Skip to content
اول پادشاهان ۱۴:۱-۶

اول پادشاهان ۱۴:۱-۶

۱
در آن‌ زمان‌ ابیا پسر یرُبْعام‌ بیمار شد.
۲
و یرُبْعام‌ به‌ زن‌ خود گفت‌ كه‌ «الا´ن‌ برخیز و صورت‌ خود را تبدیل‌ نما تا نشناسند كه‌تو زن‌ یرُبْعام‌ هستی‌، و به‌ شیلوه‌ برو. اینك‌ اَخِیای‌ نبی‌ كه‌ دربارۀ من‌ گفت‌ كه‌ براین‌ قوم‌ پادشاه‌ خواهم‌ شد در آنجاست‌.
۳
و در دست‌ خود ده‌ قرص‌ نان‌ و كلیچه‌ها و كوزۀ عسل‌ گرفته‌، نزد وی‌ برو و او تو را از آنچه‌ بر طفل‌ واقع‌ می‌شود، خبر خواهد داد.»
۴
پس‌ زن‌ یرُبْعام‌ چنین‌ كرده‌، برخاست‌ و به‌ شیلوه‌ رفته‌، به‌ خانۀ اَخِیا رسید و اَخِیا نمی‌توانست‌ ببیند زیرا كه‌ چشمانش‌ از پیری‌ تار شده‌ بود.
۵
و خداوند به‌ اَخِیا گفت‌: «اینك‌ زن‌ یرُبْعام‌ می‌آید تا دربارۀ پسرش‌ كه‌ بیمار است‌، چیزی‌ از تو بپرسد. پس‌ به‌ او چنین‌ و چنان‌ بگو و چون‌ داخل‌ می‌شود به‌ هیأت‌، متنكّره‌ خواهد بود.»
۶
و هنگامی‌ كه‌ اَخِیا صدای‌ پایهای‌ او را كه‌ به‌ در داخل‌ می‌شد شنید، گفت‌: «ای‌ زن‌ یرُبْعام‌ داخل‌ شو. چرا هیأت‌ خود را متنكّر ساخته‌ای‌؟ زیرا كه‌ من‌ باخبر سخت‌ نزد تو فرستاده‌ شده‌ام‌.
Settings

Reading Style

Typeface

Font Size 19px

Options