تمامی این زحمت را برای ما كشیدهای؛ پس برای تو چه شود؟ آیا با پادشاه یا سردار لشكر كاری داری؟» او گفت: «نی، من در میان قوم خود ساكن هستم.»
۱۴
و او گفت: «پس برای این زن چه باید كرد؟» جِیحَزی عرض كرد: «یقین كه پسری ندارد و شوهرش سالخورده است.»
۱۵
آنگاه اَلِیشَع گفت: «او را بخوان.» پس وی را خوانده، او نزد در ایستاد.
۱۶
و گفت: «در این وقت موافق زمان حیات، پسری در آغوش خواهی گرفت.» و او گفت: «نی ای آقایم؛ ای مرد خدا به كنیز خود دروغ مگو.»
Settings