دوم پادشاهان ۸:۱۰-۱۵
۱۰
و اَلِیشَع وی را گفت: «برو و او را بگو: البته شفا توانی یافت لیكن خداوند مرا اعلام نموده است كه هرآینه او خواهد مُرد.»
۱۱
و چشم خود را خیره ساخته، بر وی نگریست تا خجل گردید. پس مرد خدا بگریست.
۱۲
و حَزائیل گفت: «آقایم چرا گریه میكند؟» او جواب داد: «چونكه ضرری را كه تو به بنیاسرائیل خواهی رسانید، میدانم؛ قلعههای ایشان را آتش خواهی زد و جوانان ایشان را به شمشیر خواهی كشت، و اطفال ایشان را خُرد خواهی نمود و حاملههای ایشان را شكم پاره خواهی كرد.»
۱۳
و حَزائیل گفت: «بندۀ تو كه سگ است، كیست كه چنین عمل عظیمی بكند؟» اَلِیشَع گفت: « خداوند بر من نموده است كه تو پادشاه اَرام خواهی شد.»
۱۴
پس از نزد اَلِیشَع روانه شده، نزد آقای خودآمد و او وی را گفت: «اَلِیشَع تو را چه گفت؟» او جواب داد: «به من گفت كه البته شفا خواهی یافت.»
۱۵
و در فردای آن روز، لحاف را گرفته آن را در آب فرو برد و بر رویش گسترد كه مُرد و حَزائیل در جایش پادشاه شد.
Settings