اول پادشاهان ۱۲:۱-۱۱
۱
و رَحُبْعام به شكیم رفت زیرا كه تمامی اسرائیل به شكیم آمدند تا او را پادشاه بسازند.
۲
و واقع شد كه چون یرُبْعام بننباط شنید (و او هنوز در مصر بود كه از حضور سلیمان پادشاه به آنجا فرار كرده، و یرُبْعام در مصر ساكن میبود،
۳
و ایشان فرستاده، او را خواندند)، آنگاه یرُبْعام و تمامی جماعت اسرائیل آمدند و بهرَحُبْعام عرض كرده، گفتند:
۴
« پدر تو یوغ ما را سخت ساخت، اما تو الا´ن بندگی سخت و یوغ سنگینی را كه پدرت بر ما نهاد سبك ساز، و تو را خدمت خواهیم نمود.»
۵
به ایشان گفت: «تا سه روز دیگر بروید و بعد از آن نزد من برگردید.» پس قوم رفتند.
۶
و رَحُبْعامِ پادشاه با مشایخی كه در حین حیات پدرش، سلیمان به حضورش میایستادند مشورت كرده، گفت: «كه شما چه صلاح میبینید تا به این قوم جواب دهم؟»
۷
ایشان او را عرض كرده، گفتند: «اگر امروز این قوم را بنده شوی و ایشان را خدمت نموده، جواب دهی و سخنان نیكو به ایشان گویی، همانا همیشۀ اوقات بندۀ تو خواهند بود.»
۸
اما مشورت مشایخ را كه به او دادند ترك كرد، و با جوانانی كه با او تربیت یافته بودند و به حضورش میایستادند، مشورت كرد.
۹
و به ایشان گفت: «شما چه صلاح میبینید كه به این قوم جواب دهیم؟ كه به من عرض كرده، گفتهاند یوغی را كه پدرت بر ما نهاده است، سبك ساز.»
۱۰
و جوانانی كه با او تربیت یافته بودند او را خطاب كرده، گفتند كه به این قوم كه به تو عرض كرده، گفتهاند كه پدرت یوغ ما را سنگین ساخته است و تو آن را برای ما سبك ساز، به ایشان چنین بگو: انگشت كوچك من از كمر پدرم كلفتتر است.
۱۱
و حال پدرم یوغ سنگین بر شما نهاده است، اما من یوغ شما را زیاده خواهم گردانید. پدرم شما را به تازیانهها تنبیه مینمود، اما من شما را به عقربها تنبیه خواهم نمود.»
Settings